⁦⁩⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁩بوسه دردناک ⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑

⁦⁩⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁩بوسه دردناک ⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑
پارت ۲


الکس: باشه پس امروز نیومد سر جلسه معرفی اشکالی نداره منتظر ایشون می‌مونیم ... مرد ای نگاهی به در انداخت و بلافاصله با لبخند رو لبش و احترام به رئیس شرکتشون سری خم کرد و گفت : ملکه شرکت ما شما هستین مگر میشه که کسی منتظرتون بزارد ایشون اومدن
الکس باز هم این اسم را شنید " ملکه " این اسمی بود که کله شورکای شرکت و کارمند های شرکت روی الکس گذاشته بودن .. الکس با احترام و کمی کلافه بیان نمود

الکس: خواهش میکنم آقای مین شما دیگه نگید ملکه
آقای مین خنده ای سر داد و چشم به زمین دوخت در همان حالت که به زمین خیره بود نجوا کرد
مین : خانم لی الکس شورکای جدید اومدن ...
الکس لبخندی زد و دامن اش را در دست های هایش گرفت تا سمته دید آقای مین بچرخد تنها کاری که انجام داد چرخیدن بود و یا چشم های دید کنجکاو به اطراف نگاه میکرد . این دیگر چی بود دیدش دروغ میگقت یعنی اون تهیونگ نبود یا بود سردرگم و درحالی که کله دنیا رو سرش خراب شده بود و دورش می‌گشت تهیونگ حالا که درست جلو اش قرار داشت با جدیت خونسردی و کمی اخم رو پیشانی با کت شلوار سرمی رنگ به همراه چندین نفر به راهی دیگر از سالن رفت الکس تنها کاری که کرد تند تند نفس کشیدن و خراب کردن ریشه افکارش ولی سخت بود .. خیلی سخت برای آن دختری که از هر مورد از هر طرف تحدید به راه گردن تهیونگ کرده بودن

گذشته ....
به سختی وارد سرویس بهداشتی شد اگه زود نمی‌رفت یا آنلی را در طول راه میدید حتما سیمچین اش میکرد که کجا رفته بودی ایی مگه بهت نگفته بودم که دیر وقت نرو بیرون یا اون چیه دست .. اوفی کشید و راحت افکارش را کنار زد .... درو کاغذ سفید رنگ را نگاهی انداخت
الکس: این جوری انجامش بدم
کلافه از اینکه دستور املش یه خورده برایش سخت بود گذاشت آن تیکه پلاستیک آن هم درون چیزه ای که الکس را کلافه میکرد یه خورده سخت بود ........
هنوز هم انگشت هایش تو هم گره زده بود و سفت تر بهم گره میزد و منتظر بود تا خط های قرمز رنگ بر رویش معلوم بشه
قدمی بهش نزدیک شد و دیدش آن دو خط قرمز رنگ باعث خوشحالی اش شد زود هر دو دست هایش را روی دهنش گذاشت و با خوشحالی گفت
الکس: تهیونگ داری بابا میشی
تست را سمته سطل اشغالی انداخت و پیراهنش را مرتب نمود از سرویس بهداشتی خارج شد با قدم های سریع سمته اتاقش رفت بعد از پوشیدن لباس مناسبی از اتاقش‌خارج شد و زود شماره تنها فرد زندگیش را گرفت
الکس : تهیونگ .. عشقم
تهیونگ: بح بح تو شب آفتاب من طلوع کرد
دخترک لبخندی زد و بلافاصله با عشوه کاملا زیاد گفت ..
الکس : زنجیر من سره کاره
دیدگاه ها (۰)

⁦⁩⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁩بوسه دردناک ⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑پارت ۳تهیونگ دست از پاک...

⁦⁩⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁩بوسه دردناک ⁦⁦๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑پارت ۱ هر دانه برف یک د...

اشتباه ای پیش آمده .. پارت ۱۲۳ همون ۱۲۲ هست

پارت اول نیمه سوم Broken Wings

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69✦....................

پارت ۹۳ | «یادگاری کوچولو»دو روز بعد...فشار تمرین‌ها و آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط