بزرگ مردی کوچک ، زانوهایش را بغل کرده بود ، با خدای خود م

بزرگ مردی کوچک ، زانوهایش را بغل کرده بود ، با خدای خود میگفت بس است دیگر ، دیگر کسی من را نمیبیند، از آرزوهایم گذشتم، قیامت کن تا تمام نشده ام
دیدگاه ها (۳)

حال زن ها از دستهایشان پیداستزنی که ناخن هایش را سوهان میکشد...

آب‌یعنی‌زندگی حاکم ظالم به سنان قلمدزدی بی‌تیر و کمان می‌کند...

هرچند وقت یکبار اطرافیانتان را با الک نبودتان بسنجید,نباشیدج...

حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمی‌خواهیم که ما را به دلیل ا...

چندپارتی[از خون تا عشق]

به جایِ کوچک کردنِ دیگران ؛خودت بزرگ شو !به جایِ آرزویِ شکست...

عشق یهویی پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط