از سکوت نفرت داشت

از سکوت نفرت داشت
و گوشی برای شنیدن حرف‌هایش نمی‌یافت
تا اینکه تصمیم گرفت بنویسد
قلم را به دست گرفت و شروع کرد
او اشک میریخت
و قلم ماهرانه لای انگشتانش،بر صفحه کاغذ
می‌رقصید و می‌رقصید و می‌رقصید
حرف های دلش بیش از آن بود
که بگذارد کمی جوهر جلودارش باشد
دیدگاه ها (۰)

‌‌ _ برای هم ساخته شدن یه حرف مسخره‌است، دنیا پُره از آدمایی...

‌‌ ‌ ‌  ‌ ‌میدانی تو به همه چیز این منِ بی معنا، معنی میدهی....

تمام تاوانهایی که ما میدیم به خاطردو تا چیزه، ‌عشق و اشتباه،...

عشق عبارت است از وجود يک روح در دو کالبد. عامليست که دو تن ر...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟳 روز دادگاه بود ؛ روزی که زندگی سو...

a dream. last part.

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط