هيچ کس ويرانیم را حس نکرد

هيچ کس ويرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي
... ......درد بي کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نکرد
دیدگاه ها (۱)

دستم بگیر دستم را تو بگیر التماس دستم را بپذیر ... درمانی با...

گاهی دلتنگی ام آنقدر کوچک میشود که جمع میشود در قطره اشکی و...

بی صبرانه در انتظارم تا، زمان سالخوردگی ام فرا برسد! شاید عش...

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش ...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

چند پارتی جونگ کوک

تکاپو پارت ۶۹:کلمات=گلوله🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در میانِ آن آغوشِ سنگین و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط