p
p3
تهیونگ توی راهروی دانشگاه رد میشد و سمت در خروجی میرفت.
دانشجو ها آروم همونطور که با دوستاشون حرف میزدن از دانشگاه خارج میشدن. بطری آبمیوه ای که خورده شده بود رو توی سطل آشغال حیاط انداخت و دوباره شروع به حرکت کرد.
همون لحظه مینگی رو دید که داره سمتش میاد،چشماشو توی حدقه چرخوند و زیر لب زمزمه کرد:باز این اومد
و بدون توجه بهش حرکت کرد
مینگی سریع جلوش وایساد و نفس نفس زنان که نشون میداد کل راه رو دویده گفت:
_تهیونگ. جیمین رو ندیدی؟امروز ندیدمش. کجاست؟
تهیونگ دندوناشو با حرص روی هم فشار داد و گفت:
_ به تو هیچ ربطی نداره.
اخمای مینگی توی هم رفت و گفت:
_منظورت چیه؟
تهیونگ با خشم محکم با دستاش به سینه ی آلفا ضربه زد و گفت:
_ توی ح/ر/و/م/ی بهش خیانت میکنی بعد میای سراغش رو میگیری؟
مینگی که حالا فهمید اونا روی واقعیش رو دیدن نیشخندی زد و از سر تا پای امگای وانیلی رو نگاه کرد و گفت:
_تو چقد چموشی. نظرت درباره ی...
دستشو آروم از شقیقه تا خط فک امگا کشید و ادامه داد:
_ یکم خوشگذرونی چیه؟
تهیونگ با شنیدن این حرف اون آلفا،با شرم و خشم سیلی محکمی بهش زد که باعث شد سر مینگی به سمت راست برگرده.
آروم و درندهوار سرشو سمت امگا چرخوند و با نوک انگشت خون گوشه ی لبش رو پاک کرد. نیشخندی زد و گفت:
_خوشم اومد.
توی یک حرکت ناگهانی محکم موهای تهیونگ رو گرفت و سمت خودش کشید. با زمزمه گفت:
_ خوب به حرف هام گوش کن. من کاری رو که بخوام بدون هیچ دردسری انجام میدم. پس حالا سریع راه بیافت
و امگا رو سمت ماشین کشوند
تهیونگ بشدت تقلا میکرد از آلفا دور بشه
تهیونگ که حالا ترسیده بود و پرده نازک اشکی رو چشماش بود گفت:
_ولم کن. بزار برم
در ماشین رو باز کرد و سعی کرد امگا رو سوار کنه. یهو دست بزرگی از کنار گردنش رد شد و در ماشین رو محکم بست.
صدای بم و خونسردی که باعث سیخ شدن موی تنش میشد زیر گوشش گفت:
_پسر من رو کجا میبری آلفا؟
♧سپیده♤
تهیونگ توی راهروی دانشگاه رد میشد و سمت در خروجی میرفت.
دانشجو ها آروم همونطور که با دوستاشون حرف میزدن از دانشگاه خارج میشدن. بطری آبمیوه ای که خورده شده بود رو توی سطل آشغال حیاط انداخت و دوباره شروع به حرکت کرد.
همون لحظه مینگی رو دید که داره سمتش میاد،چشماشو توی حدقه چرخوند و زیر لب زمزمه کرد:باز این اومد
و بدون توجه بهش حرکت کرد
مینگی سریع جلوش وایساد و نفس نفس زنان که نشون میداد کل راه رو دویده گفت:
_تهیونگ. جیمین رو ندیدی؟امروز ندیدمش. کجاست؟
تهیونگ دندوناشو با حرص روی هم فشار داد و گفت:
_ به تو هیچ ربطی نداره.
اخمای مینگی توی هم رفت و گفت:
_منظورت چیه؟
تهیونگ با خشم محکم با دستاش به سینه ی آلفا ضربه زد و گفت:
_ توی ح/ر/و/م/ی بهش خیانت میکنی بعد میای سراغش رو میگیری؟
مینگی که حالا فهمید اونا روی واقعیش رو دیدن نیشخندی زد و از سر تا پای امگای وانیلی رو نگاه کرد و گفت:
_تو چقد چموشی. نظرت درباره ی...
دستشو آروم از شقیقه تا خط فک امگا کشید و ادامه داد:
_ یکم خوشگذرونی چیه؟
تهیونگ با شنیدن این حرف اون آلفا،با شرم و خشم سیلی محکمی بهش زد که باعث شد سر مینگی به سمت راست برگرده.
آروم و درندهوار سرشو سمت امگا چرخوند و با نوک انگشت خون گوشه ی لبش رو پاک کرد. نیشخندی زد و گفت:
_خوشم اومد.
توی یک حرکت ناگهانی محکم موهای تهیونگ رو گرفت و سمت خودش کشید. با زمزمه گفت:
_ خوب به حرف هام گوش کن. من کاری رو که بخوام بدون هیچ دردسری انجام میدم. پس حالا سریع راه بیافت
و امگا رو سمت ماشین کشوند
تهیونگ بشدت تقلا میکرد از آلفا دور بشه
تهیونگ که حالا ترسیده بود و پرده نازک اشکی رو چشماش بود گفت:
_ولم کن. بزار برم
در ماشین رو باز کرد و سعی کرد امگا رو سوار کنه. یهو دست بزرگی از کنار گردنش رد شد و در ماشین رو محکم بست.
صدای بم و خونسردی که باعث سیخ شدن موی تنش میشد زیر گوشش گفت:
_پسر من رو کجا میبری آلفا؟
♧سپیده♤
- ۷۳
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط