پارت

پـــارتــــ³

ویو ماریا
خسته بودم گرفتم خوابیدم
بعد چند ساعت احساس کردم یکی داره به گوشیم زنگ میزنه حونگکوک بود منکه شمارمو بهش نداده بودم حالا ولش حواب دادم
مکالمه بین ماریا و جونگکوک
ماریا: الو
جونگکوک: الو سلام ماریا
ماریا: سلام کاری داشتی زنگ زدی؟
جونگکوک: مگه قرار نبود بیای خونمون؟
ماریا: اوه به کل یادم رفت الان میام
جونگکوک اوکی فعلا
ماریا: فعلا
پایان مکالمه جونگکوک وماریا
ویو ماریا
سریع رفتم یه حموم ده مینی گرفتم
و لباسم رو عوض کردم یه کت و یه دامن صورتی و سفید پوشیدم رفتم کفشامو پوشیدم
رفتم تاکسی گرفتم رفتم
دید خونه که چی عمارت بود دهن دو متر واشده بود
دوتا مرد گنده جلوم بودم و گفتم با جئون جونگکوک کار داشتم
بادیگار: خانوم ماریا؟
ماریا: بله خودم هستم(لبخند)
بادیگار: بفرمایین تو

رفتم تو عمارت یه باغچه گل رز بود
رفتم تو خود خونه جونگکوک رو دیدم که کنار میز غذا نشسته بود که گفتم
ماریا: انگار بد موقع مزاحم شدم
تا منو دید به خودش امد و گفت اصلا متوجه نشدم امدی
جونگکوک:بیا بریم اتاق من
اوجوما یکم خوراکی بیار اتاقم
اوجوما: چشم
با جونگکوک رفتیم اتاقش طبقه بالا بود
رومو برگردوندم تا به جونگکوک یه چیز بگم که یه پارچه روی دهنم بینیم امد و سیاهیی
خماریی
هم این پارت هم پارت دوم رو باید به 5تا لایک برسونین تا پارت چهار رو بزارم
دیدگاه ها (۱)

پــارتــــ²ویو ماریا با کای رفتیم توی حیاط و چیزی میخوردیم ...

🫠🤏🏻

معذرت دیر شد مامانم کارم داشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط