#درخواستی🦋

#درخواستی🦋

پارت آخر

که یهو ات خوابش برد جونگکوک اتو گذاشت رو تخت و خودشم خوابید

ویو صبح

ات از خواب بیدار شد دید که جونگکوک نیس و از اتاق اومد بیرون و به سمته آشپزخونه رفت دید که دارع صبحونه درست میکنه جوری که جونگکوک متوجه نشه ات یواش یواش به جونگکوک نزدیک شود و از پشت بغلش کرد که جونگکوک لبخند خرگوشی زد

جونگکوک: بیدار شودی جوجه

ات: اوهوم

جونگکوک: کمکم..میکنی؟

ات: چرا که نه

ات و جونگکوک میز رو چیدن و مشغول صبحونه خوردن شودن ، ات همش میخواست یه چیزی بگه ولی انگار نمیتونست که از چشمه جونگکوک درو نموند

جونگکوک: چی میخای بگی؟

ات: چ..چی؟

جونگکوک: میدونم میخای یه چیزی بگی ولی انگار جلوی خودتو میگیری..بگو بهم

ات سرشو انداخت پایین و با صدای پر از بغض لب زد

ات: ببخشید...

جونگکوک: چ..چرا؟؟

ات: دیشب تازه از سرکار اومده بودی.. خیلی خسته بودی منم با اون حال اومدم پیشت ببخشید ( گریه)

جونگکوک از سر میز پاشد و رفت سمته ات و با انگشتش اشکای اتو پاک میکرد

جونگکوک: مهم نیس فداتشم.. لطفاً گریه نکن خانم کوچولو

ات: کوکیی( گریه)

جونگکوک: جانم؟

ات:دلم شیرموز میخاد

جونگکوک: یاااا فکرشممم نکننن

ات: لطفاااااااا 🥺

جونگکوک : هوففف باشه

ات: مرسییی( تمامه صورت جونگکوک رو بوسید)

جونگکوک: اصلا همه ی شیرموزام برای تو

ات از ذوق نمیدونست چیکار کنه

جونگکوک یه نگاهی به شکمه ات کرد و لب زد

جونگکوک: میبینی بابایی..مامانت خیلی کوچولوعه...حتا از توعم کوچولو تره ( خنده خرگوشی)

ات: یااا من کوچولو نیستم

جونگکوک: هستی

ات: نیستم

جونگکوک: هستی ( و این داستان ادامه دارد...🤣)


( ما نباید خودمونو مقصر چیزایی بدونیم که تقصیر ما نبوده []...

پایان_____

چطور شد؟😁
دیدگاه ها (۷)

#درخواستی🦋پارت²که یهو دید جونگکوک روی مبل نشسته و سرش توی گو...

بعد از چند قرن بلخره ادامینتون میخاد گشادیشو بزاره کنار 🤣___...

وقتی خیلی عصبانیه و.....ات بفضشو قورت داد و به سمته اتاقه مه...

تک پارتی بی تی اس ☀️🌀همه داشتید توی کنسرت بی نقس دنس میرفتید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط