رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۱
_تو برام مردي مهرداد.
با بغض داد زد: بسه، لعنت بهت دارم میگم پاي کارم
هستم.
یه دفعه صداي گوشیم اتاقو پر کرد که قیچیو
پایینتر آوردم.
درحالی که حواسش بهم بود مانتومو از روي زمین
برداشت و گوشیمو بیرون آورد.
-محدثهست.
-پرت کن.
_اول اونو بزار زمین
کمی خیره نگاهش کردم و درآخر روي زمین پرتش
کردم.
به سمتم اومد که داد زدم: گفتم پرت کن.
دستهاشو بالا گرفت.
_باشه،آروم باش.
گوشیمو پرت کرد که با دستهاي نیم جون و یخ
کرده گرفتمش و روي سبز لمس کردم و گذاشتم اول
خودش صحبت کنه.
-الو مطهره؟
سعی کردم صدام عادي باشه.
_بله؟
عصبی گفت: کجایی تو؟ هان؟ مامانت بهم زنگ زد و
گفت گفتی عطیه حالش خوب نیست و از مهمونی بیرون زدي.
با استرس گفتم: تو چی گفتی؟
-فهمیدم واسه یه چیز دروغ گفتی منم الکی گفتم
رسیدي توي دستشویی هستی، کجایی؟
باز بغضم گرفت.
-دارم میام.
صداش نگران شد.
_خوبی؟
دستمو به صورت خیس از اشکم کشیدم و به سمت
در بالکن رفتم تا شاید هواي آزاد حالمو بهتر کنه.
_آره خوبم.
در رو باز کردم که سوز سرد لرزهی بدي توي تنم که فقط یکی از لباسهاي بلندم تنم بود انداخت.
-دارم میام، خداحافظ.
تماسو قطع کردم و چشمهامو با بغض بستم.
برم بهشون چی بگم؟ بگم حرفهاتون درست از آب
دراومد؟ آخرش کارم ساخته شد؟
با حس اینکه پشت سرمه نفسم بند اومد.
تا خواستم بچرخم سریع از پشت بغلم کرد که از
ترس لرزیدم و با بغض گفتم: ولم کن بهم دست نزن.
محکمتر بغلم کرد و با عصبانیت و .بغض گفت: میام
خواستگاریت، حالیته که چی میگم نه؟ تو مال منی.
لبشو روي گوشم گذاشت که تقلا کردم و با بغض
گفتم: ولم کن دیگه نمیخوام ریختتو ببینم، بیاي هم میگم نه.
به پهلوم چنگ زد و عصبی گفت: نه بگو تا ببین چه
بلایی به سرت میارم.
اشکهام روونه شدند.
_تو یه عوضی هستی، یه آشغال...
دستشو روي دهنم گذاشت که شدت اشکهام
بیشتر شدند.
_یه غلطی کردم اما دارم میگم پاي کارم هستم، چیه؟ نکنه میخواي بشینی تو خونهی بابات و بپوسی؟
با گریه چشمهامو بستم.
لبشو باز روي گوشم گذاشت.
_پس،میام خواستگاریت، فقط ببینم مخالفت کنی
من میدونم با تو، کاري نکن که همه خبردار بشند امشب چه اتفاقی افتاد.
قلبم خرد خرد شده بود.
دستشو که برداشت آروم گفتم: چند روز بهم مهلت
بده، خودم بهت میگم کی بیاي.
-قبوله خانمم.
گونمو بوسید که براي اولین بار چندشم شد.
چشمهاي پر از اشکمو باز کردم که قطرهاي اشک از
گوشهی چشمم پایین اومد.
*********
رو به روي آپارتمان وایساد.
خواستم پیاده بشم اما مچمو گرفت که سریع مچمو
از دستش بیرون کشیدم.
معترضانه بهم نگاه کرد.
سرد گفتم: حرفی نداري برم.
پوفی کشید.
-وقتی رفتی بالا نخواب، یه چیز مقوي بخور.
-میخورم.
در رو باز کردم و پیاده شدم.
دیدگاه ها (۲)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۲در رو باز کردم و پیاده شدم.بدون خ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۳یعنی اینقدر بهم بی اعتماد بود که ...

هروقت درک کردین چرا مهردا این کارو کرد و ترس مهردادو فهمیدین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۰اشک بیصدا روي گونههام پایین اومد ...

سلام من یوجین هستم ۲۵ سالمه یه دختر برونگرا افسرده هستم تازگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط