روزی شیخ وارد یک آسیاب گندم شد. دید چوب آسیاب به گردن یک

روزی شیخ وارد یک آسیاب گندم شد. دید چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد

اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود. از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای!» آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند». آن شیخ دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»

آسیابان گفت: قرمساق «بیا برو این لاشی بازی‌ها رو به قاطر من یاد نده!» 😂 😂
دیدگاه ها (۲)

نسخه آزمایشی تیبا وانت

پارت ۴ راز ستارۀ درخشان

The sound of bells part5

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد:_ یعنی می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط