پارت
پارت ۹
بوی خاطرات تو
ویوات:
داشتم سریال میدیم که گوشیم زنگ خورد لارا بود (دوست صمیمی ات)
ات:الو
لارا :سلامم ات ، چطوری دختر
ات:سلام راستش زیاد خوب نیستم
لارا:چرا چیشده (نگران)
ات:(کل قضیه رو تعریف کرد)...الان حالم اصن خوب نیست
لارا :اممم میگم ات میای بریم پاساژ ....(یه اسمی درنظر بگیرید) که سرگرم بشی و این ماجرا رو فراموش کنی
ات:نه نمیام هر کاری کردم نتونستم فراموشش کنم خسته شدم داخل این ۵ سال به هرجا که میرم یاد یکی از خاطراتم با تهیونگ می افتم
لارا:خیلیه خب ..... ولی ات هروقت حالت بد بود به خودم زنگ بزن باشه ؟
ات:باشه خدافظ
قطع کردم
اههههههه لعنتی وقتی دیگه فراموشت کردم چرا دوباره پیدات شد کیم تهیونگگگگگگگ
چند روز بعد ........
سریع تر رفتم خونه امشب برای عوض شدن رئیس شرکت جشن گرفتن باید میرفتم بازار تا لباس بگیرم یکم خوابیدم .....وآماده شدم و رفتم پاساژ .......
داشتم همینطوری ویترین های مغازه هارو نگاه میکردم که چشمم به یه لباس افتاد
خیلی خوشکل بود رفتم داخل مغازه
ویو تهیونگ
امروز مراسم نامزدی شوگاست برای مراسم لباس خوبی نداشتم پس آماده شدم که برم پاساژ.....
داشتم داخل پاساژ قدم میزدم که لباس زنونه خیلی زیبایی چشممو گرفت حتما این لباس خیلی به ات میاد همینطوری که محو لباس بودم صدایی آشنا به گوشم خورد
ات: بله آقای گانگ ......نه خواهش میکنم انجام وظیفه بود .......خدانگهدار
تهیونگ :ا....ات
ویو ات:........
۵ کامنت
۱۰لایک
بوی خاطرات تو
ویوات:
داشتم سریال میدیم که گوشیم زنگ خورد لارا بود (دوست صمیمی ات)
ات:الو
لارا :سلامم ات ، چطوری دختر
ات:سلام راستش زیاد خوب نیستم
لارا:چرا چیشده (نگران)
ات:(کل قضیه رو تعریف کرد)...الان حالم اصن خوب نیست
لارا :اممم میگم ات میای بریم پاساژ ....(یه اسمی درنظر بگیرید) که سرگرم بشی و این ماجرا رو فراموش کنی
ات:نه نمیام هر کاری کردم نتونستم فراموشش کنم خسته شدم داخل این ۵ سال به هرجا که میرم یاد یکی از خاطراتم با تهیونگ می افتم
لارا:خیلیه خب ..... ولی ات هروقت حالت بد بود به خودم زنگ بزن باشه ؟
ات:باشه خدافظ
قطع کردم
اههههههه لعنتی وقتی دیگه فراموشت کردم چرا دوباره پیدات شد کیم تهیونگگگگگگگ
چند روز بعد ........
سریع تر رفتم خونه امشب برای عوض شدن رئیس شرکت جشن گرفتن باید میرفتم بازار تا لباس بگیرم یکم خوابیدم .....وآماده شدم و رفتم پاساژ .......
داشتم همینطوری ویترین های مغازه هارو نگاه میکردم که چشمم به یه لباس افتاد
خیلی خوشکل بود رفتم داخل مغازه
ویو تهیونگ
امروز مراسم نامزدی شوگاست برای مراسم لباس خوبی نداشتم پس آماده شدم که برم پاساژ.....
داشتم داخل پاساژ قدم میزدم که لباس زنونه خیلی زیبایی چشممو گرفت حتما این لباس خیلی به ات میاد همینطوری که محو لباس بودم صدایی آشنا به گوشم خورد
ات: بله آقای گانگ ......نه خواهش میکنم انجام وظیفه بود .......خدانگهدار
تهیونگ :ا....ات
ویو ات:........
۵ کامنت
۱۰لایک
- ۳.۴k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط