خب خب سلام به همگی

خب خب سلام به همگی
سناریو:از انیمه مای هیرو آکادمی
اسم سناریو:اولین دیدار
‌ویو تارا
ساعت ۷نیم بود و مثل همیشه آماده میشم و میرم سمت محل کارم
من خودم تا الان باورم نمیشه که تو مدرسه یو ای به عنوان یه معلم انتخاب شدم بعد از چند ساعت رسیدم و جلوی مدرسه یو ای ایستادم و بعد از چند دقیقه وارد شدم داشتم راه میرفتم که حواسم نبود به یه مرد که بوی قهوه میداد برخورد کردم
تارا:اوه منو ببخشید واقعا
مرد چند ثانیه بهم نگاه کرد
مرد:ببینم تو معلم جدید تاریخ هستی
تارا:ب..بله
مرد:خب خوبه برو تو اتاق مدیر
تارا:بله ممنون
تارا داشت به سمت اتاق مدیر می‌رفت
مغز تارا:حیحی این مرد جذاب کی دیگه
ای وای استغفرالله تارا تمرکز کن
تارا رسید و در اتاق رو زد
و یه صدا اومد و گفت:با داخل
تارا وارد میشود و به اطراف نگاه میکنه
که میبینه یه موش سفید جلوش ایستاده
تارا:ببخشید آقای مدیر نزو کجاست
مدیر نزو:خب مدیر منم😁
تارا:چیییی
مغز تارا:ها؟ خاک تو سرت تارا یه موش مدیره ولی تو خاک تو سرت
مدیر نزو:خب تو تارا هستی معلم تاریخ
تارا:بله☺️
مدیر نزو:خوشبختم برو پیش آیزاوا میتونه بهت کمک کنه
تارا:بله ممنون


ویو آیزاوا
خب این معلم تاریخ جدید هست جالبه
ولی امیدوارم درس دادنش مثل ظاهرش حرفه ایی باشه

ویو تارا
به سمت دفتر آیزاوا میرم و در رو میزنم
یه صدای خسته و بی حوصله اومد ولی جدی
آیزاوا:بیا داخل
تارا وارد میشه
تارا:سلام آقای آیزاوا مدیر نزو بهم گفت که میتونی من رو راهنمایی کنی☺️
آیزاوا وقتی لبخند تارا رو میبینه محو اون میشه ولی زود برمیگرده رو ظاهر جدیش
از زبان آیزاوا
خدای من این لبخند....خیلی متفاوته ولی باید ظاهر حرفه ایم رو حفظ کنم
آیزاوا:باشه زنگ تفریح بیا بهت نشون بدم کلاس ها رو
از زبان تارا
چرا اینجوری بهم نگاه کرد وای نکنه کار بدی کردم اههه اصلا ولش کن
تارا:بله ممنون
بعد از چند دقیقه زنگ میخورد و تارا و آیزاوا باهم میرن
آیزاوا:خب این کلاس 1 A و کلاس منه
تارا:آهااا
و بعد از چند ساعت باهم میگردن
(چون مدرسه یو ای بزرگه و طول میکشه واسه همین نوشتم چند ساعت)
از زبان آیزاوا
خدای من چقدر خستمه میخوام بخوام
(چقدر میخوابی برادر)
آیزاوا:خب تارا تمام شد امیدوارم سعی تو بکنی تا معلم خوبی باشی
از زبان تارا
اووووو حالا انگار چی شده ما رو چرخوندی الان میخوای بخوابی ایششش
تارا:بله ممنون
آیزاوا تارا رو به سالن غذا خوری راهنما می‌کند
آیزاوا:خب اینجا سالن غذا خوری مدرسه هست
تارا:واییی چقدر شلوغه
چندتا از بچه ها با عجله داشتن می‌دویدند
که یکی شون محکم به تارا برخورد میکنه
تارا میخواست بی افته و آیزاوا با سرعت غیر ممکن کمر تارا رو میگییره و...
پارت دو رو فردا میفرستم👍❤️
دیدگاه ها (۳)

بیوگرافی از تارااسم:تاراسن:۲۴کوئکر:به چشماش میتونه حقیقت تو ...

پارت ۵آنا:رفتم به دفتر مدیر به مدیر سلام کردم و به معلم های ...

[Hello baby!]part 1 ویو فلیکسبعد از مرگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط