زمستان است و

زمستان است و
چشم کوچه از انتظارت ، سپید!
پرنده ی مهاجرم !
بگو با کدام برف
می نشینی
بر شاخسار تنهایی ام ..؟
دلواپس سرما نباش؛
اینجا از هیزم دل
آتشی برایت روشن کرده ام ...!
دیدگاه ها (۲)

زمستان است دیگردل زمین به برف گرم استدل من به تو

ایـــنــقــــدر . . .ورق هـــــای دلــــــــم را . . .بــهــ...

هیچ چیزے در این دنیاخالی تر از جاے خالیِ #تو نیسٺآن هم با هی...

روزگار عجیبیستهر چه سکوت کردیم و حرف نزدیمصداها بیشتر شد

زمستون برا من با نوبرونه‌‌ی نارنگی‌های سبز و بوی تندش شروع م...

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۱: زمزمه‌هایِ سنگِ سردمینجی در دلِ ...

آنها را از برف نجات داد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط