#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو ۸ مارس لیلی :
غذا از گلوم پایین نمیرفت ، نگاهی به پاستای رو به روم انداختم .
اصلا نمیدونم چرا نامجون ام باید امروز باهامون میومد ، با این که درک نمیکردم ولی ازش بدم نمیومد .
کوک ۲ هفته برای کار با یه برند دیگه رفته بود آمریکا.
گوشیم رو برداشتم و به پیامام نگاه کردم .
از هفته پیش که رفته بود جواب هیچ کدومو نداده بود .
اشک توی چشم هام جمع شد حس اینکه دوباره توی عشق ضربه خوردم داشت دیوونم میکرد .
بلند شدم و به هانا نگاه کردم که با دقت به محتویات ظرف رو به روم خیره شده بود .
ظرف و جلوش هل دادم و با اشاره بهش گفتم اکه ازش بخوره .
لیلی : من میرم دستشویی .
از میز دور شدم و سمت دستشویی رفتم دستام رو روی روشویی فشار دادم و اشک ریختم .
ویو هانا :
به نامجون نگاه کردم که گوشیش رو توی دستاش گرفته بود و با دقت داشت چیزی رو داخلش میخوند .
با پام به آروم ضربه ای به پاش زدم .
هانا : هی ، شماها مطمعنین که مشکلی پیش نمیاد دیگه .
دستش رو دور کمرم گذاشت .
نامجون : مطمعنم که مشکلی پیش نمیاد .
بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که با شنیدن صدای لیلی به خودم لرزیدم .
لیلی : اینجا چه خبره .
سمتش برگشتم احساس کردم دستام از شدت استرس تبدیل به ۲ تا تیکه یخ شدن .
هانا : برات توضیح میدم .
لیلی : من نیاز به توضیح ندارم من میخوام بفهمم اینجا چخبره و چی باعث شده اون بخواد تورو ببوسه...
هانا : لیلی تو از اینکه اون منو بوسید ناراحتی..؟؟؟
لیلی : نه من از اون ناراحت نیستم من دارم به این فکر میکنم که من از ۱۴ ، ۱۵ سالگیم باهات دوستم ولی تو حتی انقدر به من اعتماد نداشتی که بهم بگی با یه پسر تو رابطه ای .
و من بیشتر از خودم ناراحتم که حتی این قضیه رو نفهمیدم حتی دقت نکردم که جدیدا با دسته گل برمیگردی یا کادو دستته .
هانا : یه جوری داری اینو میگی انگار تو از روز اول به من گفتی که با کوک رفتی تو رابطه .
سکوت کرد . آدمی نبود که ساکت باشه ، پس سکوتش آزار دهنده بود .
جدی میگم از اینکه نامجون این سکوت شکست خوشحال شدم .
نامجون : خب ، من فکر میکنم باید یه سر بریم خونه کوک تا یه چیزی از خونش برداریم . پس خوشحال میشم همراهیم کنید .
ویو ۸ مارس لیلی :
غذا از گلوم پایین نمیرفت ، نگاهی به پاستای رو به روم انداختم .
اصلا نمیدونم چرا نامجون ام باید امروز باهامون میومد ، با این که درک نمیکردم ولی ازش بدم نمیومد .
کوک ۲ هفته برای کار با یه برند دیگه رفته بود آمریکا.
گوشیم رو برداشتم و به پیامام نگاه کردم .
از هفته پیش که رفته بود جواب هیچ کدومو نداده بود .
اشک توی چشم هام جمع شد حس اینکه دوباره توی عشق ضربه خوردم داشت دیوونم میکرد .
بلند شدم و به هانا نگاه کردم که با دقت به محتویات ظرف رو به روم خیره شده بود .
ظرف و جلوش هل دادم و با اشاره بهش گفتم اکه ازش بخوره .
لیلی : من میرم دستشویی .
از میز دور شدم و سمت دستشویی رفتم دستام رو روی روشویی فشار دادم و اشک ریختم .
ویو هانا :
به نامجون نگاه کردم که گوشیش رو توی دستاش گرفته بود و با دقت داشت چیزی رو داخلش میخوند .
با پام به آروم ضربه ای به پاش زدم .
هانا : هی ، شماها مطمعنین که مشکلی پیش نمیاد دیگه .
دستش رو دور کمرم گذاشت .
نامجون : مطمعنم که مشکلی پیش نمیاد .
بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که با شنیدن صدای لیلی به خودم لرزیدم .
لیلی : اینجا چه خبره .
سمتش برگشتم احساس کردم دستام از شدت استرس تبدیل به ۲ تا تیکه یخ شدن .
هانا : برات توضیح میدم .
لیلی : من نیاز به توضیح ندارم من میخوام بفهمم اینجا چخبره و چی باعث شده اون بخواد تورو ببوسه...
هانا : لیلی تو از اینکه اون منو بوسید ناراحتی..؟؟؟
لیلی : نه من از اون ناراحت نیستم من دارم به این فکر میکنم که من از ۱۴ ، ۱۵ سالگیم باهات دوستم ولی تو حتی انقدر به من اعتماد نداشتی که بهم بگی با یه پسر تو رابطه ای .
و من بیشتر از خودم ناراحتم که حتی این قضیه رو نفهمیدم حتی دقت نکردم که جدیدا با دسته گل برمیگردی یا کادو دستته .
هانا : یه جوری داری اینو میگی انگار تو از روز اول به من گفتی که با کوک رفتی تو رابطه .
سکوت کرد . آدمی نبود که ساکت باشه ، پس سکوتش آزار دهنده بود .
جدی میگم از اینکه نامجون این سکوت شکست خوشحال شدم .
نامجون : خب ، من فکر میکنم باید یه سر بریم خونه کوک تا یه چیزی از خونش برداریم . پس خوشحال میشم همراهیم کنید .
- ۷۲۴
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط