پارت ۲۸
پارت ۲۸
ناخن های سوناده توی سرشانه های ناروتو فرو رفتند، صدایش مثل زنگ خطر پر از نگرانی بود:"تا الان کجا بودی؟!"
دست هایش به پشت ناروتو حرکت کردند، او را به سمت اتاق اصلی راهنمایی کرد:"باید مردمو اروم کنی. به نظر میاد که اعتراض کرده باشن."
پاهای ناروتو تقریبا تلو تلو میخورد.
از شوک، چشم هایش مدام به اطراف میچرخید. قرار بود چیکار کند؟ خشکی گلویش اذیتش میکرد، انگار که مستقیما یک بوته خار را بلعیده باشد.
درهای اصلی باز شدند، شیشه هایش جرق جرق صدا دادند و راه پیش روی ناروتو را رو به ایوان بزرگ قصر باز کردند.
جایی که پدرش قبلا سخنرانی میکرد
جایی که مادرش عادت داشت هنگام نوازش کردن موهای او منظره را تماشا کند.
و حالا ناروتو اینجا بود، سعی میکرد با تجربه های کم خودش جلوی اعتراض را بگیرد؟
مسخره.
احساس ناتوانی میکرد.
"اوچیها رو نابود میکنیم!"
"اونها از حد و مرزشون گذشتن!"
"پادشاه کجاست؟"
ناروتو فقط این جملات محدود را میتوانست از موج هرج و مرج و شلوغی کلام مردم تشخیص دهد.
با اینکه سوناده کنارش ایستاده بود،
با اینکه مهارت خوبی توی حرف زدن داشت،
باز هم حس میکرد صدایش بیرون نمی آید.
لب هایش چند بار باز و بسته شدند.
N:"سلام!"
فورا پشیمان شد. چرا این کلمه را انقدر بلند گفت؟
ولی حس بدش بلافاصله با چیزی بدتر پر شد، وقتی تمام چشم ها [ده ها، صد ها، هزاران چشم] به او خیره شدند.
همه برای دقایقی ساکت شدند.
جیرایا سرش را بالا اورد.
انگشت های ناروتو روی نرده ی تمیز از سنگ مرمر، سفت شدند.
اب دهانش را قورت داد، سعی کرد گلویش را صاف کند.
N:"متاسفم...بابت تاخیر"
مشخص بود دارد سعی میکند کلمات مناسب را انتخاب کند. ناروتو زیاد توی اینکار خوب نبود، چون هیچوقت از مطالعه ی کتاب های ادبیات و خواندن متن های خسته کننده ی ان خوشش نیامده بود.
مردم دوباره شروع کردند:
"درخواست جنگ بدید قربان!"
"اوچیها اوزوماکی ها رو از کشورش بیرون کرده، اتباع جایی برای موندن ندارن."
"سرزمین اوچیها خیلی به ما ظلم کرده، حقشونه یکم ادب شن."
سر ناروتو میچرخید، سعی میکرد به کسانی که حرف میزدند نگاه کند.
دهانش باز میشد ولی مدام بین زمین و هوا گیر میکرد وقتی حرفش قطع میشد. نمیدانست چجوری مردم را ساکت کند.
شلوغی
پچ پچ
اعتراض
ابروهای ناروتو کم کم رفتند توی هم، رشته های اعصابش گره خوردند.
معمولا مادرش در اینجور مواقع فقط داد میزد و دستور خفه شدن میداد، همه هم گوش میکردند.
شاید دنبال کردن راه حل مامان بد نباشد؟
به هر حال او پسر کوشینا بود.
N:"سااااککککتتتت!"
صدای ناروتو مثل رعد پیچید توی حیاط قصر، کلمات را متوقف کرد و دهان ها را بست.
همه دوباره به او خیره شدند. ناروتو سرفه ای کرد و نفس عمیقی کشید:"من دارم سعیمو میکنم." (با عروسک بازی و بغل کردن ساسکه🗿)
سعی کرد صدایش رسا و واضح به گوش برسد.
N:"و کاملا از اتباع خبر دارم. فعلا میتونیم خونه های اجاره ای خالی رو در اختیارشون بذاریم تا یه فکری بکنیم. من مخارجو میدم"
جیرایا تقریبا با پوزخند به بغل دستی اش که یک مرد کشاورز معترض بود نگاه کرد:"حال میکنی دست و دلبازیشو؟"
سبیل های مرد کشاورز تکان خورد و چشم هایش را تنگ کرد:"کی تو رو فرمانده ارتش کرده اخه؟"
N:"-لازم نیست حتما جنگ راه بندازید، چ"
رشته ی کلامش بلافاصله با صدای مردم قطع شد.
"ملکه و پادشاهمونو کشتن قربان."
"تجارتو به رومون بستن"
"خودشون اتیش میزنن به بختشون"
ناروتو دوباره سرش را چرخاند، سعی کرد رد صدا ها را دنبال کند.
کلمات مثل اجر روی سرش خراب میشدند.
"نمیخواین انتقام پدر و مادرتونو بگیرین؟"
"چرا صلح با اوچیها؟ اونا خیلی یه دنده ان."
قلب ناروتو تند تند میتپید.
دوباره صحنه ی مرگ پدر و مادرش را پشت شبکیه ی چشم هایش دید، طوری که بدن انها بی جان روی زمین افتاده بود.
او واقعا بین دو راهی گیر کرده بود. هنوز داغ دلش از مرگ پدر و مادرش تازه بود، و همچنان نمیخواست به سرزمین اوچیها حمله کند.
ساسکه انجا بود. قلبش به خراب کردن خط دفاعی اوچیها راضی نمیشد.
نمیتوانست تصور کند که ردی از زخم را جایی روی پوست ساسکه ببیند.
ولی مردم هم بیراه نمیگفتند، اوضاع بین سرزمین ها واقعا شکرآب شده بود.
●
ناخن های سوناده توی سرشانه های ناروتو فرو رفتند، صدایش مثل زنگ خطر پر از نگرانی بود:"تا الان کجا بودی؟!"
دست هایش به پشت ناروتو حرکت کردند، او را به سمت اتاق اصلی راهنمایی کرد:"باید مردمو اروم کنی. به نظر میاد که اعتراض کرده باشن."
پاهای ناروتو تقریبا تلو تلو میخورد.
از شوک، چشم هایش مدام به اطراف میچرخید. قرار بود چیکار کند؟ خشکی گلویش اذیتش میکرد، انگار که مستقیما یک بوته خار را بلعیده باشد.
درهای اصلی باز شدند، شیشه هایش جرق جرق صدا دادند و راه پیش روی ناروتو را رو به ایوان بزرگ قصر باز کردند.
جایی که پدرش قبلا سخنرانی میکرد
جایی که مادرش عادت داشت هنگام نوازش کردن موهای او منظره را تماشا کند.
و حالا ناروتو اینجا بود، سعی میکرد با تجربه های کم خودش جلوی اعتراض را بگیرد؟
مسخره.
احساس ناتوانی میکرد.
"اوچیها رو نابود میکنیم!"
"اونها از حد و مرزشون گذشتن!"
"پادشاه کجاست؟"
ناروتو فقط این جملات محدود را میتوانست از موج هرج و مرج و شلوغی کلام مردم تشخیص دهد.
با اینکه سوناده کنارش ایستاده بود،
با اینکه مهارت خوبی توی حرف زدن داشت،
باز هم حس میکرد صدایش بیرون نمی آید.
لب هایش چند بار باز و بسته شدند.
N:"سلام!"
فورا پشیمان شد. چرا این کلمه را انقدر بلند گفت؟
ولی حس بدش بلافاصله با چیزی بدتر پر شد، وقتی تمام چشم ها [ده ها، صد ها، هزاران چشم] به او خیره شدند.
همه برای دقایقی ساکت شدند.
جیرایا سرش را بالا اورد.
انگشت های ناروتو روی نرده ی تمیز از سنگ مرمر، سفت شدند.
اب دهانش را قورت داد، سعی کرد گلویش را صاف کند.
N:"متاسفم...بابت تاخیر"
مشخص بود دارد سعی میکند کلمات مناسب را انتخاب کند. ناروتو زیاد توی اینکار خوب نبود، چون هیچوقت از مطالعه ی کتاب های ادبیات و خواندن متن های خسته کننده ی ان خوشش نیامده بود.
مردم دوباره شروع کردند:
"درخواست جنگ بدید قربان!"
"اوچیها اوزوماکی ها رو از کشورش بیرون کرده، اتباع جایی برای موندن ندارن."
"سرزمین اوچیها خیلی به ما ظلم کرده، حقشونه یکم ادب شن."
سر ناروتو میچرخید، سعی میکرد به کسانی که حرف میزدند نگاه کند.
دهانش باز میشد ولی مدام بین زمین و هوا گیر میکرد وقتی حرفش قطع میشد. نمیدانست چجوری مردم را ساکت کند.
شلوغی
پچ پچ
اعتراض
ابروهای ناروتو کم کم رفتند توی هم، رشته های اعصابش گره خوردند.
معمولا مادرش در اینجور مواقع فقط داد میزد و دستور خفه شدن میداد، همه هم گوش میکردند.
شاید دنبال کردن راه حل مامان بد نباشد؟
به هر حال او پسر کوشینا بود.
N:"سااااککککتتتت!"
صدای ناروتو مثل رعد پیچید توی حیاط قصر، کلمات را متوقف کرد و دهان ها را بست.
همه دوباره به او خیره شدند. ناروتو سرفه ای کرد و نفس عمیقی کشید:"من دارم سعیمو میکنم." (با عروسک بازی و بغل کردن ساسکه🗿)
سعی کرد صدایش رسا و واضح به گوش برسد.
N:"و کاملا از اتباع خبر دارم. فعلا میتونیم خونه های اجاره ای خالی رو در اختیارشون بذاریم تا یه فکری بکنیم. من مخارجو میدم"
جیرایا تقریبا با پوزخند به بغل دستی اش که یک مرد کشاورز معترض بود نگاه کرد:"حال میکنی دست و دلبازیشو؟"
سبیل های مرد کشاورز تکان خورد و چشم هایش را تنگ کرد:"کی تو رو فرمانده ارتش کرده اخه؟"
N:"-لازم نیست حتما جنگ راه بندازید، چ"
رشته ی کلامش بلافاصله با صدای مردم قطع شد.
"ملکه و پادشاهمونو کشتن قربان."
"تجارتو به رومون بستن"
"خودشون اتیش میزنن به بختشون"
ناروتو دوباره سرش را چرخاند، سعی کرد رد صدا ها را دنبال کند.
کلمات مثل اجر روی سرش خراب میشدند.
"نمیخواین انتقام پدر و مادرتونو بگیرین؟"
"چرا صلح با اوچیها؟ اونا خیلی یه دنده ان."
قلب ناروتو تند تند میتپید.
دوباره صحنه ی مرگ پدر و مادرش را پشت شبکیه ی چشم هایش دید، طوری که بدن انها بی جان روی زمین افتاده بود.
او واقعا بین دو راهی گیر کرده بود. هنوز داغ دلش از مرگ پدر و مادرش تازه بود، و همچنان نمیخواست به سرزمین اوچیها حمله کند.
ساسکه انجا بود. قلبش به خراب کردن خط دفاعی اوچیها راضی نمیشد.
نمیتوانست تصور کند که ردی از زخم را جایی روی پوست ساسکه ببیند.
ولی مردم هم بیراه نمیگفتند، اوضاع بین سرزمین ها واقعا شکرآب شده بود.
●
- ۲۱۰
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط