دانشگاه وانیلی
دانشگاه وانیلی
فیک تهکوک /پارت ۵۵
تهیونگ : کیه ؟
جونگ کوک : پوفف مثل اینکه از الان باید برم سرکار ..
تهیونگ : موفق باشی قاضی جئون
جونگ کوک : ولش کن مهم نیست
تهیونگ : آ اشکال نداره جوابشو بده ...
جونگ کوک : کی حاضره بخاطر زر زرای این پیرمرد این منظرهی قشنگو از دست بده
تهیونگ :(کیف وسایلش رو برداشت و به سمت جونگ کوک اومد) این منظره قشنگ هم باهات بیاد حال جوابشو بده
جونگ کوک : خیلی خب بریم .. (به سمت پیشخوان رفتن)
پرسنل : خب آقای جئون این فرم رو پر کنید بعدش میتونید برید
《جونگ کوک درحال پر کردن اون فرم بود . تهیونگ همچنان چشماش رو وانیلش بود . تا وقتی که رایحهای غیر از وانیل رو احساس کرد . اون رایحهی ذغالاختهی غمگینی که از سمت بخش کودکان میومد》
تهیونگ : هی جونگ کوک یکم منتظر بمون برمیگردم ..
جونگ کوک : (حواسش به اون فرم بود تا جایی رو اشتباه نکنه . و زیر لب نوشته هارو زمزمه میکرد که بینشون ادامه داد) باشه . زود بیا
تهیونگ : اوم باشه
《از پیش جونگ کوک دور شد . راهش رو به سمت بخش کودکان کج کرد دیوار های راه رو و اتاقای بستری رنگی رنگی و پر از نقاشیای قشنگ بودن . بین اون همه رایحهی مختلف به اتاقی رسید که بوی ذغالاخته از اونجا میومد . آروم دستگیره رو پایین کشید . داخل شد ..... دختر کوچولویی با موهای خرمایی کوتاه و لمای گلی . لباس صورتیه بیماستان روی تختش نشسته . سرمی به دستای کوچولوی زخمیش وصله . پایین فکش کبود بود . و بالای پیشونیش هن زخمی بود . کبودی ها و زخمای کوچیکی روی جای جای بدنش و صورتش دیده میشد ... وقتی متوجه تهیونگ شد سمت در برگشت . با لحن بچه گونه خودش ادامه داد》
~تو کی هستی ؟
تهیونگ : (وارد اتاق شد روی صندلی کنار تختش نشست . دست کوچولوشو توی دستای بزرگ خودش گرفت . خیره توی چشمای دختر کوچولو ادامه داد) ههجین کوچولوی من خوشحال نیستی دوباره بابایی رو میبینی ؟
《ههجین گیج بود . درسته بایدم همینجور باشه اون خیلی کوچیک تر از این بود که تهیونگ رو یادش بیاد . این برای تهیونگ خیلی دردناک بود ولی دردناکتر از اون وقتی بود که دخترش شروع به حرف زدن کرد》
ههجین : بابایی ؟ این اسم توعه ؟
تهیونگ : آره . من بابای تو میشم ههجین کوچولو
ههجین : بابا ؟... یعنی چی ؟
《این دیگه چه مکالمهی وحشناکی بود . دخترش حتی نمیدونه پدر یعنی چی .... همین یه کلمه کافی بود تا حفظ کردن لبخندش سخت بشه》
تهیونگ : اوه ههجین . با اینکه هیچ وقت نبودم ...ولی یعنی من ..
ههجین : خب .. حالا تو چیکارهای ؟ (با لحن بچگونه)
تهیونگ : اومدم از این جا ببرمت ههجین ببرمت پیش خودم . تا دوباره بشیم یه خانواده
دیگه آخر زندگیمه (سرماخوردم) به هرحال....
لایک و کامنتا بالای ۳۰ تا باشه
فیک تهکوک /پارت ۵۵
تهیونگ : کیه ؟
جونگ کوک : پوفف مثل اینکه از الان باید برم سرکار ..
تهیونگ : موفق باشی قاضی جئون
جونگ کوک : ولش کن مهم نیست
تهیونگ : آ اشکال نداره جوابشو بده ...
جونگ کوک : کی حاضره بخاطر زر زرای این پیرمرد این منظرهی قشنگو از دست بده
تهیونگ :(کیف وسایلش رو برداشت و به سمت جونگ کوک اومد) این منظره قشنگ هم باهات بیاد حال جوابشو بده
جونگ کوک : خیلی خب بریم .. (به سمت پیشخوان رفتن)
پرسنل : خب آقای جئون این فرم رو پر کنید بعدش میتونید برید
《جونگ کوک درحال پر کردن اون فرم بود . تهیونگ همچنان چشماش رو وانیلش بود . تا وقتی که رایحهای غیر از وانیل رو احساس کرد . اون رایحهی ذغالاختهی غمگینی که از سمت بخش کودکان میومد》
تهیونگ : هی جونگ کوک یکم منتظر بمون برمیگردم ..
جونگ کوک : (حواسش به اون فرم بود تا جایی رو اشتباه نکنه . و زیر لب نوشته هارو زمزمه میکرد که بینشون ادامه داد) باشه . زود بیا
تهیونگ : اوم باشه
《از پیش جونگ کوک دور شد . راهش رو به سمت بخش کودکان کج کرد دیوار های راه رو و اتاقای بستری رنگی رنگی و پر از نقاشیای قشنگ بودن . بین اون همه رایحهی مختلف به اتاقی رسید که بوی ذغالاخته از اونجا میومد . آروم دستگیره رو پایین کشید . داخل شد ..... دختر کوچولویی با موهای خرمایی کوتاه و لمای گلی . لباس صورتیه بیماستان روی تختش نشسته . سرمی به دستای کوچولوی زخمیش وصله . پایین فکش کبود بود . و بالای پیشونیش هن زخمی بود . کبودی ها و زخمای کوچیکی روی جای جای بدنش و صورتش دیده میشد ... وقتی متوجه تهیونگ شد سمت در برگشت . با لحن بچه گونه خودش ادامه داد》
~تو کی هستی ؟
تهیونگ : (وارد اتاق شد روی صندلی کنار تختش نشست . دست کوچولوشو توی دستای بزرگ خودش گرفت . خیره توی چشمای دختر کوچولو ادامه داد) ههجین کوچولوی من خوشحال نیستی دوباره بابایی رو میبینی ؟
《ههجین گیج بود . درسته بایدم همینجور باشه اون خیلی کوچیک تر از این بود که تهیونگ رو یادش بیاد . این برای تهیونگ خیلی دردناک بود ولی دردناکتر از اون وقتی بود که دخترش شروع به حرف زدن کرد》
ههجین : بابایی ؟ این اسم توعه ؟
تهیونگ : آره . من بابای تو میشم ههجین کوچولو
ههجین : بابا ؟... یعنی چی ؟
《این دیگه چه مکالمهی وحشناکی بود . دخترش حتی نمیدونه پدر یعنی چی .... همین یه کلمه کافی بود تا حفظ کردن لبخندش سخت بشه》
تهیونگ : اوه ههجین . با اینکه هیچ وقت نبودم ...ولی یعنی من ..
ههجین : خب .. حالا تو چیکارهای ؟ (با لحن بچگونه)
تهیونگ : اومدم از این جا ببرمت ههجین ببرمت پیش خودم . تا دوباره بشیم یه خانواده
دیگه آخر زندگیمه (سرماخوردم) به هرحال....
لایک و کامنتا بالای ۳۰ تا باشه
- ۱.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط