من نمی توانستم به او بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند

من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند,شوخی نکند، رفت و آمد نداشته باشد..
نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد..
تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که "سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام...
یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش:«چیزی شده؟»
فقط می توانستم لبخند تلخی بزنم,و بگویم:«نه جانم!»
نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند،
معنی لبخند تلخم را بفهمد
و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش..
من نمی توانستم به او بگویم :«فقط برای من باش»
او "خودش"باید می فهمید...
دیدگاه ها (۴)

جان دلم...این جماعت میگویند:اگر دوستت داشت نمیرفتمیگویند دوس...

ﺣـــــــﺲ نوشتن ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﯾڪ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﺮﻑ ••••• ﺍﻣﺎ ﺍین ﺑﺎﺭ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ...

زندگی یعنی نخواسته به دنیا آمدن, مخفیانه گریستن و عاقبت در ح...

مهـــم نیســت نوشته های درهم و برهم مرا بخوانی یا نـه..مــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط