دوشنبه95/05/25ساعت12:24

دوشنبه95/05/25ساعت12:24

پدری برای پسرش تعریف میکرد که :
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلویم را می‌گرفت.

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش... هر روز.

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی می‌انداختم.

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

پسر: چی گفت پدر؟

می‌گوید: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»

بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه.
دیدگاه ها (۶۹)

سه شنبه95/05/26ساعت12:53متاهل ها میخواهند طلاق بگیرند،مجردها...

جمعه95/05/29ساعت14:05 یه فلج قطع نخاعی از خواب که بیدار میشه...

جمعه95/05/22ساعت21:37‏‎«دارو» و «دوست»...؛هر دو دردها را تسک...

پنجشنبه95/05/21ساعت18:11زشت_ترین_جای_بدن ! زشت‌ترین قسمت بدن...

محبت‌کردن به بعضی‌ها، باعث بدعادتی میشه! پدری برای پسرش تعری...

اولین تجربه م

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط