فصل دوم

فصل دوم: نقطه‌ضعف
ات نرفت.
درِ عمارت هنوز نیمه‌باز بود و باران روی پله‌های سنگی می‌بارید، اما پاهایش جلو نمی‌رفت. پشت سرش صدای قدم‌های جونگ ووک آرام و سنگین بود.
«گفتم آزادی.» صدایش مثل همیشه خونسرد بود، اما نگاهش چیز دیگری می‌گفت.
ات برگشت.
«آزادی وقتی معنی داره که انتخابش کنی. من… هنوز انتخاب نکردم.»
چند ثانیه سکوت بین‌شان نشست. سکوتی که برای مردی مثل جونگ ووک خطرناک‌تر از صدای گلوله بود.
در روزهای بعد، ات دیگر زندانی نبود؛ اما آزاد هم نبود. او در عمارت ماند—نه در اتاق سرد بازجویی، بلکه در بخشی از ساختمان که پنجره‌های بزرگ و نور بیشتری داشت. اعضای باند با نگاه‌های مشکوک دنبالش می‌کردند. برای آن‌ها، او یک تهدید بود. یک ضعف.
در دنیای مافیا، رئیس حق ندارد نقطه‌ضعف داشته باشد.
و حالا جونگ ووک داشت.
دشمن قدیمی‌اش، «کایدو»—رهبر باند «مار سیاه»—خیلی زود بوی این ضعف را حس کرد. شایعه‌ها در زیرزمین‌های شهر سریع‌تر از آتش پخش می‌شوند.
یک عصر، وقتی ات در باغ قدم می‌زد، تلفن جونگ ووک زنگ خورد. صدای آن‌طرف خط خشن و تمسخرآمیز بود:
«شنیدم رئیس اژدهای سرخ دل‌رحم شده.»
جونگ ووک چیزی نگفت، اما دستش دور گوشی سفید شد.
«مواظب باش، جونگ ووک. دل، گرون‌ترین چیزیه که می‌تونی ببازی.»
تماس قطع شد.
همان شب، برق عمارت قطع شد.
همه‌چیز در تاریکی فرو رفت. صدای شکستن شیشه، فریاد محافظان، و بعد… تیراندازی.
جونگ ووک بی‌درنگ به سمت ات دوید. او را پشت ستون‌های مرمرین پیدا کرد. ترس در چشم‌هایش بود، اما هنوز همان ایستادگی را داشت.
«پشت من بمون.»
صدای گلوله در راهرو پیچید. مردان مار سیاه وارد عمارت شده بودند.
جونگ ووک با دقت و بی‌رحمی همیشگی‌اش جنگید، اما این بار فرق داشت—او فقط از قلمروش دفاع نمی‌کرد، از کسی دفاع می‌کرد که قلبش را به خطر انداخته بود.
یکی از مهاجمان از پشت ظاهر شد. ات بدون فکر فریاد زد: «پشت سرت!»
جونگ ووک چرخید و گلوله را جاخالی داد. برای لحظه‌ای نگاه‌شان تلاقی کرد. اعتماد. نگرانی. چیزی فراتر از معامله و قدرت.
حمله دفع شد، اما پیام روشن بود:
ات دیگر فقط یک شاهد نبود—او هدف بود.
بعد از رفتن مهاجمان، جونگ ووک در اتاق کارش ایستاده بود. باران بند آمده بود، اما طوفان تازه شروع شده بود.
ات وارد شد.
«همه‌اش تقصیر منه، نه؟»
او آهی کشید.
«نه. تقصیر من بود که فکر کردم می‌تونم دو تا دنیا رو با هم داشته باشم.»
ات نزدیک‌تر آمد.
«شاید لازم نباشه انتخاب بین دنیاها باشه. شاید باید یکی‌شونو عوض کنی.»
جونگ ووک خندید—خنده‌ای کوتاه و تلخ.
«آدم‌هایی مثل من تغییر نمی‌کنن.»
ات دستش را گرفت.
«منم آدمی نبودم که تسلیم بشم. ولی شدم؟ نه.»
سکوتی سنگین، اما گرم، میانشان نشست.
برای اولین بار، جونگ ووک احساس کرد شاید قدرت واقعی در ترساندن دیگران نیست… در محافظت از چیزی است که دوستش داری.
اما او می‌دانست:
کایدو دست‌بردار نیست.
و برای زدن رئیس اژدهای سرخ، بهترین راه… قلب اوست.
شب آرام شد، اما جنگ تازه آغاز شده بود.
ادامه دارد… 🌑
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

سه روز از گیر افتادن ات در عمارت گذشته بود.در این مدت، تقریب...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت دو 𓆪 🖤🥀ات چند لحظه ساکت به جیمین خی...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط