اولین وانشات طنز پیجم حیح
اولین وانشات طنز پیجم حیح🗿💃
《نام وانشات : کمی طنز کارگران ناکاهارا》
《راهنمایی : توی این وانشات بین آژانس و مافیا صلحه》
از زبان چویا :
موری سان گفته بود برای کاری برم به آژانس سر بزنم
از در که وارد شدم یه دفتر داشت پرت میشد طرفم که جا خالی دادم ، کونیکیدا داشت سر دازای داد میزد ولی هرچی شوت میکرد نمیخورد بهش و اون جا خالی میداد
دازای : عععععع کونیکیییییدا 《لحنش مث وقتاییه که اسکل کیوت میشه 🗿💃》
کونیکیدا : دلم میخواد خفت کنمممم
چویا زدن دازای که پخش زمین شد*
کونیکیدا : ایوللللل
کونیکیدا افتادن رو دازای عین سگ شروع کردن به زدنش*
دازای : چویاااا من تو رو میکشمممممم
چویا برداشتن هرچی جلو دستشه با جاذبه زدن به دازای*
کونیکیدا گرفتن دستای چویا *
کونیکیدا : آه ای چویای عزیز بسیار بسیار قدر دان این کارت هستم
کونیکیدا رفتن تا به ادامه ی کار هاش برسه*
کمی بعد*
چویا : سوسککککک
دازای : عع کو
چویا پریدن رو میز *
اونجاستتتت
دازای گرفتن سوسک از پاهاش*.
اینو میگی؟ لبخند شیطانی *
از زبان راوی/نویسنده *
دازای سوسک رو پرت کرد روی چویا و چویا جیغ زد دازای پا به فرار گذاشت
از زبان دازای *
داشتم از دست چویا فرار میکردم که اونم اومد طرفم که یهو پام گیر کرد خوردم زمین چویا با یه حالت ترسناک شیطانی بالا سرم بود فکر کنم قصد جونمو داشت
دازای : به من رحم کن هویجی مگه یه هویج چقدر میخاد عمر کنه که دوستش رو بکشه
چویا برداشتن میز با جاذبه*
صدای یه سگ اومد و چویا حواسش پرت شد برای همین از فرصت استفاده کردم و فرار کردم چویا فهمید و اومد دنبالم رفتم کافه ی طبقه ی پایین همونطور که داشتم فرار میکردم چویا با ماهیتابه زد پشت سرم
دازای : اوخخخخخ هویجیه مزخرفففف
چویا : الان به من چی گفتی؟؟ میکشمتتت
صاحب کافه : ایوللللل قبل مرگش پول هایی که بدهکاره رو بگیر ازش
دازای ریختن یه لیوان قهوه رو سر چویا*
چویا : دازای پدصگگگگگگگگگگگگ داد*
صاحب کافه قهوه سازو زدن تو سر دازای*
چویا : عیجانن دمت گرمم
صاحب کافه : کاری نکردم که
دازای فرار*
چویا به دنبالش*
دازای : هویج خوردم از جونم بگذر
چویا لبخند شیطانی *
آویزونش کردن از سقف صدا کردن کونیکیدا*
چویا : کونیکیدااااا بیا دازای رو برات اسیر کردم
کونیکیدا گل از گلش میشکفه و میاد طرف دازای*
چویا : هرچقدر دوست داری بزنش
کونیکیدا افتادن رو دازای مث سگ کتک زدن*
برق ها رفت *
دازای فرار میکنه و یکی از پرونده های روی میز رو از پشت سر میزنه تو کله ی چویا و کونیکیدا*
دازای : حیح راحت شدم
ظاهر شدن چویا از پشت سرش*
چویا : پفیوزز پدصگگ
پرت کردن دازای هفت تا کوچه اونور تر *
در آخر چویا و کونیکیدا وقتی عین سگ به جون دازای افتادن و زدنش تهشم نشستن باهم چای خوردن غیبت کردن🗿💃
《نام وانشات : کمی طنز کارگران ناکاهارا》
《راهنمایی : توی این وانشات بین آژانس و مافیا صلحه》
از زبان چویا :
موری سان گفته بود برای کاری برم به آژانس سر بزنم
از در که وارد شدم یه دفتر داشت پرت میشد طرفم که جا خالی دادم ، کونیکیدا داشت سر دازای داد میزد ولی هرچی شوت میکرد نمیخورد بهش و اون جا خالی میداد
دازای : عععععع کونیکیییییدا 《لحنش مث وقتاییه که اسکل کیوت میشه 🗿💃》
کونیکیدا : دلم میخواد خفت کنمممم
چویا زدن دازای که پخش زمین شد*
کونیکیدا : ایوللللل
کونیکیدا افتادن رو دازای عین سگ شروع کردن به زدنش*
دازای : چویاااا من تو رو میکشمممممم
چویا برداشتن هرچی جلو دستشه با جاذبه زدن به دازای*
کونیکیدا گرفتن دستای چویا *
کونیکیدا : آه ای چویای عزیز بسیار بسیار قدر دان این کارت هستم
کونیکیدا رفتن تا به ادامه ی کار هاش برسه*
کمی بعد*
چویا : سوسککککک
دازای : عع کو
چویا پریدن رو میز *
اونجاستتتت
دازای گرفتن سوسک از پاهاش*.
اینو میگی؟ لبخند شیطانی *
از زبان راوی/نویسنده *
دازای سوسک رو پرت کرد روی چویا و چویا جیغ زد دازای پا به فرار گذاشت
از زبان دازای *
داشتم از دست چویا فرار میکردم که اونم اومد طرفم که یهو پام گیر کرد خوردم زمین چویا با یه حالت ترسناک شیطانی بالا سرم بود فکر کنم قصد جونمو داشت
دازای : به من رحم کن هویجی مگه یه هویج چقدر میخاد عمر کنه که دوستش رو بکشه
چویا برداشتن میز با جاذبه*
صدای یه سگ اومد و چویا حواسش پرت شد برای همین از فرصت استفاده کردم و فرار کردم چویا فهمید و اومد دنبالم رفتم کافه ی طبقه ی پایین همونطور که داشتم فرار میکردم چویا با ماهیتابه زد پشت سرم
دازای : اوخخخخخ هویجیه مزخرفففف
چویا : الان به من چی گفتی؟؟ میکشمتتت
صاحب کافه : ایوللللل قبل مرگش پول هایی که بدهکاره رو بگیر ازش
دازای ریختن یه لیوان قهوه رو سر چویا*
چویا : دازای پدصگگگگگگگگگگگگ داد*
صاحب کافه قهوه سازو زدن تو سر دازای*
چویا : عیجانن دمت گرمم
صاحب کافه : کاری نکردم که
دازای فرار*
چویا به دنبالش*
دازای : هویج خوردم از جونم بگذر
چویا لبخند شیطانی *
آویزونش کردن از سقف صدا کردن کونیکیدا*
چویا : کونیکیدااااا بیا دازای رو برات اسیر کردم
کونیکیدا گل از گلش میشکفه و میاد طرف دازای*
چویا : هرچقدر دوست داری بزنش
کونیکیدا افتادن رو دازای مث سگ کتک زدن*
برق ها رفت *
دازای فرار میکنه و یکی از پرونده های روی میز رو از پشت سر میزنه تو کله ی چویا و کونیکیدا*
دازای : حیح راحت شدم
ظاهر شدن چویا از پشت سرش*
چویا : پفیوزز پدصگگ
پرت کردن دازای هفت تا کوچه اونور تر *
در آخر چویا و کونیکیدا وقتی عین سگ به جون دازای افتادن و زدنش تهشم نشستن باهم چای خوردن غیبت کردن🗿💃
- ۱۲.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط