P
P2🍋🟩
همه جا در سکوت کامل به سر میبرد فقط صدای برخورد قاشق و چنگال با بدنه ی چینی ظروف داخل فضا می پیچید نامجون هنوزم لباساشو در نیاورده بود فقط کتش تنش نبود و کراواتش یکم شل شده بود اما هنوزم اون جدیت رو توی صداش داشت اون طرف میز درست رو به روش هانیل خیلی آروم داشت غذا میخورد انگار یاد گرفته بود که همه چی باید توی این خونه آروم باشه
یک ربع این سکوت ادامه داشت که آخر با صدای نامجون شکست
-امروز امتحان داشتی؟
با صدای خشک و بدون ذره ی حس پرسید و هانیل هم خیلی آروم جواب داد:
&بله
-چه امتحانی؟
&فیزیک
-خوب نتیجش؟
&فکر کنم خوب داده باشم
-فکر کنی؟
دخترک ترسیده اضافه کرد:
&حتما خوب دادم
-عدد بگو
&ب...بیست
-خوبه یادت نره که این یه استعداد نیست یه وظیفست
& بله همیشه یادم میمونه
-اگه غذات تموم شده میتونی بری
&چشم
بی صدا بلند شد و به اتاقش رفت
هانیل:
با حرفای بابام دلم یکم گرفت اما عادت کرده بودم دیگه حرفاش مثل قبل ناراحتم نمیکرد وقتی رفتم اتاقم مستقیم رفتم تو تختم امروز واقعا خیلی خسته شده بودم چشمامو بستم و یکم بیشتر زیر پتو خزیدم و طولی نکشید که خوابم برد
صبح//
writer:
نامجون صبح زود بیدار شده بود و روتین همیشگیشو انجام داده بود:« دوش آب سرد ــ قهوه و کتاب ــ کشش صبحگاهی و یوگا ــ تمرین حرفه ای توی باشگاه خونه.»
زندگی کیم نامجون دقیقا برنامه ریزی شده و ریز به ریزش از قبل مشخص شده بنظر خودش فقظ در این صورته که میتونه کنترل زندگیشو به دست بگیره حتی این بلارو سر زندگی هانیل هم آورده جز به جز زندگی اون دخترک رو اون تعیین میکنه و مثل یه ربات برنامه ریزی شده بهش برنامه میده!
امروز نامجون یه جلسه از طرف کمپانی داشت پس قبل از اینکه هانیل بیدار بشه از خونه زده بود بیرون. ساعت تقریبا نزدیکای نه بود که هانیل با صدای آلارم گوشیش از خواب پا شد و بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحونه نشست پشت میز و شروع کرد به درس خوندن کاری که همیشه یاد گرفته بود به بهترین نحو ممکن انجامش بده حتی به خاطرش ناهارم نخورد کم کم داشت چشماش از گرسنگی سیاهی می رفت که بس کرد بلند شد یه شکلات خورد بعدش رفت پایین تو باشگاه اون براب راضی کردن نامجون باید روزانه سه ساعت به کوب ورزش میکرد؛ اولش رو با یه تردمیل شروع کرد و گرم کرد بعد رفت سراغ وزنه ها و یه وزنه ی دایره ی بیست کیلویی برداشت و شروع کرد به اسکات زدن بعدش سه ست کوهنوردی زد و بعد از تمرینای بازو رفت سراغ پا و تقریبا بعد نیم ساعت تموم کرد و برگشت بابا تو اتاقش و یه دوش گرفت و نشست ادامه ی درساشو خوند.
ساعت کم کم داشت به ده نیم نزدیک میشد که نامجون اومد خونه امروز به خاطر تمرین خیلی خسته شده بود و مستقیم رفت تو اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش از اتاقش اومد بیرون و رفت پذیرایی گوشیش رو وصل کرد به تلویزیون و شروع کرد فیلمی که مدت ها لود می خواست ببینه رو دیدن.
هانیل بعد از تموم شدن تکالیفش رفت تا یه چیزی بخوره اما فکر می کرد نامجون بر نگشته وقتی رسید پذیرایی و نامجونو دید انگار کمی دست پاچه شد
&س...سلام
-سلام...داشتی چیکار میکردی؟
&درس میخوندم
-نگهشون داشتی برای این وقت شب ؟
&نه ظهرم یکم خوندم بعدش رفتم باشگاه
-خیلی خوب باشه چیزی میخوری؟
&خودم بر میدارم
-باشه
ادامه دارد...
همه جا در سکوت کامل به سر میبرد فقط صدای برخورد قاشق و چنگال با بدنه ی چینی ظروف داخل فضا می پیچید نامجون هنوزم لباساشو در نیاورده بود فقط کتش تنش نبود و کراواتش یکم شل شده بود اما هنوزم اون جدیت رو توی صداش داشت اون طرف میز درست رو به روش هانیل خیلی آروم داشت غذا میخورد انگار یاد گرفته بود که همه چی باید توی این خونه آروم باشه
یک ربع این سکوت ادامه داشت که آخر با صدای نامجون شکست
-امروز امتحان داشتی؟
با صدای خشک و بدون ذره ی حس پرسید و هانیل هم خیلی آروم جواب داد:
&بله
-چه امتحانی؟
&فیزیک
-خوب نتیجش؟
&فکر کنم خوب داده باشم
-فکر کنی؟
دخترک ترسیده اضافه کرد:
&حتما خوب دادم
-عدد بگو
&ب...بیست
-خوبه یادت نره که این یه استعداد نیست یه وظیفست
& بله همیشه یادم میمونه
-اگه غذات تموم شده میتونی بری
&چشم
بی صدا بلند شد و به اتاقش رفت
هانیل:
با حرفای بابام دلم یکم گرفت اما عادت کرده بودم دیگه حرفاش مثل قبل ناراحتم نمیکرد وقتی رفتم اتاقم مستقیم رفتم تو تختم امروز واقعا خیلی خسته شده بودم چشمامو بستم و یکم بیشتر زیر پتو خزیدم و طولی نکشید که خوابم برد
صبح//
writer:
نامجون صبح زود بیدار شده بود و روتین همیشگیشو انجام داده بود:« دوش آب سرد ــ قهوه و کتاب ــ کشش صبحگاهی و یوگا ــ تمرین حرفه ای توی باشگاه خونه.»
زندگی کیم نامجون دقیقا برنامه ریزی شده و ریز به ریزش از قبل مشخص شده بنظر خودش فقظ در این صورته که میتونه کنترل زندگیشو به دست بگیره حتی این بلارو سر زندگی هانیل هم آورده جز به جز زندگی اون دخترک رو اون تعیین میکنه و مثل یه ربات برنامه ریزی شده بهش برنامه میده!
امروز نامجون یه جلسه از طرف کمپانی داشت پس قبل از اینکه هانیل بیدار بشه از خونه زده بود بیرون. ساعت تقریبا نزدیکای نه بود که هانیل با صدای آلارم گوشیش از خواب پا شد و بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحونه نشست پشت میز و شروع کرد به درس خوندن کاری که همیشه یاد گرفته بود به بهترین نحو ممکن انجامش بده حتی به خاطرش ناهارم نخورد کم کم داشت چشماش از گرسنگی سیاهی می رفت که بس کرد بلند شد یه شکلات خورد بعدش رفت پایین تو باشگاه اون براب راضی کردن نامجون باید روزانه سه ساعت به کوب ورزش میکرد؛ اولش رو با یه تردمیل شروع کرد و گرم کرد بعد رفت سراغ وزنه ها و یه وزنه ی دایره ی بیست کیلویی برداشت و شروع کرد به اسکات زدن بعدش سه ست کوهنوردی زد و بعد از تمرینای بازو رفت سراغ پا و تقریبا بعد نیم ساعت تموم کرد و برگشت بابا تو اتاقش و یه دوش گرفت و نشست ادامه ی درساشو خوند.
ساعت کم کم داشت به ده نیم نزدیک میشد که نامجون اومد خونه امروز به خاطر تمرین خیلی خسته شده بود و مستقیم رفت تو اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش از اتاقش اومد بیرون و رفت پذیرایی گوشیش رو وصل کرد به تلویزیون و شروع کرد فیلمی که مدت ها لود می خواست ببینه رو دیدن.
هانیل بعد از تموم شدن تکالیفش رفت تا یه چیزی بخوره اما فکر می کرد نامجون بر نگشته وقتی رسید پذیرایی و نامجونو دید انگار کمی دست پاچه شد
&س...سلام
-سلام...داشتی چیکار میکردی؟
&درس میخوندم
-نگهشون داشتی برای این وقت شب ؟
&نه ظهرم یکم خوندم بعدش رفتم باشگاه
-خیلی خوب باشه چیزی میخوری؟
&خودم بر میدارم
-باشه
ادامه دارد...
- ۲۵.۳k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط