ات چشماشو باز کرد. نور آفتاب ریخته بود توی اتاق. پردهها ک
ات چشماشو باز کرد. نور آفتاب ریخته بود توی اتاق. پردهها کنار رفته بودن. ساعت از ده صبح گذشته بود. این براش عجیب بود. همیشه جونگ کوک بیدارش میکرد، یا خودش از ترس زود بیدار میشد.
امروز ولی هیچکس نبود.
ات سعی کرد بلند شه. بدنش جواب نمیداد. انگار یه کامیون از روش رد شده بود. هر جای بدنش درد میکرد. عضلاتش، استخونهاش، حتی پوستش.
دستش رو برد پایین. بین پاهاش یه درد عجیب بود. مثه اینکه چیزیش پاره شده باشه. به زحمت خودش رو کشوند سمت دستشویی. توی آینه که نگاه کرد، ترسید.
صورتش رنگ پریده بود، مثه مردهها. زیر چشماش گود رفته بود سیاه. لبش ترک خورده بود خشک. گردنش پر از جای انگشت و کبودی. بدنش کبود بود از سینه تا پاهاش. یه جای کار عجیب بود. این کبودیا مال دیشب نبود. مال یه چیزی بیشتر بود.
یادش اومد دیشب چیزایی... ولی نه دقیق. انگار توی خواب بود. یا بیهوشی. یه چیزایی یادش میومد، یه حسایی، ولی واضح نبود.
دستش رو برد روی پیشونیش. داغ بود. خیلی داغ. سرش گیج میرفت. شکمش درد میکرد. دلش بهم میخورد.
به زحمت برگشت تخت خواب. گوشی رو برداشت. پیام داشت از جونگ کوک: "رفتم مأموریت. چند روز برنمیگردم. مراقب خودت باش. دوستت دارم."
ات اشک ریخت. نمیدونست چرا. از خوشحالی که چند روز راحته؟ از غم که تنهایی؟ از درد که تموم نمیشه؟
دوباره دلش بهم خورد. دوید سمت دستشویی. بالا آورد. ولی چیزی توی شکمش نبود. فقط آب و صفرا.
افتاد روی زمین سرد. دیگه نمیتونست بلند شه. گوشی رو برداشت، شماره دکتر خانوادگیشون رو گرفت. دکتر پارک، پیرمرد مهربونی که از بچگیات رو دیده بود. تنها کسی که جونگ کوک اجازه میداد بیاد خونه.
"دکتر... من..." صداش گرفته بود. "حالم بده... بیا... لطفاً..."
دکتر پارک نیم ساعت بعد رسید. با کلید اضافهای که جونگ کوک بهش داده بود اومد تو. ات رو دید که افتاده کف دستشویی، لرزان و رنگ پریده.
"خدايا! ات!" دوان دوان رفت جلو. نبضش رو گرفت. فشارش رو. "چند روزه اینجوری؟ چرا زودتر زنگ نزدی؟"
ات جواب نداد. فقط گریه میکرد.
دکتر پارک کمکش کرد بلند شه، بردش نشوند رو تخت. معاینه سریع کرد. هر چی میدید، صورتش جمعتر میشد.
کبودیها رو نگاه کرد. جای دست رو گردن. تب رو اندازه گرفت. شکم رو لمس کرد. ات جیغ کشید از درد.
دکتر پارک عینکش رو برداشت، نگاه کرد به ات. "دخترم، من باید ببرمت بیمارستان. یه معاینه کامل لازمه."
ات ترسید. "نه... جونگ کوک نمیذاره... میگه هیچکس نباید منو ببینه..."
دکتر پارک دستش رو گرفت. "ات جان، جونگ کوک نیست. تو مریضی. خیلی هم مریض. بذار کمکت کنم."
ات نتونست مخالفت کنه. دیگه توان نداشت. دکتر پارک زنگ زد آمبولانس خصوصی. ات رو پیچید توی پتو، بلندش کرد، برد بیرون.
آخرین باری که از این خونه رفته بود... یادش نیومد کی بود. نور خورشید رو صورتش خورد. گرم بود. عجیب بود.
توی بیمارستان، ات رو برداشتن بخش اورژانس. دکترها دورش جمع شدن. سوال میپرسیدن، جواب نمیداد. دکتر پارک بود که جواب میداد.
آزمایش خون گرفتن. سونوگرافی کردن. سیتی اسکن. عکس. هر چی فکرشو بکنین.
ات توی تخت خوابیده بود، به سقف خیره شده بود. به این فکر میکرد که جونگ کوک اگه بفهمه کجاست، چی کار میکنه.
چند ساعت بعد، دکتر ارشد اومد تو اتاق. یه زن میانسال با چشمای نافذ. دکتر پارک هم همراهش بود. صورت هر دوشون جدی بود.
"خانم ..." دکتر نگاه کرد به پرونده. "ات. من دکتر لی هستم. باید با شما صحبت کنم."
ات نشست. با زحمت. "بله."
دکتر لی صندلی کشید نشست جلوش. نفس عمیقی کشید.
"خانم ات، ما آزمایشات کامل انجام دادیم. چندتا چیز هست که باید بدونین."
ات قلبش تند زد.
"اولاً، شما کم خونی شدید دارین. هموگلوبین شما پنج هست. یعنی یک سوم یه آدم معمولی. این خیلی خطرناکه."
ات نگاهش کرد.
"دوماً، شما دچار سوءتغذیه شدید هستین. پروتئین بدنتون نزدیک صفره. ویتامین دی ندارین. پتاسیم پایین. اینا باعث ضعف عضلانی و غش کردن میشه."
ات یاد غش کردنهاش افتاد.
"سوماً..." دکتر لی مکث کرد. "شما خونریزی داخلی دارین. توی رحم. پارگیهای متعدد. جای زخم قدیم و جدید. به نظر میاد... به نظر میاد آسیبهای مکرر دیدین."
ات سرش رو پایین انداخت. اشک چکید رو ملافه.
"چهارماً..." دکتر لی صدا صاف کرد. "شما عفونت شدید دارین. عفونت لگنی. اگه دیر میومدین، ممکن بود به ناباروری یا حتی سپسیس منجر بشه."
ات گریه میکرد بیصدا.
دکتر لی نگاه کرد به دکتر پارک. بعد برگشت به ات.
"و پنجماً..." اینبار صداش آرومتر شد. "آخرین چیزی که پیدا کردیم. توی سونوگرافی."
ات سرش رو بلند کرد.
دکتر لی دستش رو برد جلو، گرفت دست ات رو. "عزیزم، تو باردار هستی. حدود دو ماه."
امروز ولی هیچکس نبود.
ات سعی کرد بلند شه. بدنش جواب نمیداد. انگار یه کامیون از روش رد شده بود. هر جای بدنش درد میکرد. عضلاتش، استخونهاش، حتی پوستش.
دستش رو برد پایین. بین پاهاش یه درد عجیب بود. مثه اینکه چیزیش پاره شده باشه. به زحمت خودش رو کشوند سمت دستشویی. توی آینه که نگاه کرد، ترسید.
صورتش رنگ پریده بود، مثه مردهها. زیر چشماش گود رفته بود سیاه. لبش ترک خورده بود خشک. گردنش پر از جای انگشت و کبودی. بدنش کبود بود از سینه تا پاهاش. یه جای کار عجیب بود. این کبودیا مال دیشب نبود. مال یه چیزی بیشتر بود.
یادش اومد دیشب چیزایی... ولی نه دقیق. انگار توی خواب بود. یا بیهوشی. یه چیزایی یادش میومد، یه حسایی، ولی واضح نبود.
دستش رو برد روی پیشونیش. داغ بود. خیلی داغ. سرش گیج میرفت. شکمش درد میکرد. دلش بهم میخورد.
به زحمت برگشت تخت خواب. گوشی رو برداشت. پیام داشت از جونگ کوک: "رفتم مأموریت. چند روز برنمیگردم. مراقب خودت باش. دوستت دارم."
ات اشک ریخت. نمیدونست چرا. از خوشحالی که چند روز راحته؟ از غم که تنهایی؟ از درد که تموم نمیشه؟
دوباره دلش بهم خورد. دوید سمت دستشویی. بالا آورد. ولی چیزی توی شکمش نبود. فقط آب و صفرا.
افتاد روی زمین سرد. دیگه نمیتونست بلند شه. گوشی رو برداشت، شماره دکتر خانوادگیشون رو گرفت. دکتر پارک، پیرمرد مهربونی که از بچگیات رو دیده بود. تنها کسی که جونگ کوک اجازه میداد بیاد خونه.
"دکتر... من..." صداش گرفته بود. "حالم بده... بیا... لطفاً..."
دکتر پارک نیم ساعت بعد رسید. با کلید اضافهای که جونگ کوک بهش داده بود اومد تو. ات رو دید که افتاده کف دستشویی، لرزان و رنگ پریده.
"خدايا! ات!" دوان دوان رفت جلو. نبضش رو گرفت. فشارش رو. "چند روزه اینجوری؟ چرا زودتر زنگ نزدی؟"
ات جواب نداد. فقط گریه میکرد.
دکتر پارک کمکش کرد بلند شه، بردش نشوند رو تخت. معاینه سریع کرد. هر چی میدید، صورتش جمعتر میشد.
کبودیها رو نگاه کرد. جای دست رو گردن. تب رو اندازه گرفت. شکم رو لمس کرد. ات جیغ کشید از درد.
دکتر پارک عینکش رو برداشت، نگاه کرد به ات. "دخترم، من باید ببرمت بیمارستان. یه معاینه کامل لازمه."
ات ترسید. "نه... جونگ کوک نمیذاره... میگه هیچکس نباید منو ببینه..."
دکتر پارک دستش رو گرفت. "ات جان، جونگ کوک نیست. تو مریضی. خیلی هم مریض. بذار کمکت کنم."
ات نتونست مخالفت کنه. دیگه توان نداشت. دکتر پارک زنگ زد آمبولانس خصوصی. ات رو پیچید توی پتو، بلندش کرد، برد بیرون.
آخرین باری که از این خونه رفته بود... یادش نیومد کی بود. نور خورشید رو صورتش خورد. گرم بود. عجیب بود.
توی بیمارستان، ات رو برداشتن بخش اورژانس. دکترها دورش جمع شدن. سوال میپرسیدن، جواب نمیداد. دکتر پارک بود که جواب میداد.
آزمایش خون گرفتن. سونوگرافی کردن. سیتی اسکن. عکس. هر چی فکرشو بکنین.
ات توی تخت خوابیده بود، به سقف خیره شده بود. به این فکر میکرد که جونگ کوک اگه بفهمه کجاست، چی کار میکنه.
چند ساعت بعد، دکتر ارشد اومد تو اتاق. یه زن میانسال با چشمای نافذ. دکتر پارک هم همراهش بود. صورت هر دوشون جدی بود.
"خانم ..." دکتر نگاه کرد به پرونده. "ات. من دکتر لی هستم. باید با شما صحبت کنم."
ات نشست. با زحمت. "بله."
دکتر لی صندلی کشید نشست جلوش. نفس عمیقی کشید.
"خانم ات، ما آزمایشات کامل انجام دادیم. چندتا چیز هست که باید بدونین."
ات قلبش تند زد.
"اولاً، شما کم خونی شدید دارین. هموگلوبین شما پنج هست. یعنی یک سوم یه آدم معمولی. این خیلی خطرناکه."
ات نگاهش کرد.
"دوماً، شما دچار سوءتغذیه شدید هستین. پروتئین بدنتون نزدیک صفره. ویتامین دی ندارین. پتاسیم پایین. اینا باعث ضعف عضلانی و غش کردن میشه."
ات یاد غش کردنهاش افتاد.
"سوماً..." دکتر لی مکث کرد. "شما خونریزی داخلی دارین. توی رحم. پارگیهای متعدد. جای زخم قدیم و جدید. به نظر میاد... به نظر میاد آسیبهای مکرر دیدین."
ات سرش رو پایین انداخت. اشک چکید رو ملافه.
"چهارماً..." دکتر لی صدا صاف کرد. "شما عفونت شدید دارین. عفونت لگنی. اگه دیر میومدین، ممکن بود به ناباروری یا حتی سپسیس منجر بشه."
ات گریه میکرد بیصدا.
دکتر لی نگاه کرد به دکتر پارک. بعد برگشت به ات.
"و پنجماً..." اینبار صداش آرومتر شد. "آخرین چیزی که پیدا کردیم. توی سونوگرافی."
ات سرش رو بلند کرد.
دکتر لی دستش رو برد جلو، گرفت دست ات رو. "عزیزم، تو باردار هستی. حدود دو ماه."
- ۲.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط