پارت ۲۰

پارت ۲۰

#جونگکوک
من: آه تهیونگ !! کجا بودی کارت داشتم !!
تهیونگ: یه سری اتفاقات پیش اومد به خاطر همون نبودم !
با دقت نگاه صورتش کردم رنگش سفید شده بود و احساس میکردم بی حاله !!
من: ت..تهیونگ ! چی شده؟ چرا انقدر بی حالی ؟! چیزی شده ؟!
تهیونگ: نه... هومم 🥺 چیزی نشده !!!
من: چرا بغض کردی چی شده؟! منو سکته نده !؟
یهو افتاد گریه ولی آروم گریه میکرد . رفتم جلو و دستامو گذاشتم روی شونه هاش و گفتم: بگو تهیونگ !!
تهیونگ: ج..جویی !! تصادف کرده بود ! ولی دکتر ها نفهمیده بودن که آسیب جدی دیده ! اومده بود کمپانی و دیدم که داشت درد میکشید!! بردمش بیمارستان و گفتن خون ریزی داخلی داشته ! خون زیادی از دست داده بود ! من بهش خون دادم به خاطر همین رنگم پریده !!😭
ا..اصلا نمی فهمیدم چی میگه!!؟؟ تصادف!!؟ جویی تصادف کرده بود... !! خیلی ناراحت شدم ! اعصابم خورد شد ! اون هیچ وقت به فکر خودش نیست ! تهیونگ گریه میکرد !! منم افتادم گریه !!
#تهیونگ
داشتم گریه میکردم که یهو بازو هامو گرفت و با نگرانی زیاد
کوکی: ج..جویی !! الان خوبه ؟! حالش خوبه الان ؟! جواب بده !
هنگ کردم ! چرا انقدر نگرانش شد !؟
من: حالش خوبه کوکی نگران نباش ! فردا میتونه بیاد سرکار !
کوکی: ت..تو هم حالت زیاد خوب نیست برو خونه !
من: اومده بودم وسایلم رو ببرم میخواستم برم !!
اینو گفتم. دوتا آروم زد روی شونه هام و رفت بیرون از اتاق ! منم وسایلمو جم کردم و سوار ماشین شدم و رفتم خونه ! یه دوش مختصر گرفتم و یه غذای مقوی خوردم ...
ساعت تقریبا ۹ شب بود که نگران جویی شدم ! بهش زنگ زدم !
من: جویی !!
جویی: تهیونگا !!!
من: حالت چه طوره ؟ خوبی ؟ درد نداری ؟ نمیدونم یهو نگرانت شدم...
جویی: من خوبم تهیونگ ! فقط یکمی سرم درد میکنه اونم اگه بخوابم درست میشه ! ..ت..تو چرا هنوز بیداری !؟
من: اخه کی ساعت ۹ شب میخوابه ؟! مگه من مرغم الان بخوابم !؟
خندید !! دلم غش رفت براش ....
جویی: 😆😆 راست میگی کی الان میخوابه اخه ... تهیونگ !!
من: جونم ؟!    جویی: ممنون زنگ زدی !! بابت همه چی ازت ممنونم تهیونگ !
#جویی
تلفن رو قطع کردم. نمیدونم این حس از کجا میومد ! توی این ۲۲ سال زندگی که داشتم این حس رو اصلا تجربه نکرده بودم ! یه حس خوبی بود . فقط میدونم اون در به وجود اومدن این حس تاثیر داشته ! اون باعث شده من این طوری بشم ! باورم نمیشد الان خون اون در رگ های من جریان داشت ! 😍😍 ( کوفتت بشه 😑)
رفتم حموم .... اومدم بیرون زنگ زدم به پدرم گفتم که یه ماشین برام بفرسته ! ماشین خودم که به فنا رفت! خیلی میخواست بدونه ماشین رو چیکار کردم ولی نگفتم بهش ... گفتم ماشین رو دادم به یه شخصی !!
ادامه پارت بعدی
لایک و کامنت فراموش نشه
#colorfullcoat #رمان_کت_رنگی
دیدگاه ها (۲۳)

جویی در پارت بعدی !!

پارت ۲۱ #جوییصبح ساعت ۷ بلند شدم و یه دوش سریع گرفتم.. دلم د...

لایک کنین تا ادامه اش رو بزارم https://wisgoon.com/pin/31163...

بستنی شکلاتی !! عررر موخوام 🥺😍😂✌🏻💟#BTS #RUNBTS #TEAHYUNG #V ...

silence

عشق فراموش شده

رییس مافیایی من⛓🖤❤️‍🔥#پارت۸اون کاغذی بود که باعث میشد من دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط