عدد قرمز گوشهٔ برگه، توی ذهن سوآ زنگ میزد.
عدد قرمز گوشهٔ برگه، توی ذهن سوآ زنگ میزد.
۸ از ۲۰.
مثل مشت توی صورت.
دستمال خونآلود هنوز توی دستش بود. فشار زیادی بهش وارد کرده بود. صورتش داغ بود، پیشونیش تیر میکشید.
شوگا چند دقیقه پیش حرفهاشو زده بود، با تمسخر، با بیرحمی، و در رو بست و رفت توی اتاق خودش.
سوآ تکون نخورد. ایستاده بود، پشت در بسته.
چشمهاش باز بودن ولی انگار نمیدید.
فشار، خستگی، تحقیر... انگار نفس نمیکشید.
و بعد، بدون هیچ صدایی، بیهیچ فریادی، فقط افتاد.
بدنش شل شد، زانوهاش خم شدن، صورتش خورد به زمین.
چشمها بسته شدن.
نفسش ضعیف شد.
همهچی خاموش شد.
شوگا اون لحظه؟
در اتاق خودش، روی تخت، با هدفون.
مثل همیشه سرد، بیاهمیت. غرق در سکوت خودش.
نیم ساعت گذشت.
چهل دقیقه.
پنجاه دقیقه.
یک ساعت.
صدا قطع شد. شوگا هدفون رو درآورد. چشمش به در نیمهباز اتاق سوآ افتاد. ابروهاش کمی درهم رفت.
شوگا (با لحن خسته): «باز ول کردی درو؟»
با بیحوصلگی بلند شد، به طرف اتاق سوآ رفت.
در رو باز کرد... و ایستاد.
همونجا، کنار تخت، سوآ به پهلو افتاده بود.
پیشونیش کبود، دستمال از دستش افتاده، نفسهاش خیلی آهسته.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
نه فریاد زد، نه دوید.
ولی یه لحظه... یه چیزی توی نگاهش لرزید.
نه از ترس، نه از دلسوزی.
شاید از اینکه… نمیدونست چه غلطی باید بکنه.
آروم خم شد، انگشتش رو نزدیک بینی سوآ گرفت. نفس... کم، ولی هنوز بود.
شوگا (آهسته، زیر لب): «لعنتی…»
بلند شد. با قدمهایی سریعتر از همیشه رفت سمت تلفن.
اینبار بدون غر زدن، بدون تأخیر، شماره گرفت. صدای گوشی، کمی لرز داشت.
شوگا: «یه نفر باید بیاد. دخترم افتاده، از هوش رفته… نه، نفس میکشه. ولی حرکت نمیکنه. نمیدونم، شاید از فشار زیاد. آره، آدرس رو دارین.»
تماس رو قطع کرد.
چشمش به برگهی امتحان افتاد، که هنوز رو زمین افتاده بود.
۸ از ۲۰.
لبش رو به هم فشار داد، چیزی نگفت.
برگشت، نشست کنار در، زل زد به سوآ.
ساکت. بیحرکت. فقط نگاه.
برای اولین بار... نمیدونست با سکوتِ اون دختر چی کار کنه.
۸ از ۲۰.
مثل مشت توی صورت.
دستمال خونآلود هنوز توی دستش بود. فشار زیادی بهش وارد کرده بود. صورتش داغ بود، پیشونیش تیر میکشید.
شوگا چند دقیقه پیش حرفهاشو زده بود، با تمسخر، با بیرحمی، و در رو بست و رفت توی اتاق خودش.
سوآ تکون نخورد. ایستاده بود، پشت در بسته.
چشمهاش باز بودن ولی انگار نمیدید.
فشار، خستگی، تحقیر... انگار نفس نمیکشید.
و بعد، بدون هیچ صدایی، بیهیچ فریادی، فقط افتاد.
بدنش شل شد، زانوهاش خم شدن، صورتش خورد به زمین.
چشمها بسته شدن.
نفسش ضعیف شد.
همهچی خاموش شد.
شوگا اون لحظه؟
در اتاق خودش، روی تخت، با هدفون.
مثل همیشه سرد، بیاهمیت. غرق در سکوت خودش.
نیم ساعت گذشت.
چهل دقیقه.
پنجاه دقیقه.
یک ساعت.
صدا قطع شد. شوگا هدفون رو درآورد. چشمش به در نیمهباز اتاق سوآ افتاد. ابروهاش کمی درهم رفت.
شوگا (با لحن خسته): «باز ول کردی درو؟»
با بیحوصلگی بلند شد، به طرف اتاق سوآ رفت.
در رو باز کرد... و ایستاد.
همونجا، کنار تخت، سوآ به پهلو افتاده بود.
پیشونیش کبود، دستمال از دستش افتاده، نفسهاش خیلی آهسته.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
نه فریاد زد، نه دوید.
ولی یه لحظه... یه چیزی توی نگاهش لرزید.
نه از ترس، نه از دلسوزی.
شاید از اینکه… نمیدونست چه غلطی باید بکنه.
آروم خم شد، انگشتش رو نزدیک بینی سوآ گرفت. نفس... کم، ولی هنوز بود.
شوگا (آهسته، زیر لب): «لعنتی…»
بلند شد. با قدمهایی سریعتر از همیشه رفت سمت تلفن.
اینبار بدون غر زدن، بدون تأخیر، شماره گرفت. صدای گوشی، کمی لرز داشت.
شوگا: «یه نفر باید بیاد. دخترم افتاده، از هوش رفته… نه، نفس میکشه. ولی حرکت نمیکنه. نمیدونم، شاید از فشار زیاد. آره، آدرس رو دارین.»
تماس رو قطع کرد.
چشمش به برگهی امتحان افتاد، که هنوز رو زمین افتاده بود.
۸ از ۲۰.
لبش رو به هم فشار داد، چیزی نگفت.
برگشت، نشست کنار در، زل زد به سوآ.
ساکت. بیحرکت. فقط نگاه.
برای اولین بار... نمیدونست با سکوتِ اون دختر چی کار کنه.
- ۲۱.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط