spyfamily
spy×family
فصل۳ پارت۴۱
۵ سال گذشته (مشتی این پرش زمانی نیازه)
یور و لوید و یونا به مدت ۷ماه رفتن غرب خوشگذرونی
داناوان برای کار رفته فرانسه و ملیندا از دست شوهرش به نیویورک پناه برده(هروقت داناوان بیاد ملیندا هم میاد)
دامیان هم سرش با شرکت دزموند گرمه
آنیا هم به شغل شرکتش مشغوله
ایتسوکی ۱۵ ساله شده
و آسامی ۱۷ ساله.
دیمیتریوس شرکت پدرش رو در چین اداره میکنه(یه شعبه از شرکت پدرش تو چین هست)
هیروشی ۱۸ سالشه.
«تو مدرسه»
الکس: خانم آسامی
آسامی: هوم؟
الکس: میشه با من قرار بزارید؟
آسامی: میشه اسم شرکتی که بابات توش کار میکنه رو بگی؟
الکس: خب ...نفت و گاز...
آسامی: هه.....فقط میخوای سوءاستفاده کنی تا شرکت پدرت ورشکست نشه خوشگله ؟ ولی من گوشم از این حرفا پره آقا پسر .......
هر پسری که میاد ۴۰ درصد برا خوشگلیمه۶۰ درصدش نجات اون شرکت هایی که خودشون عرضه نداشتن..... هروقت هم که شرکت درست شد منو بگیری بندازی دور .؟نخیرم .
گورتو گم کن
جانا و لیلی: وای.. خانمممممممممم باورمممممممم نمیشه شما واقعا پیشرفته شدین
آسامی: از یه دانش آموز امپراطوری بعید نیست.
هیروشی: هی آسامی....
آسامی: بله؟
هیروسی: من... من...من... کبد .ک.کبد س..مت چپم از کار افتاده......
آسامی میخنده: واییی هیروشی تو خیلی خنده داری. چی بلغور میکنی ؟ دوباره با دوستات جرعت حقیقت بازی میکنی!
هیروشی داره اشک میریزه: جدی میگم.....
شونه ی آسامی رو میچسبه و درحالی که داره اشک میریزه: فقط ۵ ماه دیگه زندم.....آسامی باور کن.
آسامی چشماش گرد شده: چی.چیداری میگی؟ این حقیقت نداره...
آسامی میدوئه به سمت دستشویی و میزنه زیر گریه. طی
ایتسوکی: آسامی کجایی...
آسامی چرا داری گریه میکنی؟ کار پسرست؟ میدونستم....
آسامی اشکاش رو پاک میکنه ولی هنوز گریه میکنه: نه نه نه بهش آسیب نزنن اون کاری نکرده
ایتسوکی: باشه.. دیگه گریه نکن من باید برم.
آسامی چند دقیقه بعد خودشو جمع و جور میکنه و میره پیش هیروشی با قیافه خیلی ناراحت: پس کلا ۵ ماه زمان داری؟
هیروشی سرش رو به نشان تایید تکون میده
آسامی: خانوادت میدونن؟
هیروشی باز سرش رو تکون میده
آسامی: کی کارت به اینجا کشید؟
هیروشی: ارثیه.. مادر مادربزرگم این مرض رو داشت . تو سن ۴۳ سالگی بعد از به دنیا آوردن ۳ تا بچه هاش از دنیا رفت. هه .. لاقل اون بچه دار شد . من حتی وقت نکردم به عشقم اعتراف کنم
آسامی چشم غره میره: هی میخوای حرص منو در بیاری؟ لاقل بزار دلم برات. بسوزه نگران نباش مردی هم من میرم به عشقققققق جونت اعتراف میکنم اسکل.
هیروشی: اینقدر بی رحم نباش . از کجا معلوم تو اون عشقم نیستی
آسامی: هی مزخرف نگو...
هیروشی: فقط به کسی نگو.
آسامی : اوهوم.
میرن سر کلاس
« پارت بعدی هیجانیه»
فصل۳ پارت۴۱
۵ سال گذشته (مشتی این پرش زمانی نیازه)
یور و لوید و یونا به مدت ۷ماه رفتن غرب خوشگذرونی
داناوان برای کار رفته فرانسه و ملیندا از دست شوهرش به نیویورک پناه برده(هروقت داناوان بیاد ملیندا هم میاد)
دامیان هم سرش با شرکت دزموند گرمه
آنیا هم به شغل شرکتش مشغوله
ایتسوکی ۱۵ ساله شده
و آسامی ۱۷ ساله.
دیمیتریوس شرکت پدرش رو در چین اداره میکنه(یه شعبه از شرکت پدرش تو چین هست)
هیروشی ۱۸ سالشه.
«تو مدرسه»
الکس: خانم آسامی
آسامی: هوم؟
الکس: میشه با من قرار بزارید؟
آسامی: میشه اسم شرکتی که بابات توش کار میکنه رو بگی؟
الکس: خب ...نفت و گاز...
آسامی: هه.....فقط میخوای سوءاستفاده کنی تا شرکت پدرت ورشکست نشه خوشگله ؟ ولی من گوشم از این حرفا پره آقا پسر .......
هر پسری که میاد ۴۰ درصد برا خوشگلیمه۶۰ درصدش نجات اون شرکت هایی که خودشون عرضه نداشتن..... هروقت هم که شرکت درست شد منو بگیری بندازی دور .؟نخیرم .
گورتو گم کن
جانا و لیلی: وای.. خانمممممممممم باورمممممممم نمیشه شما واقعا پیشرفته شدین
آسامی: از یه دانش آموز امپراطوری بعید نیست.
هیروشی: هی آسامی....
آسامی: بله؟
هیروسی: من... من...من... کبد .ک.کبد س..مت چپم از کار افتاده......
آسامی میخنده: واییی هیروشی تو خیلی خنده داری. چی بلغور میکنی ؟ دوباره با دوستات جرعت حقیقت بازی میکنی!
هیروشی داره اشک میریزه: جدی میگم.....
شونه ی آسامی رو میچسبه و درحالی که داره اشک میریزه: فقط ۵ ماه دیگه زندم.....آسامی باور کن.
آسامی چشماش گرد شده: چی.چیداری میگی؟ این حقیقت نداره...
آسامی میدوئه به سمت دستشویی و میزنه زیر گریه. طی
ایتسوکی: آسامی کجایی...
آسامی چرا داری گریه میکنی؟ کار پسرست؟ میدونستم....
آسامی اشکاش رو پاک میکنه ولی هنوز گریه میکنه: نه نه نه بهش آسیب نزنن اون کاری نکرده
ایتسوکی: باشه.. دیگه گریه نکن من باید برم.
آسامی چند دقیقه بعد خودشو جمع و جور میکنه و میره پیش هیروشی با قیافه خیلی ناراحت: پس کلا ۵ ماه زمان داری؟
هیروشی سرش رو به نشان تایید تکون میده
آسامی: خانوادت میدونن؟
هیروشی باز سرش رو تکون میده
آسامی: کی کارت به اینجا کشید؟
هیروشی: ارثیه.. مادر مادربزرگم این مرض رو داشت . تو سن ۴۳ سالگی بعد از به دنیا آوردن ۳ تا بچه هاش از دنیا رفت. هه .. لاقل اون بچه دار شد . من حتی وقت نکردم به عشقم اعتراف کنم
آسامی چشم غره میره: هی میخوای حرص منو در بیاری؟ لاقل بزار دلم برات. بسوزه نگران نباش مردی هم من میرم به عشقققققق جونت اعتراف میکنم اسکل.
هیروشی: اینقدر بی رحم نباش . از کجا معلوم تو اون عشقم نیستی
آسامی: هی مزخرف نگو...
هیروشی: فقط به کسی نگو.
آسامی : اوهوم.
میرن سر کلاس
« پارت بعدی هیجانیه»
- ۱.۹k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط