قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۳۳
با دست به مبل اشاره کردم
ا.ت : کنترل اونجاست
از رو تخت بلند شد و کنترل رو برداشت...رفتم در کمدم رو باز کردم...دوازده ست لباس خواب با رنگ های مختلف اویزون شده بود..حق با سئوهیون بود باید از پولدار بودن لذت ببرم وگرنه نمیتونستم یکی از این لباس خواب هارو بدم به سئوهیون.
اون لباس خوابی که مشکی بود و روش ستاره های ریز داشت و خیلی زیبا بود رو برداشتم و دادم بهش و خودم اون سفیده رو برداشتم که بیشار به صورتی کمرنگ میخورد
ا.ت : میتونی لباستو اون گوشه عوض کنی
سرشو چرخوند و به اتاق پرویی که با پرده درست شده بود نگاه کرد
سئوهیون : من فقط توی باشگاه رقص های بزرگ همچین چیزی دیده بودم...
رفت و سریع لباسشو عوض کرد...بعد که اومد بیرون من رفتم و لباسمو عوض کردم...لباس خواب سه تیکه بود...یه شلوارک که تا زانو بود...یه تاپ نیم تنه و یه کت که واسه بیرون رفتن بندازی روی شونه هات...من و سئوهیون کت هارو نپوشیدیمو و گذاشتیمش کنار تخت
سئوهیون : وای دختر میشه بیام پیش تو زندگی کنم؟
ا.ت : نه
سئوهیون : اخه چرا؟ میتونم بعضی از شبا بیام و اینجا بخوابم!
و بعد یه لبخند شیطانی زد
ا.ت : اگه قرار باشه همینجوری به خاطر جئوت و کیم اذیتم کنی نمیزارم بیای
سئوهیون : قول میدم که دیگه حرفی از اونا نزنم!
خنده ای کردم و گفتم باشه.
فضای اتاق از خنکی گذشت و کم کم داشت سرد میشد، سریع پنجره رو بستم و رفتم زیر پتو روی تختی که حتی ۵ نفره هم میتونست باشه.
سئوهیون اومد کنارم و روی تخت نشست...تلویزیون رو روشن کرد و شبکه هارو رد میکرد تا اینکه به یه فیلم رمانتیک،عاشقانه رسید و همون رو گذاشت
ا.ت : خیله خب من میخوابم مواظب باش یادت نره وقتی فیلم رو دیدی تلویزیون رو خاموش کنی
سئوهیون : اطاعت شد
با دست به مبل اشاره کردم
ا.ت : کنترل اونجاست
از رو تخت بلند شد و کنترل رو برداشت...رفتم در کمدم رو باز کردم...دوازده ست لباس خواب با رنگ های مختلف اویزون شده بود..حق با سئوهیون بود باید از پولدار بودن لذت ببرم وگرنه نمیتونستم یکی از این لباس خواب هارو بدم به سئوهیون.
اون لباس خوابی که مشکی بود و روش ستاره های ریز داشت و خیلی زیبا بود رو برداشتم و دادم بهش و خودم اون سفیده رو برداشتم که بیشار به صورتی کمرنگ میخورد
ا.ت : میتونی لباستو اون گوشه عوض کنی
سرشو چرخوند و به اتاق پرویی که با پرده درست شده بود نگاه کرد
سئوهیون : من فقط توی باشگاه رقص های بزرگ همچین چیزی دیده بودم...
رفت و سریع لباسشو عوض کرد...بعد که اومد بیرون من رفتم و لباسمو عوض کردم...لباس خواب سه تیکه بود...یه شلوارک که تا زانو بود...یه تاپ نیم تنه و یه کت که واسه بیرون رفتن بندازی روی شونه هات...من و سئوهیون کت هارو نپوشیدیمو و گذاشتیمش کنار تخت
سئوهیون : وای دختر میشه بیام پیش تو زندگی کنم؟
ا.ت : نه
سئوهیون : اخه چرا؟ میتونم بعضی از شبا بیام و اینجا بخوابم!
و بعد یه لبخند شیطانی زد
ا.ت : اگه قرار باشه همینجوری به خاطر جئوت و کیم اذیتم کنی نمیزارم بیای
سئوهیون : قول میدم که دیگه حرفی از اونا نزنم!
خنده ای کردم و گفتم باشه.
فضای اتاق از خنکی گذشت و کم کم داشت سرد میشد، سریع پنجره رو بستم و رفتم زیر پتو روی تختی که حتی ۵ نفره هم میتونست باشه.
سئوهیون اومد کنارم و روی تخت نشست...تلویزیون رو روشن کرد و شبکه هارو رد میکرد تا اینکه به یه فیلم رمانتیک،عاشقانه رسید و همون رو گذاشت
ا.ت : خیله خب من میخوابم مواظب باش یادت نره وقتی فیلم رو دیدی تلویزیون رو خاموش کنی
سئوهیون : اطاعت شد
- ۴.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط