راز پـــــشـــــتـــــــ پنجره

راز پـــــشـــــتـــــــ پنجره
#پارت-اول

از زبان سول

با صدای زنگ مدرسه که نشون میداد وقت رفتن به خونه است کیفم و جمع کردم و با لبخندی که از رو لبام پاک نمیشد به استاد * خسته نباشید*ی گفتم و از کلاس بیرون پریدم....« سلامم اسم من سوله و الان ۱۶ سالمه .. پدرم وقتی ۸ سالم بود از دنیا رفت و الان با مامانم تنها زندگی میکنم ، عاشق خوندن داستان و دیدن سریالم ، دوستای زیادی تو مدرسه دارم و صمیمی ترین دوست هم می جو عه که از بچگی با هم بزرگ شدیم ، می جو برام مثل یه خواهر که همیشه پشتمه .. » خب دیگه بسه .. داشتم تو پیاده رو راه میرفتم که رزی « همکلاسیم » با عجله اومد کنارم و نفس نفس زنان گفت .

رزی = وایسا .. دو .. دقیقه .. هوففف ... بگیرش .. این و ... می جو .. داد .. گفت بدم .. بهت ... آییییی پامممممم ...

کتابی که دستش بود و داد بهم که با دیدنش محکم زدم تو سرم .. کلا یادم رفته بود این و ... یه ماه میشه که این و دادم به می جو و همش یادم می‌رفت ازش بگیرم .. از رزی تشکر کردم و سوار اتوبوس شدم .. داخل که شدم از بس شلوغ بود جای نشستن که هیچ .. حتی جای وایستادن هم نبود ... به بدبختی از میون همه رد شدم و آخر ایستادم .. سرم و پایین انداختم و به فکر امشب فرو رفتم که اتوبوس یکدفعه ایست کرد منم تعادلم و از دست دادم و رو پای یکی افتادم که صدای ناله پر از دردش بلند شد .. به ثانیه نکشید که گونه هام داغ شد با خجالت از روی پاش بلند شدم و سرم و انداختم پایین و گفتم ..

من = متاسفم آقا ..
و سریع جیم زدم و یه جا بین مردم مخفی شدم .. چند تا نفس عمیق کشیدم .. همینم کم مونده بود ... زیر چشمی به همون آقاعه نگاه کردم .. موهاش و بالا سرش حالت داده بود و یه کم از موهاش روی صورتش ریخته بود و دست راستش هم تتو داشت ، خلاصه که جذاب بود .. به بیرون نگاه کردم که با دیدن ترافیک لاستیکم پنچر شد .. با این ترافیک که به این زودیام نمی‌رسم .. از همین الان احساس میکنم که پام خشک شده .. حدود نیم ساعت بود که ایستاده بودم و دیگه پام و احساس نمی‌کردم .. که همون مرده که افتاده بودم روش از روی صندلیش بلند شد و گفت ..


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه دوست داشتی لایک کن
پارت دوم؟
دیدگاه ها (۰)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_7ویو میراچند ثانیه بعدسه...

پارت ۸

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_33روی تخت نشستم که با ی حرکت...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط