این رمان تخیلی هست واقعی نیست
این رمان تخیلی هست واقعی نیست
---
**عنوان: لرزشی که صدا رو پس داد**
صبح یه روز معمولی توی خونهی کوچیک ولی پر از عکس و گلدون بود. **آت**، دختر پونزدهسالهی **جونگ کوک** و **لیسا**، پشت میز آشپزخانه نشسته بود و با ناخنهاش ورق میزد توی دفتر نقاشیش. موهاش رو جمع بسته بود و مثل همیشه یه گوشهی لباسش رو گره زده بود. **لیسا**، همون لیسای معروف بلکپینک، با یه هودی گشاد کنار پنجره ایستاده بود و به گلدون سنگیای که آت عاشقش بود نگاه میکرد. **جونگ کوک**، اون خوانندهی بیتیاس که حالا شده بود پدری خونهدار، داشت قهوه درست میکرد.
چیزی که توی این خونه عجیب بود، سکوت نبود؛ صدای خندهی لیسا بود که مثل زنگ نقرهای میموند. اما آت، با وجود سن کم، یه مشکل کوچیک داشت: وقتی استرس میگرفت، کلمات توی گلوش قفل میشدند. لکنت داشت. مخصوصاً وقتی میخواست چیزی رو که واقعاً دوست داره توصیف کنه. جونگ کوک همیشه بهش میگفت: «آروم عزیزم، وقت داری.»
همین که جونگ کوک فنجون رو گذاشت روی میز، زمین زیر پاهاشون شروع کرد به لرزیدن. اولش خفیف بود، ولی ناگهان شدت گرفت. لیسا فریاد زد: «آت! بیا پایین!» ولی آت درگیر جمع کردن دفتر نقاشیهاش بود. لیسا دوید سمت دخترش، اما یه قفسهی سنگین از دیوار کنده شد و درست روی پای لیسا افتاد. جونگ کوک با هراس دوید، اما خیلی دیر شده بود.
لیسا توی یه دریای خون و گردوغبار افتاده بود.
بعد از اون روز، خونه دیگه خونه نبود. لیسا توی کما بود. دستگاهها نفسهاش رو شماره میزدند و آت، پشت شیشهی اتاق بیمارستان، کلمهای نمیتونست بگه. نه اینکه لکنت داشته باشه، نه؛ کلاً صدا توی گلوش خشکیده بود. جونگ کوک هر روز میاومد کنار تخت لیسا و دستاش رو میگرفت و آهنگهای بیتیاس رو زیر لب زمزمه میکرد، انگار که لیسا هنوز میتونه بشنوه.
تا اینکه یه روز، آت با عصبانیت و غم برگشت خونه. لیسا هنوز بیدار نشده بود. آت رفت سمت پنجره و **گلدون سنگیای** رو که لیسا همیشه آبش میداد و به آت گفته بود «این گلدون نماد صبره» رو برداشت و با یه پرتاب محکم کف زمین شکوند.
**تَرَک!**
جونگ کوک از آشپزخانه دوید بیرون. زمین پر از خردهسنگ و خاک بود. برای چند ثانیه هر دو ساکت موندند. جونگ کوک نگاه کرد به آت، به گلدون شکسته، به چشمهای خیس دخترش.
آت با صدای لرزون و شکستهای که ماهها بود نشنیده بود، گفت:
«م... من... من دیگه ن... نمیتونم ص... صبر کنم، بابا!»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. به جای داد زدن، رفت کنار آت نشست و خردههای گلدون رو جمع کرد. بعد یه تکه از اون رو برداشت و گذاشت توی دست آت. گفت: «این گلدون شکست، ولی تو نشکستی. مامانت هم نمیشکنه. حالا که گفتی... بیا با هم بریم پیشش و بهش بگیم.»
اون روز توی اتاق بیمارستان، آت برای اولین بار بعد از زلزله، با لکنت اما محکم گفت:
«م... مامان، ب... بابا گلدون رو ش... شکوند، وَل... ولی من ح... حرف زدم.»
و درست در همون لحظه، انگشتهای لیسا یک میلیمتر حرکت کرد
---
**عنوان: لرزشی که صدا رو پس داد**
صبح یه روز معمولی توی خونهی کوچیک ولی پر از عکس و گلدون بود. **آت**، دختر پونزدهسالهی **جونگ کوک** و **لیسا**، پشت میز آشپزخانه نشسته بود و با ناخنهاش ورق میزد توی دفتر نقاشیش. موهاش رو جمع بسته بود و مثل همیشه یه گوشهی لباسش رو گره زده بود. **لیسا**، همون لیسای معروف بلکپینک، با یه هودی گشاد کنار پنجره ایستاده بود و به گلدون سنگیای که آت عاشقش بود نگاه میکرد. **جونگ کوک**، اون خوانندهی بیتیاس که حالا شده بود پدری خونهدار، داشت قهوه درست میکرد.
چیزی که توی این خونه عجیب بود، سکوت نبود؛ صدای خندهی لیسا بود که مثل زنگ نقرهای میموند. اما آت، با وجود سن کم، یه مشکل کوچیک داشت: وقتی استرس میگرفت، کلمات توی گلوش قفل میشدند. لکنت داشت. مخصوصاً وقتی میخواست چیزی رو که واقعاً دوست داره توصیف کنه. جونگ کوک همیشه بهش میگفت: «آروم عزیزم، وقت داری.»
همین که جونگ کوک فنجون رو گذاشت روی میز، زمین زیر پاهاشون شروع کرد به لرزیدن. اولش خفیف بود، ولی ناگهان شدت گرفت. لیسا فریاد زد: «آت! بیا پایین!» ولی آت درگیر جمع کردن دفتر نقاشیهاش بود. لیسا دوید سمت دخترش، اما یه قفسهی سنگین از دیوار کنده شد و درست روی پای لیسا افتاد. جونگ کوک با هراس دوید، اما خیلی دیر شده بود.
لیسا توی یه دریای خون و گردوغبار افتاده بود.
بعد از اون روز، خونه دیگه خونه نبود. لیسا توی کما بود. دستگاهها نفسهاش رو شماره میزدند و آت، پشت شیشهی اتاق بیمارستان، کلمهای نمیتونست بگه. نه اینکه لکنت داشته باشه، نه؛ کلاً صدا توی گلوش خشکیده بود. جونگ کوک هر روز میاومد کنار تخت لیسا و دستاش رو میگرفت و آهنگهای بیتیاس رو زیر لب زمزمه میکرد، انگار که لیسا هنوز میتونه بشنوه.
تا اینکه یه روز، آت با عصبانیت و غم برگشت خونه. لیسا هنوز بیدار نشده بود. آت رفت سمت پنجره و **گلدون سنگیای** رو که لیسا همیشه آبش میداد و به آت گفته بود «این گلدون نماد صبره» رو برداشت و با یه پرتاب محکم کف زمین شکوند.
**تَرَک!**
جونگ کوک از آشپزخانه دوید بیرون. زمین پر از خردهسنگ و خاک بود. برای چند ثانیه هر دو ساکت موندند. جونگ کوک نگاه کرد به آت، به گلدون شکسته، به چشمهای خیس دخترش.
آت با صدای لرزون و شکستهای که ماهها بود نشنیده بود، گفت:
«م... من... من دیگه ن... نمیتونم ص... صبر کنم، بابا!»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. به جای داد زدن، رفت کنار آت نشست و خردههای گلدون رو جمع کرد. بعد یه تکه از اون رو برداشت و گذاشت توی دست آت. گفت: «این گلدون شکست، ولی تو نشکستی. مامانت هم نمیشکنه. حالا که گفتی... بیا با هم بریم پیشش و بهش بگیم.»
اون روز توی اتاق بیمارستان، آت برای اولین بار بعد از زلزله، با لکنت اما محکم گفت:
«م... مامان، ب... بابا گلدون رو ش... شکوند، وَل... ولی من ح... حرف زدم.»
و درست در همون لحظه، انگشتهای لیسا یک میلیمتر حرکت کرد
- ۴۴۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط