مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دک

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد
 
دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست
 
اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود
 
مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقک
دیدگاه ها (۱)

من از این پس به همه عشق جهان میخندم!                  به هوس...

یک روز دختری با پسر آشنا شده که از هر لحاظ برپسربرتری داشت و...

گل هاش توی دستش بود ! نشسته بود لب جدول ! رفتم نشستم کنارش !...

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله ی سختی گرفت و بستری شد…...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

پارت ۵۰ در کاملاً باز شد.مردی که در فیلم دیده بودند، آرام وا...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

عشق پنهان

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

life like hellp:13گوشی هنوز توی دستش می‌لرزید.به صفحه خیره ش...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط