✨ Part ⁸ : هفت مافیای دروغگوی من ✨

✨ Part ⁸ : هفت مافیای دروغگوی من ✨


نامجون : اینجا نداریم ولی توی اون خونه مون هست

یوری (اسم شخصیت دختر رو عوض کردم😊😂) میخواستم از بغل جونگ کوک بیام بیرون که دستش رو بیشتر دورم حلقه کرد

بعد در گوشم گفت : بشین...بزار بچه ها راحت باشن

منم از ترس تکون نخوردم

یهو صدای شلیکه گلوله اومد جین یهو ماشینو نگه داشت و همشون جز جونگ کوک با اسلحه رفتن بیرون

صدای شلیکه گلوله خیلی بیشتر شد
انقدر ترسیده بودم که بدنم داشت میلرزید
جونگ کوک پیشونیم رو بوسید و گفت

جونگ کوک : نترس...چیزی نیست...الان تموم میشه

با خودم گفتم چیزی نیست ؟
بیرون رسماااا جنگه بعد این میگه چیزی نیست
خدایا من چرا من گیر اینا افتادم

یهو جونگ کوک بلند شد و با اسلحش از ماشین رفت بیرون
رفت کمک بقیه
صدای شلیک گلوله قطع شد
آروم در ماشین رو باز کردم
ماشین‌هایی که داشتن بهمون شلیک میکردن دیدم
اونا که ماشین های شرکت مخفیه پدر خوندمه
یهو ماشینا منفجر شدن
از ترس جیغ زدم و محکم چشمامو بستم
که یهو تهیونگ اومد تو ماشین و بغلم کرد

تهیونگ : هیششش تموم شد

همشون اومدن تو ماشین کوک دوباره بغلم کرد و من فقط هنگ رفتاراشون بودم انگار نه انگار تا چند دقیقه‌ی پیش میگفتن چطوری منو میکشن
رسیدیم به پارکینگ و رفتیم توی آسانسور

یوری : آخه هشت نفر با هم نمیرن تو آسانسور که

اینقدر جا تنگ بود که نامجون رسما تو دهن من بود

نامجون : هی منم از این وضعیت راضی نیستم..یکم تحمل کن میرسیم

رسیدیم به خونه وقتی رفتم توش

یوری : اینجا معرکستتت (با داد)

اینقدر تو کف خونه بودم نفهمیدم بهم زل زدن

جیمین : بیارمش ؟

یوری : چی ؟

جیمین : فکت رو اونور جا گذاشتی

همه زدن زیر خنده

یوری : دویدم سمت کاناپه که یهو...



خب برای ادامه حمایت کنید وگرنه قهر میکنم

🍓🫐✨
دیدگاه ها (۸)

سلاممممممممممممممبچه ها یه خبر خوب مطمئنم همه خوشتون میاد اگ...

هییییییی من ریدم تو این شانس😭

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.63⭐(از زبون نو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط