﴿ فصل ۱ - قسمت ۶۸ ﴾
﴿ فصل ۱ - قسمت ۶۸ ﴾
سکوتِ سنگینِ قبرستان را تنها صدایِ نالههای ضعیفِ باد میشکست. باربد، در حالی که زانوهایش از شدتِ فشارِ عصبی میلرزید، روی زمین نشست و سرِ آنیا را روی سینهاش گذاشت. دانههای درشت عرق بر پیشانیاش نشسته بود و نگاهش میانِ چهرهی رنگپریدهی آنیا و پیکرِ نیمهجانِ نیکی تاب میخورد.
ناگهان، پلکهای آنیا لرزید. باربد نفسش را در سینه حبس کرد. آنیا به آرامی چشمهایش را باز کرد؛ اما آن درخششِ نارنجیِ ترسناک جای خود را به نگاهی مات و بیرمق داده بود. او با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، زمزمه کرد: بار...بد؟
با شنیدنِ اسمش، سدِ بغضِ باربد شکست. اشکهایش بیاختیار روی گونههای آنیا چکید. او هقهقکنان سرش را به پیشانیِ آنیا چسباند و گفت: جانِ دلم... آره، منم. نترس، دیگه تموم شد. برات میجنگم، حتی اگه تمامِ شیاطینِ دنیا سدِ راهم بشن...
در همان لحظه، صدایِ برخوردِ چیزی با زمین، آراد و نیما را به سمتِ نیکی کشاند. نیکی که تمامِ توانش را برای گفتنِ حقیقت به کار گرفته بود، دیگر نتوانست وزنِ خودش را تحمل کند. دستش از روی دیوارهی سنگیِ قبر سُر خورد و با چشمانِ بسته، روی خاکِ سرد سقوط کرد.
نیما فریاد زد: نیکی!
به سمت او دوید، اما نیکی بیهوش شده بود و تنها نجوایِ نامفهومی از لبهایِ خونینش خارج میشد. حالا آنیا بیدار شده بود، اما نگهبانِ رازهایِ آنها، در مرزِ میانِ مرگ و زندگی دست و پا میزد. سایهی شیطان، نزدیکتر از هر زمانِ دیگری به نظر میرسید.
……………
بچه ها چطور شده؟
شرط لایک و کامنت روی هم حداقل:30
بچه ها شرط میزارم چون حمایت ها صفر شده جز چند نفر
سکوتِ سنگینِ قبرستان را تنها صدایِ نالههای ضعیفِ باد میشکست. باربد، در حالی که زانوهایش از شدتِ فشارِ عصبی میلرزید، روی زمین نشست و سرِ آنیا را روی سینهاش گذاشت. دانههای درشت عرق بر پیشانیاش نشسته بود و نگاهش میانِ چهرهی رنگپریدهی آنیا و پیکرِ نیمهجانِ نیکی تاب میخورد.
ناگهان، پلکهای آنیا لرزید. باربد نفسش را در سینه حبس کرد. آنیا به آرامی چشمهایش را باز کرد؛ اما آن درخششِ نارنجیِ ترسناک جای خود را به نگاهی مات و بیرمق داده بود. او با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، زمزمه کرد: بار...بد؟
با شنیدنِ اسمش، سدِ بغضِ باربد شکست. اشکهایش بیاختیار روی گونههای آنیا چکید. او هقهقکنان سرش را به پیشانیِ آنیا چسباند و گفت: جانِ دلم... آره، منم. نترس، دیگه تموم شد. برات میجنگم، حتی اگه تمامِ شیاطینِ دنیا سدِ راهم بشن...
در همان لحظه، صدایِ برخوردِ چیزی با زمین، آراد و نیما را به سمتِ نیکی کشاند. نیکی که تمامِ توانش را برای گفتنِ حقیقت به کار گرفته بود، دیگر نتوانست وزنِ خودش را تحمل کند. دستش از روی دیوارهی سنگیِ قبر سُر خورد و با چشمانِ بسته، روی خاکِ سرد سقوط کرد.
نیما فریاد زد: نیکی!
به سمت او دوید، اما نیکی بیهوش شده بود و تنها نجوایِ نامفهومی از لبهایِ خونینش خارج میشد. حالا آنیا بیدار شده بود، اما نگهبانِ رازهایِ آنها، در مرزِ میانِ مرگ و زندگی دست و پا میزد. سایهی شیطان، نزدیکتر از هر زمانِ دیگری به نظر میرسید.
……………
بچه ها چطور شده؟
شرط لایک و کامنت روی هم حداقل:30
بچه ها شرط میزارم چون حمایت ها صفر شده جز چند نفر
- ۶.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط