𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[خط قرمز]

پارت ۳ | خط قرمز

چند ساعت گذشته بود.

بیشتر اعضای خانواده برای گشت‌وگذار از خانه بیرون رفته بودند و خانه نسبتاً ساکت شده بود.

فقط تهیونگ، مینی، سانا و سوجون مانده بودند.

تهیونگ در آشپزخانه کنار سانا نشسته بود و به او غذا می‌داد.

— دهنتو باز کن، سانا.

سانا سرش را تکان داد.

— نمی‌خوام!

تهیونگ اخم کوچکی کرد.

— فقط یه قاشق دیگه.

— بعدش شکلات؟

— اگه غذاتو کامل بخوری.

سانا با رضایت دهانش را باز کرد.

— آفرین.

همان موقع صدای قدم‌های آرامی از پله‌ها آمد.

تهیونگ سرش را بلند کرد.

مینی تازه از حمام بیرون آمده بود. حوله‌ای دور خودش پیچیده بود و موهای خیسش روی شانه‌های ظریفش ریخته بود.

فقط برای آب خوردن پایین آمده بود.

تهیونگ به محض دیدنش اخم کرد.

— مینی.

مینی ایستاد.

— هوم؟

— چرا با حوله اومدی پایین؟

— تشنه بودم...

تهیونگ قاشق را کنار گذاشت و از جایش بلند شد.

— می‌تونستی صدام کنی.

مینی لبخند کوچکی زد.

— تو داشتی به سانا غذا می‌دادی.

تهیونگ حوله‌ی تمیزی برداشت و روی موهای خیسش انداخت.

— حداقل موهات رو خشک کن.

— باشه.

تهیونگ چند لحظه آرام موهایش را با حوله خشک کرد.

اما ناگهان متوجه نگاه سوجون شد.

سوجون روی مبل نشسته بود، گوشی در دستش بود، ولی نگاهش اصلاً روی گوشی نبود.

تهیونگ سرش را بلند کرد.

— سوجون.

سوجون خونسرد جواب داد:

— چیه؟

— چرا به مینی نگاه می‌کنی؟

سوجون شانه‌ای بالا انداخت.

— همین‌طوری.

تهیونگ نگاهش را تیز کرد.

— همین‌طوری یعنی چی؟

سوجون با پوزخند گفت:

— خب... نمی‌تونم نگاه کنم؟

مینی معذب شد و حوله را محکم‌تر دور خودش گرفت.

تهیونگ متوجه حرکتش شد.

لحنش سردتر شد.

— نه وقتی نگاهت باعث معذب شدنشه.

سوجون خندید.

— زیادی حساس شدی، تهیونگ.

— درباره‌ی مینی، آره.

سوجون دوباره نگاهی به مینی انداخت و گفت:

— راستش فکر نمی‌کردم زنت این‌قدر کوچیک و ظریف باشه.

مینی سرش را پایین انداخت.

تهیونگ همان لحظه گفت:

— حرفت رو تموم کن.

اما سوجون ادامه داد:

— یعنی واقعاً این‌قدر لاغره؟ با این هیکل ظریف، تعجب می‌کنم چطور—

تهیونگ یک‌دفعه قاشق را روی میز گذاشت.

صدای برخورد قاشق با میز باعث شد سانا هم ساکت شود.

تهیونگ با صدای خیلی آرام گفت:

— سوجون.

— چی؟

— درباره‌ی بدن همسر من حرف نزن.

سوجون لبخند زد.

— چرا؟ مگه چیز بدی گفتم؟

— بله.

سوجون دوباره نگاهش را به مینی انداخت.

— به نظرم خودش هم می‌دونه خیلی ظریفه. با این لباس‌ها هم که...

مینی با ناراحتی گفت:

— لطفاً درباره‌ی من این‌طوری حرف نزن.

سوجون خندید.

— چرا خجالت می‌کشی؟ مگه چیزی برای پنهون کردن داری؟

تهیونگ فوراً جلو رفت.

— سوجون!

این بار صدایش آن‌قدر محکم بود که سوجون هم برای لحظه‌ای ساکت شد.

تهیونگ روبه‌رویش ایستاد.

— یک بار دیگه درباره‌ی ظاهر یا بدن مینی حرف بزنی، خودم بیرونت می‌کنم.

سوجون با پوزخند گفت:

— برای یه زن، زیادی عصبانی می‌شی.

تهیونگ با فک منقبض به او خیره شد.

— اون «یه زن» نیست.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد با صدایی سرد و سنگین ادامه داد:

— اون همسر منه. خط قرمز منه.

مینی با چشم‌های پر از اشک به تهیونگ نگاه کرد.

اما سوجون هنوز لبخند روی صورتش داشت.

— باشه... باشه. این‌قدر جدی نگیر.

تهیونگ یک قدم دیگر جلو رفت.

— من وقتی پای مینی وسط باشه، هیچ‌چیز رو شوخی نمی‌گیرم.

سوجون چیزی نگفت.

اما نگاهش هنوز پر از همان گستاخی بود.

و تهیونگ دقیقاً همان لحظه فهمید...

این آخرین باری نیست که سوجون برای مینی دردسر درست می‌کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میمیک صورت تهیونگ رو تصور کنید🥲

تهیونگ سعی در آرامش دارد🤣😤
دیدگاه ها (۴)

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

جنگل نفرین شده پارت ۶

چندپارتی تهیونگ

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط