ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۸🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۸🌌
فلز خم کرد و یک موج سنگین از فشار باکوگو را مجبور کرد یک قدم عقببره
دکو با چشمهای گرد شده گفت:
«ایمی... تو...»
«بعداً!» ایمی جواب داد و نگاهش به سقف رفت.
«ایدا داره به بمبمیرسه»
ایدا واقعاً همون لحظه از راه پلهی کناری با سرعتی دقیق و مکانیکی تکون میخورد
ایدا: باکوگو! موقعیتِ دشمن تغییر کرده!
٫ میدونم، نابغه! ٫ باکوگو غرید.
ایمی انگشتهایش را کمی جمع کرد.
یک قاب فلزی از دیوار جدا شد و مثل یک پرتابه از کنار گوش ایدا رد شد و مسیرش را بست.
نه برای آسیب زدن.
فقط برای توقف.
ایدا برای اولین بار چشمهایش را کمی گشاد کرد.
«چه کنترل دقیقی...»
دکو که حالا فهمیده بود ایمی واقعاً در حال **قفل کردن میدان نبرد** است، ناگهان جرقهی ایدهای زد.
«ایمی! اگر من باکوگو رو ببرم سمت چپ، تو میتونی مسیر بالا رو ببندی؟»
ایمی سریع گفت:
«آره. فقط پنج ثانیه بهم بده.»
«پنج ثانیه؟» دکو با خودش تکرار کرد و بعد لبخند کوچکی زد:کافیه خوبه یه نقشه دارم البته ایرادی نداره که یکم وقت کشی کنم
ایمی: مهم نیس فقط باید ببریم
دکو: چرا که نه
دکو با عجله به سمت یکی از راهروهای فرعی دوید و فریاد زد:
«کاچان! بیا اگه جرأت داری!»
باکوگو فوراً گاز گرفت.
«خفه شو، دِکو!»
و درست همونطور که ایمی حدس زده بود، باکوگو بهجای اینکه موقعیت رو بررسی کنه مستقیم سمت دکو هجوم برد
*دقیقاً همونجوری که باید ...حالا تا دکو سنگاشو باها وا میکنه من برم به حساب ایدا
*
ایمی دستش را بالا آورد.
از سقف، یک لولهی فلزی باریک جدا شد و بهنرمی در مسیر ایدا فرودآمد
بعد همان لوله در چند ثانیه پیچ خورد و به شکل یک مانع مارپیچ راومد.
ایدا ترمز زد: موانع مصنوعی... هوشمندانهاست
ایمی فقط با چشمان بیاحساسش نگاه کرد : هه 😏کجاشو دیدی
اما با اینکه صدایش خونسرد بود، داخل ذهنش آشوب بود:
*باکوگو زیادی تند میره...
اگه دکو اشتباه کنه، میسوزیم... نکنه نباید بهش اعتماد میکردم به هر حال وقت تصویه حساب قدیمی نداریم......وااای من چسبیدم به اون دوتا کوسه خودمو چیکار کنم😖😖😣..*
دکو ناگهان پشت یک دیوار کوتاه خم شد و فریاد زد:
«الان!»
ایمی بلافاصله به خودش اومدو کف سالنو حس کرد
بعد با فشارذهنی چند قطعه سنگریزه و تکههای شکستهی دیوار را از جا کند و به شکل یک سد کوتاه جلوی پای باکوگو ریخت
باکوگو مجبور شد بپرد
همان لحظه دکو از فرصت استفاده کرد و با تمام سرعت به طرف بالا دوید.
«ایمی! عالی بود! الان برو بمب رو بگیر»
ایمی: باشه ولی هنوز تموم نشده نابغهی سبز
در طبقهی بالا بمب دیده میشد
دکو نفسنفس میزد، اما بهجایترس تمرکزش حالا واقعی شده بود
ایمی نگاهش را به مسیر پایین دوخت
باکوگو داشت دوباره بالا می اومد
و ایدا...
ایدا حالا داشت از سمت دیگر مسیر را دور میزد و قشنگ معلوم بود میخواد مانع ایمی برای رسیدن به بمب شه
*دو تا از دو طرف... عالیه بریم که داشه باشیم*
ایمی آرام نفس کشید
بعد زمزمه کرد:
«خب... وقتشه که فضا رو بازنویسی کنم اونم بدون هیچ اشتباهی اجازه نمیدم کوسم کنترلم کنه»
و در همون لحظه چند پنلفلزی شلشده از دیوار کنده شد، در هوا چرخید و مثل یک دیوارهی موقت بین باکوگو و ایدا قرارگرفت
باکوگو با خشم فریاد زد:هی داری قایمموشک بازی درمیاری
ایمی با لحن خشک جواب داد:نه. دارم باهوش بازی درمیارم بعدشم انگاری اقا فشفشه یچیزی رو فراموش کرده 😊
باکوگو: ها الان چه زری زدی نفله ههه ههه
باکوگو اومد که به ایمی حمله ور
که یهو دکو از پشت گرفتش و بعد پرید جلوش
دکو: منظورش با منه.... حالا دیگه با من طرفی کاچان
باکوگو حالا دیگه خندهی کجومعوجش رو کنار گذاشته بود. اون حالت وحشی همیشگیش همونی که دکو رو سالها شکنجه کرده بود برگشته بود چشمهای قرمزش میسوخت
فلز خم کرد و یک موج سنگین از فشار باکوگو را مجبور کرد یک قدم عقببره
دکو با چشمهای گرد شده گفت:
«ایمی... تو...»
«بعداً!» ایمی جواب داد و نگاهش به سقف رفت.
«ایدا داره به بمبمیرسه»
ایدا واقعاً همون لحظه از راه پلهی کناری با سرعتی دقیق و مکانیکی تکون میخورد
ایدا: باکوگو! موقعیتِ دشمن تغییر کرده!
٫ میدونم، نابغه! ٫ باکوگو غرید.
ایمی انگشتهایش را کمی جمع کرد.
یک قاب فلزی از دیوار جدا شد و مثل یک پرتابه از کنار گوش ایدا رد شد و مسیرش را بست.
نه برای آسیب زدن.
فقط برای توقف.
ایدا برای اولین بار چشمهایش را کمی گشاد کرد.
«چه کنترل دقیقی...»
دکو که حالا فهمیده بود ایمی واقعاً در حال **قفل کردن میدان نبرد** است، ناگهان جرقهی ایدهای زد.
«ایمی! اگر من باکوگو رو ببرم سمت چپ، تو میتونی مسیر بالا رو ببندی؟»
ایمی سریع گفت:
«آره. فقط پنج ثانیه بهم بده.»
«پنج ثانیه؟» دکو با خودش تکرار کرد و بعد لبخند کوچکی زد:کافیه خوبه یه نقشه دارم البته ایرادی نداره که یکم وقت کشی کنم
ایمی: مهم نیس فقط باید ببریم
دکو: چرا که نه
دکو با عجله به سمت یکی از راهروهای فرعی دوید و فریاد زد:
«کاچان! بیا اگه جرأت داری!»
باکوگو فوراً گاز گرفت.
«خفه شو، دِکو!»
و درست همونطور که ایمی حدس زده بود، باکوگو بهجای اینکه موقعیت رو بررسی کنه مستقیم سمت دکو هجوم برد
*دقیقاً همونجوری که باید ...حالا تا دکو سنگاشو باها وا میکنه من برم به حساب ایدا
*
ایمی دستش را بالا آورد.
از سقف، یک لولهی فلزی باریک جدا شد و بهنرمی در مسیر ایدا فرودآمد
بعد همان لوله در چند ثانیه پیچ خورد و به شکل یک مانع مارپیچ راومد.
ایدا ترمز زد: موانع مصنوعی... هوشمندانهاست
ایمی فقط با چشمان بیاحساسش نگاه کرد : هه 😏کجاشو دیدی
اما با اینکه صدایش خونسرد بود، داخل ذهنش آشوب بود:
*باکوگو زیادی تند میره...
اگه دکو اشتباه کنه، میسوزیم... نکنه نباید بهش اعتماد میکردم به هر حال وقت تصویه حساب قدیمی نداریم......وااای من چسبیدم به اون دوتا کوسه خودمو چیکار کنم😖😖😣..*
دکو ناگهان پشت یک دیوار کوتاه خم شد و فریاد زد:
«الان!»
ایمی بلافاصله به خودش اومدو کف سالنو حس کرد
بعد با فشارذهنی چند قطعه سنگریزه و تکههای شکستهی دیوار را از جا کند و به شکل یک سد کوتاه جلوی پای باکوگو ریخت
باکوگو مجبور شد بپرد
همان لحظه دکو از فرصت استفاده کرد و با تمام سرعت به طرف بالا دوید.
«ایمی! عالی بود! الان برو بمب رو بگیر»
ایمی: باشه ولی هنوز تموم نشده نابغهی سبز
در طبقهی بالا بمب دیده میشد
دکو نفسنفس میزد، اما بهجایترس تمرکزش حالا واقعی شده بود
ایمی نگاهش را به مسیر پایین دوخت
باکوگو داشت دوباره بالا می اومد
و ایدا...
ایدا حالا داشت از سمت دیگر مسیر را دور میزد و قشنگ معلوم بود میخواد مانع ایمی برای رسیدن به بمب شه
*دو تا از دو طرف... عالیه بریم که داشه باشیم*
ایمی آرام نفس کشید
بعد زمزمه کرد:
«خب... وقتشه که فضا رو بازنویسی کنم اونم بدون هیچ اشتباهی اجازه نمیدم کوسم کنترلم کنه»
و در همون لحظه چند پنلفلزی شلشده از دیوار کنده شد، در هوا چرخید و مثل یک دیوارهی موقت بین باکوگو و ایدا قرارگرفت
باکوگو با خشم فریاد زد:هی داری قایمموشک بازی درمیاری
ایمی با لحن خشک جواب داد:نه. دارم باهوش بازی درمیارم بعدشم انگاری اقا فشفشه یچیزی رو فراموش کرده 😊
باکوگو: ها الان چه زری زدی نفله ههه ههه
باکوگو اومد که به ایمی حمله ور
که یهو دکو از پشت گرفتش و بعد پرید جلوش
دکو: منظورش با منه.... حالا دیگه با من طرفی کاچان
باکوگو حالا دیگه خندهی کجومعوجش رو کنار گذاشته بود. اون حالت وحشی همیشگیش همونی که دکو رو سالها شکنجه کرده بود برگشته بود چشمهای قرمزش میسوخت
- ۲۴۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط