نقطهضعف

╭────────╮
‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــه‌ضـعـف⁸
دستی توی موهاش کشید و گفت:مگه دیشب بهم قول ندادی با من ازدواج می‌کنی!
چی؟،اون داره در مورد چی حرف میزنه..
(فلش بک به دیشب)
دستامو باز کردم و بلند داد زدم.
انگار داشتم پرواز میکردم.
یهو حالت تهوع بهم دست داد.
محکم زدم روی شونش و گفتم:دارم..دارم بالا میارم
سریع موتورو یه جای خلوت نگه داشت و کمکم کرد بیام پایین.
دستمو گذاشتم روی صورتم،نفس عمیقی کشیدم و گفتم:امم..مثل اینکه دیگه ندارم
آروم خندید،کلاه کاسکتشو درآورد و تکیه داد به موتورش.
نشستم روی زمین و پاهامو بغل کردم.
بغض دوباره گلومو چنگ زد،دلم میخواست بلند فریاد بزنم.
سرمو آوردم بالا و با مظلومیت بهش نگاه کردم،با بغض گفتم:چرا من انقدر بدبختم؟
ابروشو خم کرد و گفت:چه بدبختی؟
سعی کردم بغضمو قورت بدم،هوفی کشیدم و جواب دادم:مامان و بابام وقتی بچه بودم..توی تصادف فوت کردن،خواهرم..تنها کسی که دارم..
نتونستم ادامه بدم و زدم زیر گریه..
یهو دستای گرم یکی رو توی دستام احساس کردم.
_هیشش،چیزی نیست..اروم باش
خم شده بود و دستامو گرفته بود.
اون چشمهای سیاهش منو اغوا میکردن،دلم میخواست ساعت ها نگاهشون کنم.
اشکامو پاک کردم و گفتم:اقاهه..میشه..میشه با من ازدواج کنی؟
یهو چشماش از تعجب گرد شدن.
آروم خندید و گفت:چرا؟
لبخندی زدم و گفتم:چون..خیلی خوشتیپی..تازشم وقتی باهات ازدواج کنم دیگه لازم نیست برم دبیرستان،هر روز سوار موتور میشیم و دور میزنیم
دستامو رها کرد و دوباره به موتورش تکیه داد و گفت:خب..،باید فکر کنم راجبش
بلند شدم و با اخم گفتم:چرا فکر کنی؟،میدونی چندتا پسر آرزو شونه باهام قرار بزارن؟
چند قدم بهم نزدیک شد و خم شد،به چشمام خیره شد و گفت:اووو،نمیدونستم،پس..نظرت چیه توی همین ماه ازدواج کنیم؟
سرمو تکون دادم و با خوشحال گفتم:اره،عالــیـــه
سرمو کج کردم و پرسیدم:آها راستی..،من هنوز اسم شوهر آینده مو نمیدونم،اسمت چیه؟
جواب داد:کیم تهیونگ،و..تو؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:پارک بورا
و بعد دستشو گرفتم و گفتم:تهیونگاااا من خوابم میاااد
(فلش فروارد)
همه چیز یادم اومد.
ای بورای احمق..این چه حرفاییه به یه مرد غریبه زدم.
تعظیم کردم و گفتم:ببخشید،من اون شب حالم خوب نبود،و ممنونم که رسوندینم خونه
اخمی کرد و گفت:ولی من حرفای دیشبتو جدی گرفتم
با تعجب گفتم:بله؟،من متوجه نمیشم..
با جدیّت کامل گفت:گفتم من حرفاتو جدی گرفتم،پس..راه فراری نداری
چی؟..نکنه دیوونه ای چیزیه؟
کم بدبختی داشتم اینم اضافه شد..
بهتره سریع از اینجا برم.
لبخندی زدم و گفتم:آمم،من یه کاری دارم
و بعد سریع دویدم و از اونجا دور شدم.
وقتی رسیدم خونه بورام مشغول غذا درست کردن بود.
کفشمو در آوردم و گفتم:بــه‌بــه،چه بویـــی
لبخندی زد و گفت:اومدیی؟،برات دوکبوکی درست کردمم
بعد از اینکه لباسمو عوض کردم سر میز غذا نشستم.
میخواستم راجب کارش توی هوستس بار بپرسم..اما نمیدونم چجوری بگم.
اون فقط برای من اینکارو می‌کنه..
بیخیال نمی‌خوام بحثشو پیش بکشم.
بازم همون خواب همیشگی.
چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم،لیوان آبی که روی میز کنار تخت بود رو برداشتم و یکم ازش نوشیدم.
بعد از اینکه آماده شدم یه نون تست از روی میز برداشتم و از بورام خداحافظی کردم.
دوباره باید هیوک رو تحمل کنم،نمیدونم تا کی ادامه داره اما مجبورم تحملش کنم.
وارد کلاس شدم.
هیوک با صورت زخمی ساکت سر جاش نشسته بود،و حتی نگاهی هم به من نمی‌کرد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۶)

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف⁹هیو...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹⁰نگ...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف⁷میخ...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف⁶دست...

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

چهره ی پشت نقاب پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط