عشق ممنوع
عشق ممنوع
part= ۲۶
(دو هفته بعد – خونه جونگکوک، صبح)
آفتاب میتابید توی اتاق. پردهها کنار رفته بودن. بوی قهوه و صبحونه پیچیده بود تو هوا.
امیلی توی تخت بود، موهاش پهن روی بالش، چشماش باز، داره به سقف نگاه میکند. دستش توی دست جونگکوکه.
جونگکوک بیداره. ساکت. بهش نگاه میکنه.
· "چند سالت بود که رفتی؟"
· "هفده."
· "حالا؟"
· "بیست."
جونگکوک دستش رو میکشه روی گونهاش. "سه سال... روز به روزت شمردم."
امیلی گریه نمیکنه. فقط دستش رو میذاره روی دستش.
· "دیگه نمیرم. قول."
· "این یکی رو نگه میدارم."
امیلی لبخند میزنه. جونگکوک لبخند نمیزنه. ولی چشماش... چشماش میخندن.
---
بعدازظهر – حیاط خونه
هوسه اومده. با مینجون. چند تا از بچهها. غذا درست میکردن. بوی غذا همه جا رو پر کرده بود.
هوسه به جونگکوک نگاه میکنه که کنار امیلی نشسته، دستش روی شونهاش، انگار میترسه رهایش کنه.
· "ببین مینجون، رئیس مافیا داره بغذا درست میکنه میکنه!"
مینجون خندهاش گرفته. "سه سال پیش کسی فکر نمیکرد یه روز اینقدر آروم بشه."
هوسه آبجو میخوره. * "عشق. میدونی؟ میاد آدم رو از ته چاه درمیاره."
جونگکوک صداشون رو میشنوه. نگاه میکنه. سرد. ولی امیلی میخنده.
· "چقدر دوستات باحالن."
· "نذار بشنون. بزرگ میشن."
امیلی سرش رو میذاره روی شونهاش.
· "جونگکوک... اون سه سال، توی اون عمارت، هر روز به این لحظه فکر میکردم."
· "چه لحظه؟"
· "این که کنار تو باشم. با دوستات. با آفتاب. با طعم قهوه صبح."
جونگکوک دستبندهای مچش رو چرخوند. دوتاش. یکی رو باز کرد و گرفت مچ امیلی.
· "مال خودت."
دستبند نقرهای، مهره کوچیک. امیلی نگاه میکنه. اشک توی چشماش.
· "این... اونی که سه سال پیش..."
· "آره. اون روز خریدمش. برای تو. ولی نرسید بدم."
امیلی بغلش میکنه. محکم. صداش میلرزه. "دیگه هیچوقت دیر نمیشه."
جونگکوک دستش رو میذاره توی موهاش. بو میکنه. همون بوی یاس. همون گرمای همیشگی.
---
غروب – کنار رودخونه
همون جا. همون سنگ بزرگ. همون آب. همون درخت. فقط نه پاییز، بهار بود. نه برگ زرد، شکوفه.
امیلی کفشهاش رو درآورده، پاهاش توی آب سرده. جونگکوک کفشا رو کنارش گذاشته.
· "یادته یه بار کفشات رو جا گذاشتی؟"
· "آره. تو نگهشون داشتی؟"
· "هنوزم دارم."
امیلی میخنده. "دیگه چه چیزایی از من نگه داشتی؟"
جونگکوک فکر میکنه. بعد: "نامههات. نقاشیهات. کفشات. کتاب شرق بهشت. اون برگهای که نوشته بودی "عشق یعنی چی؟"... همه چیز."
امیلی ساکت میشه. دستش رو میذاره روی دستش.
· "جونگکوک... من هیچوقت بهت نگفتم... اون روز که رفتم..."
· "نیازی نیست."
· "چرا؟"
· "چون مهم نیست چرا رفتی. مهم اینه چرا برگشتی."
امیلی نگاه میکنه. غروب. آب. شکوفهها.
· "برگشتم چون... تو تنها جایی هستی که میتونم خودم باشم."
جونگکوک لبخند میزنه. واقعی. برای اولین بار سه سال.
· "خوش برگشتی."
امیلی لبخند میزنه. اشک توی چشماش.
· "خوش اومدی به زندگیم. دوباره."
آفتاب غروب میکنه. سایههاشون دراز میشه روی آب. دست توی دست. قلب توی قلب. باهم بوسه داغی رو شروع کردن.
و اون شب، وقتی ستارهها اومدن، جونگکوک و امیلی نشسته بودن رو همان سنگ بزرگ، به آسمون نگاه میکردن. هیچ حرف اضافهای.
نه به عنوان دو تا آدم تنها. به عنوان دو نیمه یه قلب که سه سال گم بود، و بالاخره پیداش شد.
ـ پایان ـ
خوب از ۳۶۰ پارت رسیدیم ۲۶ پارت چه عددی هم هست😁😂
part= ۲۶
(دو هفته بعد – خونه جونگکوک، صبح)
آفتاب میتابید توی اتاق. پردهها کنار رفته بودن. بوی قهوه و صبحونه پیچیده بود تو هوا.
امیلی توی تخت بود، موهاش پهن روی بالش، چشماش باز، داره به سقف نگاه میکند. دستش توی دست جونگکوکه.
جونگکوک بیداره. ساکت. بهش نگاه میکنه.
· "چند سالت بود که رفتی؟"
· "هفده."
· "حالا؟"
· "بیست."
جونگکوک دستش رو میکشه روی گونهاش. "سه سال... روز به روزت شمردم."
امیلی گریه نمیکنه. فقط دستش رو میذاره روی دستش.
· "دیگه نمیرم. قول."
· "این یکی رو نگه میدارم."
امیلی لبخند میزنه. جونگکوک لبخند نمیزنه. ولی چشماش... چشماش میخندن.
---
بعدازظهر – حیاط خونه
هوسه اومده. با مینجون. چند تا از بچهها. غذا درست میکردن. بوی غذا همه جا رو پر کرده بود.
هوسه به جونگکوک نگاه میکنه که کنار امیلی نشسته، دستش روی شونهاش، انگار میترسه رهایش کنه.
· "ببین مینجون، رئیس مافیا داره بغذا درست میکنه میکنه!"
مینجون خندهاش گرفته. "سه سال پیش کسی فکر نمیکرد یه روز اینقدر آروم بشه."
هوسه آبجو میخوره. * "عشق. میدونی؟ میاد آدم رو از ته چاه درمیاره."
جونگکوک صداشون رو میشنوه. نگاه میکنه. سرد. ولی امیلی میخنده.
· "چقدر دوستات باحالن."
· "نذار بشنون. بزرگ میشن."
امیلی سرش رو میذاره روی شونهاش.
· "جونگکوک... اون سه سال، توی اون عمارت، هر روز به این لحظه فکر میکردم."
· "چه لحظه؟"
· "این که کنار تو باشم. با دوستات. با آفتاب. با طعم قهوه صبح."
جونگکوک دستبندهای مچش رو چرخوند. دوتاش. یکی رو باز کرد و گرفت مچ امیلی.
· "مال خودت."
دستبند نقرهای، مهره کوچیک. امیلی نگاه میکنه. اشک توی چشماش.
· "این... اونی که سه سال پیش..."
· "آره. اون روز خریدمش. برای تو. ولی نرسید بدم."
امیلی بغلش میکنه. محکم. صداش میلرزه. "دیگه هیچوقت دیر نمیشه."
جونگکوک دستش رو میذاره توی موهاش. بو میکنه. همون بوی یاس. همون گرمای همیشگی.
---
غروب – کنار رودخونه
همون جا. همون سنگ بزرگ. همون آب. همون درخت. فقط نه پاییز، بهار بود. نه برگ زرد، شکوفه.
امیلی کفشهاش رو درآورده، پاهاش توی آب سرده. جونگکوک کفشا رو کنارش گذاشته.
· "یادته یه بار کفشات رو جا گذاشتی؟"
· "آره. تو نگهشون داشتی؟"
· "هنوزم دارم."
امیلی میخنده. "دیگه چه چیزایی از من نگه داشتی؟"
جونگکوک فکر میکنه. بعد: "نامههات. نقاشیهات. کفشات. کتاب شرق بهشت. اون برگهای که نوشته بودی "عشق یعنی چی؟"... همه چیز."
امیلی ساکت میشه. دستش رو میذاره روی دستش.
· "جونگکوک... من هیچوقت بهت نگفتم... اون روز که رفتم..."
· "نیازی نیست."
· "چرا؟"
· "چون مهم نیست چرا رفتی. مهم اینه چرا برگشتی."
امیلی نگاه میکنه. غروب. آب. شکوفهها.
· "برگشتم چون... تو تنها جایی هستی که میتونم خودم باشم."
جونگکوک لبخند میزنه. واقعی. برای اولین بار سه سال.
· "خوش برگشتی."
امیلی لبخند میزنه. اشک توی چشماش.
· "خوش اومدی به زندگیم. دوباره."
آفتاب غروب میکنه. سایههاشون دراز میشه روی آب. دست توی دست. قلب توی قلب. باهم بوسه داغی رو شروع کردن.
و اون شب، وقتی ستارهها اومدن، جونگکوک و امیلی نشسته بودن رو همان سنگ بزرگ، به آسمون نگاه میکردن. هیچ حرف اضافهای.
نه به عنوان دو تا آدم تنها. به عنوان دو نیمه یه قلب که سه سال گم بود، و بالاخره پیداش شد.
ـ پایان ـ
خوب از ۳۶۰ پارت رسیدیم ۲۶ پارت چه عددی هم هست😁😂
- ۱.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط