نفس می کشم. صبح شروع می شود. آسمان می خندد و انگار اتفاق

نفس می کشم. صبح شروع می شود. آسمان می خندد و انگار اتفاق تازه ای نیفتاده. ولی من احساس می کنم در کنار همین نفس ساده و دوست داشتنی، من کس دیگری شده ام. بالیده ام، قد کشیده ام و قرار است فردا را عاشقانه تر ببینم. هر صبح با خودم می گویم: این همان فردایی است که منتظرش بودم؟ همان نگرانی بی دلیل. همان که آمدنش دست من نبود اما با نفس های من شروع می شد. ادامه پیدا می کرد و به شب می رسید. هیچ وقت نفهمیدم که فردا برای من تصمیم می گیرد یا من برای فردا. اما خوب می دانم که تا نفس هست و عشق، کوچه های فردای من به بن بست ختم نمی شود. کوچه ها به سمتی می رود که روز باشد، آفتاب باشد، بدرخشد. کوچه هایی که تمام نشود. پایانش هرچه می خواهد باشد. من به پایان فکر نمی کنم. به فردا می اندیشم که روبروی من امتداد دارد تا بی نهایت...
دیدگاه ها (۱)

شب های بلند، سرمای عجیب و حضورمان کنار همدیگر که مطمئنم پشتو...

دیدن ستاره های آسمان شب ، شنیدن امواج دریا با چشم های بسته، ...

بدون اغراق، کدامیک از ما از صبر، به جز نالیدن و در آخر هم با...

سلام، صبح زیبایتان با یاد خدا، قرین هرچه خوبیست. شایسته بهتر...

نفس می‌کشم. همین. نه برای فردایی که نیامد، نه برای خاطره‌ای ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ویو: جونگ‌کوک«من تصمیمم رو گرفتم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑥تو زیبایی ؛ چو صلح در چشمانِ م...

های، این هان جیسونگه، پسر تولدی امروز.خیلی خوشحالم که تونستم...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓صبح روز بعدمانیا طبق معمول وارد اتاق جیم...

𝔖𝔭𝔬𝔦𝔩

my snow ❄#my_snowPT30~بعد از این همه سال...یه خنده‌ی کوتاه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط