زمانی بود که او زنده بود و راه میرفت

زمانی بود که او زنده بود و راه می‌رفت .
اکنون که به جنازه اش نگاه می‌کنم ، آه ...
به دستان خودم نفله اش کردم !
زمانی که زنده بود با نفرت میدیدمش ، تمام مدت آن گرمای معصومانه اش را ، که آن زمان که خون جلوی چشمامو گرفته بود اصلا متوجه اش نبودم .
اما الان حس میکنم .
گرما و لطافتی را که در این تاریکیِ نبودِ او ، حتی ذره ای از آن نیست .
به راستی ، صد درصد از مشکل بر گردن من بوده ، زیرا اکنون که آن حس وحشت درونم آرام گرفته ، نمیدانم که چگونه و به چه انگیزه ای او را کشتم .
زیرا اصلا در وجود من نمی‌گنجد که یک انسان را بکشم ، انسانی که گرمای حیات دارد .
دیدگاه ها (۲)

در آسمانِ به رنگ آسفالت ، زمانی که حالت تهوع تنها نبض روح می...

بیایید مشکل انسان های زیادی را با شدت نشان بدیم .یک قاتل !حا...

1یک فرد بود در خیابان ها راه می‌رفت اما یک پالتوی شبیه برگ م...

شب را بیدار ماند تا زمانی که کوچک ترین عقربهٔ ساعت روی پنج ر...

تک پارتی از هان (عشق در نوع سایه) درخواستی

امروز به جایی شلیک کردن که پنج کیلومتر یا کمتر از من فاصله د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط