مثلث عشقی من
مثلث عشقی من
پارت ۱۸:
ا/ت ویو
حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم اتاقم که دیدم یکی رو مبل اتاق نشسته
با ترس جلو رفتم که با ارباب کیم رو به رو شدم با تعجب بهش زل زدم چشماش بسته بود چجوری اومده بود اینجا؟
آروم دستم رو جلوش تکون دادم که یهو دستم رو گرفت و کشید طرف خودش که افتادم روش میخواستم از ترس جیغ بکشم که دستش رو گذاشت روی دهنم
ته: ششش ... نترس ددی آومده دنبالت ببرتت
ا/ت: چی؟ تو که بابای من نیستی که بشی ددیم
ته: هیچی ولش کن حالا مثل یه بچه خوب ساکت باش تا بریم
ا/ت: نمیخوام
شروع کردم به مقاومت کردن که یه قرص از توی جیبش در آورد با تعجب نگاهش کردم یعنی مریض بود؟
دستش رو آورد پشت گردنم قلبم داشت از جاش کنده میشد
قرص رو گذاشت بین لباش و بعد لباش رو روی لبام قرار داد چشمام از تعجب گشاد شد که آروم چشمام سیاهی رفت و نفهمیدم چیشد
چند ساعت بعد
چشمام رو باز کردم دیدم روی یه تخت گرم و نرمم چقدر خوب بود چه اتاق خواب قشنگی
داشتم به اطراف اتاق نگاه میکردم
که یهو در حمام باز شد و ارباب کیم با یه حوله دور کمرش اومد بیرون سریع چشمم رو بستم مطمئنا از خجالت قرمز شدم
ته: چرا خجالت کشیدی؟
ا/ت: أخه....آخه ش...شما...لختید
که یهو
.
.
.
ادامه دارد...
پارت ۱۸:
ا/ت ویو
حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم اتاقم که دیدم یکی رو مبل اتاق نشسته
با ترس جلو رفتم که با ارباب کیم رو به رو شدم با تعجب بهش زل زدم چشماش بسته بود چجوری اومده بود اینجا؟
آروم دستم رو جلوش تکون دادم که یهو دستم رو گرفت و کشید طرف خودش که افتادم روش میخواستم از ترس جیغ بکشم که دستش رو گذاشت روی دهنم
ته: ششش ... نترس ددی آومده دنبالت ببرتت
ا/ت: چی؟ تو که بابای من نیستی که بشی ددیم
ته: هیچی ولش کن حالا مثل یه بچه خوب ساکت باش تا بریم
ا/ت: نمیخوام
شروع کردم به مقاومت کردن که یه قرص از توی جیبش در آورد با تعجب نگاهش کردم یعنی مریض بود؟
دستش رو آورد پشت گردنم قلبم داشت از جاش کنده میشد
قرص رو گذاشت بین لباش و بعد لباش رو روی لبام قرار داد چشمام از تعجب گشاد شد که آروم چشمام سیاهی رفت و نفهمیدم چیشد
چند ساعت بعد
چشمام رو باز کردم دیدم روی یه تخت گرم و نرمم چقدر خوب بود چه اتاق خواب قشنگی
داشتم به اطراف اتاق نگاه میکردم
که یهو در حمام باز شد و ارباب کیم با یه حوله دور کمرش اومد بیرون سریع چشمم رو بستم مطمئنا از خجالت قرمز شدم
ته: چرا خجالت کشیدی؟
ا/ت: أخه....آخه ش...شما...لختید
که یهو
.
.
.
ادامه دارد...
- ۲۱۵
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط