زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد.

زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد.

حضرت ابراهیم از او پرسید: زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟
آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور گفت: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!

ابراهیم(با خنده) گفت: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟

زنبور گفت: چرا می خندی یا ابراهیم؟
من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم،بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسندآن هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟
بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم...


"کاش فهم و شعور یه سریامون اندازه زنبور این حکایت بود "
دیدگاه ها (۱۸)

آدم ها می آیند… خودشان را نشان می دهند… وقتی که برایت مهم ...

موشی در خانه تله موشی دید... به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد, ...

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ....

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند . قور...

دلم میسوزه برای اون سطلیا که به خاطر اون چاهزاده خودشونو از ...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط