آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسـرت ترجمانی داشتــم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبــار از شکــر سر بر آستانی داشتـم

#رهی_معیری
دیدگاه ها (۱)

#صائبمن نیستم حریف زبانت، مگر زنماز بوسه مهر بر لب حاضرجواب ...

#سعدیسخنی که با تو دارم،به نسیم صبح گفتمدگری نمی‌شناسم تو بب...

‍ #فاضل_نظریرنج فراق هست و امید وصال نیستاین هست و نیست کاش ...

#عطاردر بیابانی که پایان کس ندیدکاروان بگذشت، منزل چون کنمهم...

یه مقدمه ریز: اینکه فئودور و نیکولای باهم تو رابطه هستن و دا...

تک پارتی#درخواستیامروز 12 آگوستشوگا بعد از سه هفته مأموریت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط