بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P40
وارد خونه شد و بعد از گذاشتنِ کیف و چتر همونجا جلوی در نشست و زانوهاشو تو بغلش جمع کرد....
دلشوره اش تمومی نداشت..
دلشوره ای که حتی نمیدونست دلیلش چیه..
کلافه دستاشو تو موهاش کرد و چشماشو بست..
+لعنتی چه مرگمه؟
باحسِ ویبرهٔ موبایلش نفس کلافه ای کشید و خودشو به سمت کیف دراز کرد...
+شمارهٔ ناشناس؟
مکثی کرد و با تردید اونو روی گوشش گذاشت:
+بفرمایید..
_ کاترینا شمایین؟
+بله خودمم...شما؟
_میتونین الان بیاین خونهٔ جونگکوک؟
صدای اون مرد رنگِ استرس داشت!!
+ات..اتفاقی افتاده؟!؟؟
_نمیتونم اینجوری توضیح بدم... منتظرتونم...
بوق های متعدد نشونه از قطع کردنش میداد..
و کاترینا بدونِ حتی لحظه ای درنگ کیفشو برداشت و از خونه بیرون زد..
آسمون درست مثل ذهنش آشفته بود و جوری میبارید که بار ها و بارها سر تا پای اون دختره شسته میشد ..
مقابل درخونش ایستاد و بدون فکر یا حتی نگاه کردن به وضعیتش زنگِ درو فشرد..
رمزه درو میدونست.. اما این بی ادبی بود که همینطوری وارد بشه..
چند ثانیه ای گذشت که برای اون انگار ساعت ها گذشته بود.. و بالاخره مردی که قبلا تو دادگاه به عنوان آشنای جونگ کوک حضور داشت ظاهرش نمایان شد..
با دیدنِ اون سر و وضع کاترینا چشماش با تعجب و نگرانی گشاد شد..
_چ.. چرا.......
اما کاترینا اجازه ادامه دادن جمله اش رو نداد و نفس نفس زنان وسط حرفش پرید:
+اتفاقی ... افتاده..؟
از چهارچوب در کنار رفت و دستشو به سمت داخل دراز کرد:
_بیاین تو... اینجوری نمیشه صحبت کرد..
بدونِ حرف اضافه ای داخل اومد و مقابل کاناپه ایستاد...
مرد مقابلش بعد از دادن پتوی نازکی به اون روی کاناپه نشست...
_راحت باش...
پتو رو فورا دورش پیچید و مقابل اون مرد نشست..
+میشه لطفا یه حرفی بزنی.. واقعا نگرانم...
مرد لبخنده شبیه به پوزخندی به روش زد:
_نگران؟.. نگرانِ جونگ کوک؟
وقتی پوزخندشو دید ابروهاش درهم پرید:
+نمیتونم نگرانش باشم؟
_البته که میتونی... ولی اینکه این نگرانی از روی چه حسی باشه مهمه
عصبی و کلافه ایستاد....
+این ینی چی؟! من اینهمه راه تا اینجا پیاده دویدم که
چِرتو پرت تحویلم بدین؟!
زیر لب گفت:
_الحق که هردوتون دیوونهٔ همین...
ابرو بالا داد:
+متوجه نشدم!؟
دست به سینه شد و با صدایی کاملا واضح رو به اون گفت:
_انقد سخته اعتراف به عشق، که هردوتون ازش تفره میرین؟!
P40
وارد خونه شد و بعد از گذاشتنِ کیف و چتر همونجا جلوی در نشست و زانوهاشو تو بغلش جمع کرد....
دلشوره اش تمومی نداشت..
دلشوره ای که حتی نمیدونست دلیلش چیه..
کلافه دستاشو تو موهاش کرد و چشماشو بست..
+لعنتی چه مرگمه؟
باحسِ ویبرهٔ موبایلش نفس کلافه ای کشید و خودشو به سمت کیف دراز کرد...
+شمارهٔ ناشناس؟
مکثی کرد و با تردید اونو روی گوشش گذاشت:
+بفرمایید..
_ کاترینا شمایین؟
+بله خودمم...شما؟
_میتونین الان بیاین خونهٔ جونگکوک؟
صدای اون مرد رنگِ استرس داشت!!
+ات..اتفاقی افتاده؟!؟؟
_نمیتونم اینجوری توضیح بدم... منتظرتونم...
بوق های متعدد نشونه از قطع کردنش میداد..
و کاترینا بدونِ حتی لحظه ای درنگ کیفشو برداشت و از خونه بیرون زد..
آسمون درست مثل ذهنش آشفته بود و جوری میبارید که بار ها و بارها سر تا پای اون دختره شسته میشد ..
مقابل درخونش ایستاد و بدون فکر یا حتی نگاه کردن به وضعیتش زنگِ درو فشرد..
رمزه درو میدونست.. اما این بی ادبی بود که همینطوری وارد بشه..
چند ثانیه ای گذشت که برای اون انگار ساعت ها گذشته بود.. و بالاخره مردی که قبلا تو دادگاه به عنوان آشنای جونگ کوک حضور داشت ظاهرش نمایان شد..
با دیدنِ اون سر و وضع کاترینا چشماش با تعجب و نگرانی گشاد شد..
_چ.. چرا.......
اما کاترینا اجازه ادامه دادن جمله اش رو نداد و نفس نفس زنان وسط حرفش پرید:
+اتفاقی ... افتاده..؟
از چهارچوب در کنار رفت و دستشو به سمت داخل دراز کرد:
_بیاین تو... اینجوری نمیشه صحبت کرد..
بدونِ حرف اضافه ای داخل اومد و مقابل کاناپه ایستاد...
مرد مقابلش بعد از دادن پتوی نازکی به اون روی کاناپه نشست...
_راحت باش...
پتو رو فورا دورش پیچید و مقابل اون مرد نشست..
+میشه لطفا یه حرفی بزنی.. واقعا نگرانم...
مرد لبخنده شبیه به پوزخندی به روش زد:
_نگران؟.. نگرانِ جونگ کوک؟
وقتی پوزخندشو دید ابروهاش درهم پرید:
+نمیتونم نگرانش باشم؟
_البته که میتونی... ولی اینکه این نگرانی از روی چه حسی باشه مهمه
عصبی و کلافه ایستاد....
+این ینی چی؟! من اینهمه راه تا اینجا پیاده دویدم که
چِرتو پرت تحویلم بدین؟!
زیر لب گفت:
_الحق که هردوتون دیوونهٔ همین...
ابرو بالا داد:
+متوجه نشدم!؟
دست به سینه شد و با صدایی کاملا واضح رو به اون گفت:
_انقد سخته اعتراف به عشق، که هردوتون ازش تفره میرین؟!
- ۲.۹k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط