یادم آید تو به من گفتی

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۰)

حرفاش>>>>>>>

+ چیزی شده؟ خوبی؟ - نه ، آره اوکیم

میشه احساساتم رو بدمشون به تو؟!

قلب های مرده پارت ¹¹همه‌جا تاریک بود و فقط صداهای نگران و بح...

عشق ، اشتباه قشنگی بود ..نسیم خنکی میوزید و موهات رو به حرکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط