سناریو مایکی

سناریو مایکی
{جنگل چشمات}

مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین
مدرک های مختلفی روی زمین جلوی شیسه افتاد و تا شیسه به اونا نگاه کرد لبخند ملیحی بین این همه غم روی لباش نشست.
مدرک این بود که یه خانواده خوب و پولدار دقیقا همیت فردا تو ساعتی که شیسه میره میان و یونا رو به سرپرستی میگیرن.
درسته یونا حقش نبود که در به درو آواره بشه اما... اما مگه شیسه حقش بود؟! پس چرا خوشحال بود؟!
زیاد طول نکشید که احساس خوشحالی جاشو با درد بی امان روی بدن شیسه عوض کرد.
شلاق سیاه مدیر حالا توی دستاش تاب می‌خورد و به بدن ریزه میزه شیسه برخورد می‌کرد. بدنش درد میرفت و ترک برمی‌داشت. اما حق حرف زدن نداشت. حتی حق اعتراضم نداشت.
مرد دوباره چندتا لگد نثار بدن کوچولوی شیسه کرد و بعد بلند فریاد زد تا بیان و این دخترو از اینجا ببرن.
مطمئن باشید اگه فردا به دنبال تن این دختر نمیومدم و به طلب بدنش اونو نمی‌بردن مدیر حتی یه لحظه هم به شیسه رحم نمی‌کرد و تا صبح کتکش میزد اما حیف که تن این دختر باید تمیز و سفید باشه.
شیسه کوچولو رو بردن و رو تخت درازش کردن. لبش زخم شده بود و بدنش دقیقا مثل یه نوزاد تازه متولد شل و ول شده بود.
حتی ناظم های بی رحم این یتیم خونه حالا هرکدوم با نگاهی دلسونه به بدن دختر نگاه میکردن اما خب کاری نمیکردن.
خانم ناظم اومد و دستی روی بدن کوچولوی شیسه کشید و قطره ی اشکی از چشاش ریخت. آروم خم شد و بغل گوش شیسه زمزمه کرد
( اشکال نداره.. درسته که تو دیگه قرار نیست بخندی اما نگران یونا نباش اون میخنده.. میدونم خیلی دوسش داری. اونا واقعا خانواده ی خوبی هستن.)
شیسه اما تو حال خودش بود. داشت خواب میدید. اما خوابی آشنا
خواب مایکی و خاطراتش.
خواب یونا و خنده‌اش.
خواب روزای سختش توی یتیم خونه.
همشون دونه دونه با سرعت از جلوی چشمای شیسه می‌گذشتن و باعث شدن کنار چشم شیسه یه تیکه اشک جمع شه.
اونقدری گریه کرده بود که دیگه اشکی براش نمونده باشه. اما هروقت یاد خرف مایکی میفتاد نمیتونست گریه نکنه.
_ حیحی... من میام اون تو و همه ی اون عوضیارو کتک میزنم و تورو برمیدارم از اونجا میریم
آره دقیقا همین جمله بود.!همین جمله هر روز و همیشه تو گوش شیسه تکرار میشد.
پس چرا نیومد؟! شیسه با اشکای گوشه ی چشمش از خواب بیدار شد. عصر شده بود و بچه ها ییتیم خونه تو حیاط داشتن گرگن به هوا بازی میکردن.
صورتشو به دوطرف بالشتش تکون داد و اشکی که گوشه ی چشماش جمع شده بود آروم و بی صدا مثل قطره های شبنم از روی برگ سر خورد و بالشت کهنشو تر کرد.
به سختی از جاش بلند شد. دستشو به گوشه ی تیز و آهنی تختش جاساز کرد و پاهای قرمز و زخمیشو آروم روی زمین گذاشت
پاهاش جوری درد میکرد که وقتی پاهاشو روی زمین گذاشت و درد رو توی تمام بدنش احساس کرد دوباره پاهاشو از روی زمین برداشت. اما نمیتونست اونجا بشینه. نگران یونا بود. درد رو به جون خرید و به سختی از جاش بلند و تلو تلو خورد و از اتاق بیرون رفت و حالا رسیده بود به راهروی دور و دراز یتیم خونه.
حالا دیگه حتی زمینم دلش به حال این دختر میسوخت. دختری که تازه 12 سالش شده بود اما مثل پیرزن ها دستشو روی کمرش گذاشته بود و قدم های کوتاه و بریده ای برمی‌داشت. قدم هایی که ممکن بود هرلحظه تعادلش از دست بده و بیفته روی زمین. به سختی خودشو به خیاط رسوند و خودشو روی یه نیمکت انداخت. هیچکدوم از دخترا و پسرای یتیم خونه حتی سمتش نرفتن.
با چشماش دنبال نشونه ای از یونا بود که یهو صدای دلنشین یونارو از پشت سرش شنید که داشت اسمشو داد میزد و به طرف شیسه میدوید.
یونا درحالی که میدوید و اسم شیسه رو بلند داد میزد به بغل شیسه پرید.
یونا : حالت خوبه؟ آبجی؟ جایت درد نمیکنه؟!
دستای یونا دور کمر شکسته شیسه حلقه خورده بود که در شو صد برابر بیشتر می‌کرد اما شیسه مثل همیشه لبخند زد.
+ نه. نگران نباش چیزی نشده.
یونا اخم کرد
یونا : دروغ میگی. هم روی بدنت هم روص صورتت کبودی های جدیدی به وجود اومده تازه جای شلاقم هست. چرا دروغ میگی؟!
شیسه سرشو کج کرد و لپاشو باد کرد که گوگولی تر از همیشه میشد.
+ عااااممم... ببین اینجوریم نیست که نتونم تحمل کنم درضمن مگه تو زخمای منو میشمری کلک؟!
و بعد با شوخی های همیشگیش که یونا عاشق اونا بود لپای یونا رو کشید و روی دماغش با دوتا انگشتش آروم دست کشید.
یونا کم کم خوابش گرفت و همونجا روی نیمکت روی پاهای شیسه خوابش برد. یونا خواب بود اما شیسه تو رویاهای خودش... نه وایسا رویا برای خود نه رویا برای یونا. به هرحال اون دیگه قرار نیست رویایی داشته باشه. تو رویاش میدید که یونا با اون خانواده درحال زندگی کردنه. " زندگی کردن" نه زنده بودن. اون و خانوادش همیشه لبخند میزنن و می‌خندن. همین رویاها روی لب های شیسه لبخند می‌آورد.
دیدگاه ها (۱۸)

دومین دیدار بد بود 🥲

و اینگونه 🎀خدایی نمیدونم چی بگم 🎈

وااای 😍😍😍بنده به شدت متشکرم از اون 21 تا دختر بی لیاقت بدبخت...

چندشش میشد. از خیسی بین پاهاش متنفر بود. نمی‌دونست ماده ی زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط