سلام به همه من قبلا یک نظر سنجی درست کرده بودم که درباره
سلام به همه من قبلا یک نظر سنجی درست کرده بودم که درباره خواهر بزرگ سو هایاتو بنویسم یا دختر یوهان لیبرت در بونتن که از دومی یعنی دختر یوهان لیبرت بیشتر استقبال شد و چهر اش فعلا اینجور شکلیه تا دوباره بهتر بکشم.
نام:الکسراندا
نام خانوادگی:لیبرت
بستگان:یوهان لیبرت=پدر مادر=ناشناس
تایپ شخصیتی:infj
رفتارش:اگه یوهان لیبرت رو بشناسی میدونی اگه نه می تونی بری تحقیق کنی
علایق:گل و گیاه،رنگ سبز،کتاب،گربه
ملیت:آلمانی
تنفرات:ادم ها(خودش هزار تا دسته داره😂)
مرتبه در بونتن:مدیر اجرایی(مثل ران)
کار دوم:روانشناس
نکات:تتوی بونتن رو نداره چون باید بین ادم ها نفوذ کنه تتو لوش میده،توسط پلیس شناسایی نشده
گذشته:مادرش وقتی بدنیا میاد چون ازش متنفر بود ترکش میکنه و یوهان مجبور میشه تنهایی نگهش داره و یوهان هرچی درباره کنترل افکار مردم بلد بود رو بهش یاد میده و اینا که وقتی الکسراندرا بزرگ میشه از مدرسه داشت برمیگشت که میدزدنش و میبرند ژاپن و گیر یک دسته مافیا میفته شکنجش میکنن و اینا و الکسراندرا یک شب اونجا رو آتیش میزنه و فرار میکنه،بعد با مانجیرو و اینا دوست میشه و خب سعی میکرد حال همشون رو بفهمه و درکشون کنه و خوشحاشون کنه و تو این فاصله خودشو فراموش کرده بودن و اینکه اون به همه اهمیت میداد ولی همه اونو به شکل یک هیولا میدیدن و یا احساساتش رو نادیده میگرفتن اون رو ناراحت میکرد و بیشتر ناراحتی و سختی زندگیش از دوستاش و افراد نزدیکش بودن برای همین چیزی بهشون نمیگفت چون میترسید ناراحتشون کنه
شیپ:خودتون بگین
نام:الکسراندا
نام خانوادگی:لیبرت
بستگان:یوهان لیبرت=پدر مادر=ناشناس
تایپ شخصیتی:infj
رفتارش:اگه یوهان لیبرت رو بشناسی میدونی اگه نه می تونی بری تحقیق کنی
علایق:گل و گیاه،رنگ سبز،کتاب،گربه
ملیت:آلمانی
تنفرات:ادم ها(خودش هزار تا دسته داره😂)
مرتبه در بونتن:مدیر اجرایی(مثل ران)
کار دوم:روانشناس
نکات:تتوی بونتن رو نداره چون باید بین ادم ها نفوذ کنه تتو لوش میده،توسط پلیس شناسایی نشده
گذشته:مادرش وقتی بدنیا میاد چون ازش متنفر بود ترکش میکنه و یوهان مجبور میشه تنهایی نگهش داره و یوهان هرچی درباره کنترل افکار مردم بلد بود رو بهش یاد میده و اینا که وقتی الکسراندرا بزرگ میشه از مدرسه داشت برمیگشت که میدزدنش و میبرند ژاپن و گیر یک دسته مافیا میفته شکنجش میکنن و اینا و الکسراندرا یک شب اونجا رو آتیش میزنه و فرار میکنه،بعد با مانجیرو و اینا دوست میشه و خب سعی میکرد حال همشون رو بفهمه و درکشون کنه و خوشحاشون کنه و تو این فاصله خودشو فراموش کرده بودن و اینکه اون به همه اهمیت میداد ولی همه اونو به شکل یک هیولا میدیدن و یا احساساتش رو نادیده میگرفتن اون رو ناراحت میکرد و بیشتر ناراحتی و سختی زندگیش از دوستاش و افراد نزدیکش بودن برای همین چیزی بهشون نمیگفت چون میترسید ناراحتشون کنه
شیپ:خودتون بگین
- ۵۱۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط