《برادره ناتنیم》

《برادره ناتنیم》
(پارت ۲)
ویو ا/ت
وقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضربان قلبم بیشتر شود و به این فکر میکردم یعنی(یعنی این حرف هارو از ته دلش گفته)که صدای قدم های اومد در اتاقم بسته شود و چشمام رو باز کردم به درو ورم نگاه کردم دیدم تهیونگ رفته و من هرچی سعی می‌کردم به خوابم خوابم نمیومد و تا بزور خوابم برد
فردا ساعت ۸:۳۰ صبح
ویو ا/ت
با نور خوشید از خواب بیدار شدم و پاشدم و رفتم کارای لازم رو انجام دادم دوش ۴مینی گرفتم اومد بیرون موهام رو خشک کردم و رفتم طبقه پایین که دیدم تهیونگ روی مبل نشسته لبخند زدم و
ا/ت: صبح بخیر
تهیونگ:.....
ویو ا/ت
دوباره مثل همیشه جواب نداد لبخندم محو شود رفتم آشپز خونه صبحونه خوردم ظرف هارو شستم رفتم مبل پیش تهیونگ نشستم نگاه تلوزیون میکردم که
تهیونگ: امروز پسرا میان خونه(سرد)
ا/ت با (لبخند):خوب بیان چه خوب خوش میگذره
که تهیونگ برگشت توی چشمام های ا/ت نگاه کرد و
تهیونگ: ولی تو نباید از اتاقت بیاین بیرون
ا/ت (لبخندش محو) شود: چراا؟
تهیونگ: چون من دوست ندارم ولی اگه دوست داری بیاین بیرون خوب میتونی...
ا/ت:....
تهیونگ با پوزخند ادامه داد : میتونی مثل خدمتکار رفتار کنی الان کدوم گزینه اصلا نیاین بیرون یا مثل خدمتکار رفتار کنی هومم
ویو ا/ت
چشمام پر اشک بود که پاشودم و راست رفتم سمت اتاقم و درو بستم و نشستم روی تختم و داشتم گریه میکردم بعد چند دقیقه صدای خنده بلند اومد فهمیدم پسرا اومدند که من بلند شودم خودمو جم و جور کردم و
ادامه دارد...
شرط♡
لایک:۷تا
کامنت:۳تا
بوس بهتون🌺💖
دیدگاه ها (۰)

😂😂لایک♡۰۰۰و فالو یادت نره◇۰۰۰《♧♤》

روحتون شاد🖤🥀

پارت. 33

پارت. ۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط