#عشق_ممنوعه_شب
#عشق_ممنوعه_شب
پارت دوم | صدای پشت در
چند ثانیه همانجا کنار تخت ایستاده بودم.
به خودم گفتم احتمالاً اشتباه شنیدهام.
اما دوباره صدای قدمها آمد.
این بار از نزدیکتر.
تق... تق...
آرام به سمت در رفتم.
دستم را روی دستگیره گذاشتم، اما قبل از اینکه آن را پایین بکشم، صدایی از پشت در شنیدم.
صدای همان مرد.
آرام و سرد:
«برگرد سر جات.»
خشکم زد.
منظورش من بودم؟
چند لحظه هیچ صدایی نیامد.
بعد صدای قدمها آرامآرام دور شد.
در را باز نکردم.
فقط به در خیره ماندم.
..
صبح که شد، اولین کاری که کردم این بود که سراغ خانم هان رفتم.
او در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود.
«خانم هان؟»
برگشت
«بله؟»
«دیشب... کسی توی طبقهی بالا بود؟»
دستش برای لحظهای از حرکت ایستاد
خیلی سریع دوباره مشغول کارش شد.
«نه.»
اخم کردم.
«ولی من صدای قدم شنیدم.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«بهتره دربارهی صداهایی که شبها میشنوید سؤال نکنید.»
ابروهایم بالا رفت.
«چرا؟»
صدایش پایینتر آمد.
«چون بعضی سؤالها جوابهایی دارن که بهتره نشنوید.»
قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای زنگ در عمارت بلند شد.
خانم هان سریع از آشپزخانه بیرون رفت.
من هم ناخودآگاه دنبالش رفتم.
در اصلی باز شد.
اما کسی پشت در نبود.
فقط یک جعبهی کوچک مشکی روی پلهها قرار داشت.
خانم هان با دیدنش رنگش پرید.
آرام گفت:
«نه...»
پرسیدم: «چی شده؟»
جواب نداد.
جعبه را برداشت و فوراً به سمت راهروی انتهایی رفت.
کنجکاوی اجازه نداد بیخیال شوم.
دنبالش رفتم.
اما وقتی به راهرو رسیدم، او دیگر آنجا نبود.
چشمم به جعبه افتاد.
روی میز کنار راهرو قرار گرفته بود.
نزدیک شدم.
روی جعبه فقط یک کلمه نوشته شده بود:
MIN
#مین_یونگی
#چند_پارتی
پارت دوم | صدای پشت در
چند ثانیه همانجا کنار تخت ایستاده بودم.
به خودم گفتم احتمالاً اشتباه شنیدهام.
اما دوباره صدای قدمها آمد.
این بار از نزدیکتر.
تق... تق...
آرام به سمت در رفتم.
دستم را روی دستگیره گذاشتم، اما قبل از اینکه آن را پایین بکشم، صدایی از پشت در شنیدم.
صدای همان مرد.
آرام و سرد:
«برگرد سر جات.»
خشکم زد.
منظورش من بودم؟
چند لحظه هیچ صدایی نیامد.
بعد صدای قدمها آرامآرام دور شد.
در را باز نکردم.
فقط به در خیره ماندم.
..
صبح که شد، اولین کاری که کردم این بود که سراغ خانم هان رفتم.
او در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود.
«خانم هان؟»
برگشت
«بله؟»
«دیشب... کسی توی طبقهی بالا بود؟»
دستش برای لحظهای از حرکت ایستاد
خیلی سریع دوباره مشغول کارش شد.
«نه.»
اخم کردم.
«ولی من صدای قدم شنیدم.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«بهتره دربارهی صداهایی که شبها میشنوید سؤال نکنید.»
ابروهایم بالا رفت.
«چرا؟»
صدایش پایینتر آمد.
«چون بعضی سؤالها جوابهایی دارن که بهتره نشنوید.»
قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای زنگ در عمارت بلند شد.
خانم هان سریع از آشپزخانه بیرون رفت.
من هم ناخودآگاه دنبالش رفتم.
در اصلی باز شد.
اما کسی پشت در نبود.
فقط یک جعبهی کوچک مشکی روی پلهها قرار داشت.
خانم هان با دیدنش رنگش پرید.
آرام گفت:
«نه...»
پرسیدم: «چی شده؟»
جواب نداد.
جعبه را برداشت و فوراً به سمت راهروی انتهایی رفت.
کنجکاوی اجازه نداد بیخیال شوم.
دنبالش رفتم.
اما وقتی به راهرو رسیدم، او دیگر آنجا نبود.
چشمم به جعبه افتاد.
روی میز کنار راهرو قرار گرفته بود.
نزدیک شدم.
روی جعبه فقط یک کلمه نوشته شده بود:
MIN
#مین_یونگی
#چند_پارتی
- ۲۸۴
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط