رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۹
از فرصت استفاده کردم و به هر جون کندنی بود بلند شدم و به سمت در دویدم اما تا بیام قفلو باز
کنم دستم از پشت کشیده شد و روي تخت پرت
شدم.
با دیدن کمربند توي دستش نفسم بند اومد و با
ترس به تاج تخت چسبیدم.
روي تخت اومد و پایین کشیدم که مچشو گرفتم و
درحالی که نفسم بالا نمیومد گفتم: مهرداد، اینکار
رو بکنی دیگه این مطهره رو نمیبینی.
کمی خیره نگاهم کرد اما کمی بعد مچمهامو با
کمربند به هم بست و کمربند رو به میلهی تاج گره
زد که لبمو به دندون گرفتم تا صداي هق هقم بلند
نشه.
خدایا واقعا اینه سرنوشتم؟
یکی تا چه اندازه بهش بدبختی میدي؟
مردن محمد بسم نبود؟ هان؟
شلوارمو از پام درآورد و تاپو توي تنم پاره کرد.
لباسشو روي زمین انداخت و شلوارشو از پاش
درآورد.
تموم مدت ناامید و با گریه بهش نگاه میکردم.
حتی اشکهامم آتیش خشم توي وجودشو خاموش
نمیکرد.
خودم درمانش کردم اما حالا داره نمکدون شکنی
میکنه؟
روم خیمه زد و کنار گوشم لب زد: من دیوونه شدم،زده به سرم، اما تو اینکار رو باهام کردي.
لالهی گوشمو بوسید که با درد درونم چشمهامو
بستم.
لب داغش که روي گردنم نشست دستهامو مشت
کردم.
بوسید تا روي چونم و بعد کنار لبم اومد.
-وقتشه خودم فتحت کنم.
با گریه آروم لب زدم: این یه تجاو*زه!
نفس زنان آروم خندید.
-این فکر پوچ توعه، من فقط دارم مال خودمو به
نام خودم میزنم.
لبمو عمیق بوسید.
پایین رفت و بوسهاي به بدنم زد که لبمو به دندون
گرفتم.
من اینو نمیخوام خدا... چرا نجاتم نمیدي؟
انگار یکی بهم گفت: تو خودت باعث شدي به اینجا
برسی، وقتی با خریتت صیغهش شدي باید فکر
همینجاهاشم میکردي، تو دیگه کارت تمومه
مطهره.
شدت اشکهاي بیصدام بیشتر شدند.
تموم تنمو بوسه میزد و به خیال خودش باهام عشق
بازي میکرد اما کاش میدونست که این عشق بازي
نیست، این بازي... با مرگ... روح و... احساسات...
منه!
******
درحالی که اشک روي صورتم خشک شده بود ناامید
و پر از درد و غم به ملحفهی خونی نگاه میکردم.
درد خفیفی که توي جونم افتاده بود با درد روحم
ترکیب میشد و منو تا مرز جون دادن پیش می
کشید.
مطهرهی احمق، میبینی؟ تموم شد! اونی که بیشتر
از هر کسی بهش اعتماد داشتی اینطوري نامردي
کرد و نمک خورد و نمکدون شکست!
باز اشک چشمهامو به سوزش درآورد.
تنها کسی که لذت برد مهرداد بود و تنها کسی که از تک تک لحظاتش زجر کشید من.
به تخت دست گذاشتم و به هر جون کندنی بود بلند
شدم که با تیري که زیر دلم کشید آخی گفتم و
دستمو روش گذاشتم.
میخواستم تا قبل از اینکه مهرداد با کیسهی آب
گرم بیاد توي اتاق خودمو به حموم برسونم تا دیگه
دستش بهم نخوره.
خواستم قدم بردارم اما نگاهم باز میخ ملحفه شد و
تک تک لحظاتش جلوي چشمهام نقش بست.
#پارت_۲۱۹
از فرصت استفاده کردم و به هر جون کندنی بود بلند شدم و به سمت در دویدم اما تا بیام قفلو باز
کنم دستم از پشت کشیده شد و روي تخت پرت
شدم.
با دیدن کمربند توي دستش نفسم بند اومد و با
ترس به تاج تخت چسبیدم.
روي تخت اومد و پایین کشیدم که مچشو گرفتم و
درحالی که نفسم بالا نمیومد گفتم: مهرداد، اینکار
رو بکنی دیگه این مطهره رو نمیبینی.
کمی خیره نگاهم کرد اما کمی بعد مچمهامو با
کمربند به هم بست و کمربند رو به میلهی تاج گره
زد که لبمو به دندون گرفتم تا صداي هق هقم بلند
نشه.
خدایا واقعا اینه سرنوشتم؟
یکی تا چه اندازه بهش بدبختی میدي؟
مردن محمد بسم نبود؟ هان؟
شلوارمو از پام درآورد و تاپو توي تنم پاره کرد.
لباسشو روي زمین انداخت و شلوارشو از پاش
درآورد.
تموم مدت ناامید و با گریه بهش نگاه میکردم.
حتی اشکهامم آتیش خشم توي وجودشو خاموش
نمیکرد.
خودم درمانش کردم اما حالا داره نمکدون شکنی
میکنه؟
روم خیمه زد و کنار گوشم لب زد: من دیوونه شدم،زده به سرم، اما تو اینکار رو باهام کردي.
لالهی گوشمو بوسید که با درد درونم چشمهامو
بستم.
لب داغش که روي گردنم نشست دستهامو مشت
کردم.
بوسید تا روي چونم و بعد کنار لبم اومد.
-وقتشه خودم فتحت کنم.
با گریه آروم لب زدم: این یه تجاو*زه!
نفس زنان آروم خندید.
-این فکر پوچ توعه، من فقط دارم مال خودمو به
نام خودم میزنم.
لبمو عمیق بوسید.
پایین رفت و بوسهاي به بدنم زد که لبمو به دندون
گرفتم.
من اینو نمیخوام خدا... چرا نجاتم نمیدي؟
انگار یکی بهم گفت: تو خودت باعث شدي به اینجا
برسی، وقتی با خریتت صیغهش شدي باید فکر
همینجاهاشم میکردي، تو دیگه کارت تمومه
مطهره.
شدت اشکهاي بیصدام بیشتر شدند.
تموم تنمو بوسه میزد و به خیال خودش باهام عشق
بازي میکرد اما کاش میدونست که این عشق بازي
نیست، این بازي... با مرگ... روح و... احساسات...
منه!
******
درحالی که اشک روي صورتم خشک شده بود ناامید
و پر از درد و غم به ملحفهی خونی نگاه میکردم.
درد خفیفی که توي جونم افتاده بود با درد روحم
ترکیب میشد و منو تا مرز جون دادن پیش می
کشید.
مطهرهی احمق، میبینی؟ تموم شد! اونی که بیشتر
از هر کسی بهش اعتماد داشتی اینطوري نامردي
کرد و نمک خورد و نمکدون شکست!
باز اشک چشمهامو به سوزش درآورد.
تنها کسی که لذت برد مهرداد بود و تنها کسی که از تک تک لحظاتش زجر کشید من.
به تخت دست گذاشتم و به هر جون کندنی بود بلند
شدم که با تیري که زیر دلم کشید آخی گفتم و
دستمو روش گذاشتم.
میخواستم تا قبل از اینکه مهرداد با کیسهی آب
گرم بیاد توي اتاق خودمو به حموم برسونم تا دیگه
دستش بهم نخوره.
خواستم قدم بردارم اما نگاهم باز میخ ملحفه شد و
تک تک لحظاتش جلوي چشمهام نقش بست.
- ۲.۶k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط