نگاه ترسده ات روپشت نقاب جدتت قام رد

نگاهِ ترسيده ات رو،پشتِ نقابِ جديتت قايم كردى.
دوست نداشتى كه مقابلِ اون مرد،از خودت ضعفى نشون بدى!
براىِ همين هم،سرى به نشونه منفى تكون دادى:
"نه!"
جونگکوک،تك خنده اى كرد و از پشتِ ميز بلند شد.
نگاهِ اخم آلودت،بازهم رنگ باخت و ترس،مثل يك زنگوله،با صدايى بلند،مقابلِ مردِ مقابلت،رسوات كرد.
جونگکوک با قدم هايى شمرده،طورى كه هر قدمش،ترس رو بيشتر از قبل به جونِ اون دختر بندازه،پشتِ سرش قرار گرفت.
دمِ عميقى از عطرِ بابونه دخترِ كوچكتر گرفت و بعد،با خم كردنِ كمرش،لبهاش رو از پشت به گوشش رسوند و گفت:
"شجاعتت قابلِ تحسينِ..دلير كوچولو!"
پلكِ آرومى زدى و سعى كردى تا،مور مور شدنت بخاطرِ نفسهاىِ گرمِ مردِ پشتِ سرت رو،ناديده بگيرى كه كايا،ادامه داد:
"از نگاهم چيزى پنهان نميمونه،دختر!ميتونم ببينم كه مضطربى،ترسيدى و حالا..الانم بخاطرِ حرفهام و نفسهام روىِ پوستت..مور مورت شده!تو براىِ من،درست مثل يه كتابِ بازى..پس قايم كردنِ واقعيت،كمكى يه حالت نميكنه،كوچولوىِ به ظاهر شجاع!"
دیدگاه ها (۲)

بعد از ازدواجِ اجباريت،با يكى از اصيل ترين خون آشام هاى دنيا...

اخمِ محوى بينِ ابروهاىِ مرد نشست.هومى كشيد و در صدمِ ثانيه،چ...

دراصل اين نگاه،باعثِ لرزشِ عجيبِ ستونِ فقراتت ميشد!با اين حا...

توسطِ مردى كه ميخواست انتقامِ مرگِ پدرش رو بگيره،دزديده شدى....

پلكهات رو،روىِ هم فشردى و از استرس با نوكِ كفشِ وَنسى كه پات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط