پشت تنهايي اين پنجره ها...چه به صف آمده غم هاي دلم...يك ن

پشت تنهايي اين پنجره ها...چه به صف آمده غم هاي دلم...يك نفر نيست مگر پنجره را باز كند...قصه ي ديدنم آغاز كند...دلم از پرده به جان آمد و از شيشه شكست...چشم من خيره به راه،ز دلم ميپرسد...آخه بايد ز كجا تا به كجا...؟تا به كي تكيه به ديوار...در اين چله نشست...در دلم پنجره اي به رنگ بغض است...
دیدگاه ها (۷)

( last minute )

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....‌به قبر ک...

پارت دوم: اولین حمله 🌧️🖤ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.عمارت در س...

فیک تهکوک وارث زار

dark life = 18چند روز از آن شب جهنمی گذشته بود. ات دیگر مثل ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_8 فصل چهارم | ص...

کاش می‌شد برای لحظه‌ای، دنیا را روی دور کند گذاشت.آن‌قدر دوی...

وارث سایه ها

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط