قهوه آتشین

قهوه آتشین °

پارت یازده °

ویو دازای°

اون نمیتونه انتخاب کنه باید بهش تایم بدم...

دازای: چویا... لازم نیست الان جواب بدی


حلقه هامونو از جیبم در آوردم و یکیشون و گذاشتم کف دست چویا


دازای: فقط زمانی که آماده بودی دستت کن...


چویا چیزی نگفت و آروم مشتشو بست و حلقه رو گذاشت توی جیبش بعد آروم بلند شد


چویا: می‌خوام برم خونه
دازای:....
دازای: میخوای باهات بیام بدنت زخمیه لابد خیلی درد داری
چویا: نه با تاچیهارا میرم
دازای: 💢 باشه


باز اسم اون پسره اومد اهههه چقدر بدم میاد ازش من که می‌دونم دنبال فرصته تا قلب هویجمو بدست بیاره اما هنوز نمیتونم ثابتش کنم حالم ازش بهم میخوره اون چی فکر کرده؟؟‌ چویا مال منه مال اون نمیشه!
با اکراه بلند شدم و پشت میز نشستم
چویا آروم رفت بیرون و من کارا رو انجام دادم باید تمام مطالبی که این چند وقت نبودم و اتفاق افتاد بود و می‌فهمیدم شروع کردم به خوندن مطالب اولش فکر میکردم تا شب بتونم تموم کنم اما حالا با این حجم امیدوارم توی یک هفته تموم شه⁦=⁠_⁠=⁩



ویو چویا °



گیج شدم خیلی گیج
من خیلی سختی کشیدم از وقتی اون رفت
من نه خانواده درستی داشتم نه چیز دیگه ای
با رفتن اون برای بار هزارم خرد شدم و ایندفعه بزور سر پا شدم
اگه باز اینجوری شه چی؟؟
باز هم میتونم سر پا شم؟؟
فکر نکنم بتونم
باید حسابی فکر کنم ببینم بودن کنار اون به این موضوع می ارزه یا نه...
به خیابون نگاه کردم از پشت شیشه سوار ماشین تاچیهارا بودم و اون داشت سمت خونم رانندگی میکرد
دستمو کرده بودم توی جیبم و با حلقه داخلش بازی میکردم
یعنی... همه چی مثل قبل خوب میشه ؟؟‌ با دست کردن این حلقه چه اتفاقی قرارع بیوفته....
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۳:ویو دازای: حدود چهار ماهی میشه که ندیدمش دیگه حتی صد...

عشقی در مافیا ( پارت دو )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط