این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است

این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است
وین چه دردی است که سرمایه درمان من است

زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان، با هم
آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است؟

رسم عشاق وفا خوی بتان، بد عهدی است
این حکایت نه به عهد تو و دوران من است
دیدگاه ها (۰)

درانتظار رویت، بنشسته ام همه شب در دل امیددیدن،برلب اسم تو د...

هیچ کسدر هیچ جای زمین بقچه ای همراهشنیست کهبرایمان حال ِ خـو...

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چه...

زندگی دفتری از خاطره هاست؛یک نفر در دل شبیک نفر در دل خاکیک ...

دلم گرفته و این حال، حال دلتنگی‌استهزار و چارصد و پنج، سال د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط